حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شمال شهر، تو خیابون «هالستِد» مشغول رانندگی بودم. خیابونی که اسم ایالتیاش «خیابون یک» هست و از قدیمیترین خیابونهای آمریکاست. از مناطق روستایی ایالت «ایلینویز» و دور از شیکاگو شروع میشه و بعد از عبور از محلههای سیاهپوستنشین و حومههای مهاجرهای ایرلندی به محلههای فقیرنشین و جنایتزده جنوب شیکاگو میرسه و چند کیلومتر بعد به محله مکزیکینشین «پیلسون» میرسه و دو سه چراغ بعد از کنار محله «ایتالیای کوچک» رد میشه. محلهای که از ساکنان ایتالیاییاش بجز چند تا رستوران توریستی چیزی باقی نمونده. خیابون هالستِد بعد به دانشگاه ایالتی «یوآیسی» میرسه که هموطنهای دانشجو همراه با عده کثیر دانشجوهای بینالمللی مشغول تحصیل هستند و کمی شمالتر از بیخ گوش مرکز تجاری شیکاگو و آسمانخراشها بیسروصدا عبور میکنه و یواشیواش به پایانش نزدیک میشه. از روی رودخانه شیکاگو میگذره که درست بعدش یه رستوران پاکستانیه که پاتوق همکارهای مسافرکشه. هالستِد از کنار فروشگاه «اَپِل استور» رد میشه و به راسته اعیونیها میرسه. وی تقاطع خیابون «گِرِیس» خیابون هالستِد بالاخره به انتهای سفر 40 کیلومتریش میرسه. الیاس کمی بالاتر از مرکز شهر دستشرو بلند کرد. سکوتمون خیلی طول نکشید که پرسید: بچه کجایی؟ ـ ایران... باز از اون گفتوگوهای کلیشهای راجع به ایران افتاد به جونم. ولی دوباره زود قضاوت کرده بودم. بهم گفت که خودش مهاجره و همیشه با مهاجرها احساس نزدیکی خاصی میکنه. مسیرش یکی از برجهای خفن کنار دریاچه بود و هوای تلخ و مهگرفته تاکسیرو مثل باد پاییزی شروع به عوض کردن کرد. یواشیواش کنجکاویام تو مسیر بیشتر و بیشتر میشد و الیاس هم واسم از زندگیاش میگفت. سی و سه ساله و متولد نیکاراگوئه، تو سه سالگی با مادرش و خواهر و برادرهاش قاچاقی و از مسیرهای سخت و خطرناک مرز مکزیک و صحرای آریزونا به آمریکا مهاجرت میکنن و به سانتیاگو میرسن. چند سالی در فقر کامل توی محله اتیوپیها زندگی کردند که الیاس از همبازیهای آفریقایی، زبونشونرو هم کمی یاد گرفت که بعد از گذشت سالها فراموش کرده. الیاس از شانزده سالگی شروع به کار میکنه. نزدیک 24 شغل مختلف داشته که بیشترش کارگری بوده. از کار کردن در فستفودِ «برگرکینگ» و شغلهای دونپایه در فروشگاههای زنجیرهای تا ادکلنفروشی و... . الیاس چند سالیه که به قول خودش ورق زندگیاش برگشته و از فقر برگه معافی گرفته. در یک شرکت تبلیغاتی، کارگردان هنری و ایدهپرداز تصویری شده و بتازگی به محله جدید اومده. بیشتر از 12 ساله که با دختری که در دبیرستان عاشقش شد، ازدواج کرده.
زنی که اولین و تنها تجربه عشقیاش بوده. پدر الیاس از بچگی ترکشون کرده و حتی در مصاحبه گیرین کارت بهشون کمک نکرد که به خاطرش الیاس و بقیه خانوادهاش چند ماه در نیکاراگوئه گرفتار شدند. به گفته خودش، زنی که مسئول پروندهشون بود خیلیهارو مهر باطل زده بود و از آمریکا اخراج کرده بود. ولی روز مصاحبه مریض میشه و یک کارمند دیگه جاش میاد و بعد از سالها زندگی غیرقانونی و شهروند نامرئی بودن، برای الیاس و خانوادش اجازه اقامت دائمیرو صادر میکنه. توی دانشگاه، یکی از استادهاش به استخدام اون در یک شرکت تبلیغاتی کمک میکنه و بعد از چند سال جون کندن با حقوق ناچیز، الیاس به پست کنونیاش ارتقا پیدا میکنه. بهم گفت که بچگیهاش مادرش توانایی ادارهشون رو بسختی داشت و چند وقتی تو خیابون زندگی میکردن. یکی از برادرهاش به دلیل سهلانگاری دیپورت شده و برادر دیگهاش هم درگیر زندگی گانگستری و زندان شده. الیاس چند وقتیه که به مادر و بقیه خانوادهاش کمک مالی میکنه. کنار برج که رسیدیم بهش گفتم: داستان زندگیت خیلی پرماجرا و شنیدنیه. گفت: میدونم، ولی کاش که نبود. بزرگ شدن زیرفشار فقر و بیثباتی، به تجربه نقلش نمیارزه.
شیکاگو ـ پاییز ۱۳۹۳
احسان مشهدی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....