خیلی سخت است که انسان یک عمر را با یک سوال طیکند، سوالی که هیچکس برای آن جوابی ندارد. او هر روز از خودش میپرسد که واقعا چه برسر شوهرم آمد؟ چه شد که هیچکس هیچچیز نمیداند. این سوالها با سوالهای دیگری تکمیل میشود. اگر او برمیگشت چه میشد؟ اگر نمیرفت؟ اگر لااقل میدانستم چه برسرش آمده؛ شاید راحتتر میتوانستم در مورد زندگیام تصمیم بگیرم.
این روی بد زندگی در تعلیق است. زندگی در میان علامت سوالها و ای کاشها... اما این زندگی روی دیگری هم دارد. روی دیگر آن امید است. هر روز که از خواب بیدار میشوی، میتوانی امیدوار باشی که امروز همان روزی است که منتظر بودی از راه برسد و شاید همه چیز با یک خبر تغییر کند و حالت به شود و اینگونه است که میشود این نهیب را شنید که غم نخور.
سرنوشت آدمهای در تعلیق را این جدال ابدی میان حسرت و امید رقم میزند. زور هر که بیشتر باشد، حاصل عمر را تعیین میکند. هماخانم یا همایل خانم؛ از آنهایی است که امیدوارانه پیش رفته و در زندگی خود هنوز هم به یاس نرسیده. او هنوز هم امید دارد؛ این امید را میشود در همین حرفهایش دید. او دوست دارد به کربلا برود و حرم امام حسین (ع) را زیارت کند، این همان معنای امید است در زندگی یک نفر... امید که طلبیده شود.
افشین خماند