در روستای آقاقشلاق ـ در شهرستان بیلهسوار ـ بهدنیا آمدم. روستایی دوستداشتنی که خاطرات زیادی از دوران کودکی و جوانی در آن دارم. بچه شری بودم، با همه بگو مگو میکردم، میگفتم، میخندیدم و مدام ورجه وورجه میکردم. عزیز بابا و مامان بودم و هیچکس جرات نداشت بگوید بالای چشمت ابروست. مادرم، خواهر و برادر نداشت و من، دختر بزرگ خانواده بودم و به همین دلیل خیلی دوستم داشتند. اما چه فایده از آن همه لذت و پرشر و شوری، وقتی که آخرش به اینجا ختم شد؟ روزگار نامرد است؛ اولم میدان بود و آخرم زندان شد. از آن همه صفا و هیجان و لذت رسیدم به اینجا که تک و تنها در گوشهای از شهر زندگی میکنم.
از بچگی خانوادهام شاهسون بودند و عشایری زندگی میکردند. در تابستان و زمستان ییلاق قشلاق میکردیم و به همین دلیل، نه درسی بود و نه مدرسهای. یکجا بند نمیشدیم که بتوانند بچهها را مدرسه بفرستند. بجز شیطنت و بازی، کارمان این بود که به کارهای خانه و گاو و گوسفندها برسیم و پدر و مادر را کمک کنیم.
روی ناخوش زندگی زودتر از چیزی که فکرش را میکردم خودش را نشانم داد. هجده سالم شده بود که پدرم بهزور شوهرم داد. خیلی مقاومت کردم، اما قبول نکرد که نکرد. شوهرم پسرعمویم بود، با او بزرگ شده بودم، از بچگی با هم، همبازی بودیم، دوست نداشتم با او که مثل برادرم بود ازدواج کنم، خیلی هم تلاش کردم تا این وصلت سر نگیرد. در نهایت، اما پس از فوت برادر بزرگم اینقدر اصرار کردند که بالاخره راضی شدم.
با وجود همه مخالفتها و حس بدی که داشتم، زندگی ما چندان بدنشد. در همان حد زندگیهای معمول روستایی آن دوران، روزگارمان خوب میگذشت و حال ما خوب بود. کمی که گذشت، بچه اولم که دختر بود به دنیا آمد. دو سال بعدش دختر بعدی به دنیا آمد. همه چیز به نسبت خوب بود، جز رفتار مادرشوهرم. دوست نداشت آب خوش ازگلویم پایین برود و به بهانههای مختلف اذیتم میکرد. با این همه ولی همهچیز قابل تحمل بود و از زندگی راضی بودم. نمیدانستم دست تقدیر چه خوابی برایم دیده، خوابی که خیلی زود، زودتر از چیزی که فکرش را بکنم تعبیر شد؛ دختر بزرگم سه ساله بود که شوهرم برای کار کردن به تهران رفت. یکی از اقوام از تهران برایش نامه نوشت که بیا اینجا در شرکتی که من مشغولم کار کن، درآمدش خوب است. آن موقعها هنوز پای تلفن به روستاها باز نشده بود، فقط تک و توک در شهر بعضیها تلفن داشتند. همه از طریق همین نامهها با هم ارتباط برقرار میکردند و پیغام میفرستادند. هنوز شاه از ایران فرار نکرده بود.
خلاصه اینکه شوهرم با من و فرزندانش خداحافظی کرد و برای کسب درآمد بیشتر به تهران رفت. گفت کمی که کار کرد، یک خانه اجاره میکند و ما را هم میبرد تهران پیش خودش. تلفن نبود، سواد نامهنوشتن هم نداشتم. ارتباط من، فقط از همین سلام فرستادن شوهرم از طریق آشناهای از تهران برگشته، بود. چیزی که مشخص بود، وضعش بد نبود، چون مدام برای ما از طریق همان آشناها پول میفرستاد.
دو سال بهطور مستمر پول میفرستاد تا اینکه ناگهان همه ارتباطات ما با شوهرم قطع شد. دیگر نه پولی میفرستاد نه خبری از او بود. پدرم و برادرم بلند شدند رفتند تهران. سراغ شرکت را گرفتند و دیدند شرکت بهطور کامل سوخته. هیچکس هم از کارکنانش خبری ندارد. هر چه بیشتر گشتند، کمترین خبر از شوهرم پیدا کردند. رفتند سراغ آن قوم و خویش شوهرم که نامه نوشته و دعوتش کرده بود برای کار؛ پسرخاله مادرش بود، اما او هم از اساس ابراز بیاطلاعی میکرد. پدرم اصفهان، شیراز، تبریز و تهران را به دنبال شوهرم زیر و رو کرد، اما خبری نشد که نشد.
هیچوقت معلوم نشد چه بر سر او آمده. حتی چند بار مادرشوهر و پدرشوهرم با قرآن به خانه همان قوم و خویش رفتند و او را قسم دادند بگوید چه بر سر شوهرم آمده، اما او باز هم انکار کرد.
من ماندم و دو دختر بیپناه که هیچکس نمیدانست بر سر پدرشان چه آمده. چند سالی به همین منوال گذشت و هنوز جستجوها ادامه داشت؛ البته بدون کمترین نتیجه. ناامید که شدیم، پدرم خواست دوباره مرا شوهر بدهد. اما گفتند چون معلوم نیست شوهرش مرده یا نه، برای ازدواج دوباره باید دست نگه دارید. از ازدواج مجدد وقتی بازماندم، پدرم ما را گرفت زیر بال و پر خودش. تا حدی که میتوانست هزینهها را داد و نگذاشت من و دخترانم درمانده شویم.
با کمک پدر، مادر و برادرانم امور زندگی خودم و دخترانم را میچرخاندم. یواشیواش دخترانم بزرگ شدند. علاوه بر آن قید شرعی، دیدم دیگر نمیتوانم ازدواج کنم. دو دختر دمبخت را به چه کسی میتوانستم بسپارم؟ بیخیال ازدواج شدم و همه هم و غم خود را گذاشتم برای بزرگ کردن دخترانم؛ نمیخواستم سایه ناپدری بالای سرشان باشد، از طرف دیگر دوست نداشتم در خانه پدر یا برادرانم باشند. برایشان کم نگذاشتم، سختی کشیدم، اما نگذاشتم حتی ذرهای کمبود احساس کنند، برایشان هم پدر بودم، هم مادر و هم برادر.
24 سال پیش بود که دیدم نمیتوانم با دخترانم در روستا زندگی کنم، آنها بزرگ میشدند و نمیشد زندگی عشایری را ادامه داد. نمیتوانستم گاو و گوسفند را به چرا ببرم، آن موقعها برای آب آشامیدنی مثل الان لولهکشی نبود، باید از چشمه که معمولا دور از ییلاق و قشلاق بود، به خانه آب میآوردند. نمیتوانستم دخترانم را به امان خدا بسپارم و دنبال کار و بار بیرون از خانه باشم. امام خمینی تازه فوت کرده بودند که به اردبیل آمدیم. دخترانم بزرگ شدند و هر دو ازدواج کردند. هم از غریبه و هم از فامیل خواستگار داشتند. چون خودم در ازدواج با فامیل شکستخورده بودم، راضی به ازدواج دخترانم با پسران فامیل نشدم برای همین هر دو با غریبه ازدواج کردند و الان زندگی خوبی دارند.
تازه به اردبیل آمده بودیم که پدرم فوت کرد. پدرشوهر و مادرشوهرم هم در همان انتظار و چشمبهراهی پسرشان، از دنیا رفتند. با ارثیهای که از پدرم مانده بود با برادرم شریکی یک خانه خریدیم. بازیهای روزگار ولی تمامی نداشت، برادرم ورشکست شد و برای پرداخت بدهیهایش مجبور شدیم خانه را بفروشیم. کمی که گذشت، اما وضعش بهتر شد و در ازای سهم من، آمد خانهای را که الان در آن زندگی میکنم، برایم خرید. گفت نمیتوانم حق دو دختر یتیم را بخورم، خدا خیرش بدهد. الان سه سال است که در این خانه زندگی میکنم، اگر نبود از کجا میآوردم کرایه میدادم؟
تک و تنها زندگی میکنم. مریض که میشوم اگر کسی انصاف و مروت داشته باشد، میآید و مرا به مطب دکتر یا بیمارستان میبرد، اما اگر کسی نباشد همینطور باید بمانم به حال خودم. خانه دخترانم دور است. نمیتوانند تند تند به من سر بزنند. با وجود وزن سنگین و پادرد، کارهای خانه را خودم انجام میدهم. گاهی دوستی، آشنایی، همسایهای چیزی دلش میسوزد و جاروبرقی میآورد و خانه را تمیز و مرتب میکند، اما بیشتر اوقات خودم و خودم. من و یک دنیا کار که از پس آن برنمیآیم.
همه خرج و مخارج اندکم را برادرانم میدهند. هیچکس و هیچجا هم از من حمایت نمیکند، نه کمیته امداد، نه بهزیستی. نه هوش و ذکاوتش را دارم و نه توان جسمیاش را که بیفتم دنبالش و برای خودم مستمری جفت و جور کنم؛ البته چند سال پیش یکی در کمیته امداد ثبتنامم کرد، اما یکی از همسایهها سوسه رفت و قبولنکردند چیزی به من بدهند. یکی دیگر از همسایههای قدیمی هم در بهزیستی ثبتنامم کرده و یک دفترچه درمانی به من دادهاند، اما آن دفترچه هم خیلی به درد نمیخورد. فقط 2000 تومان هزینهاش از معالجه آزاد کمتر است. خلاصه اینکه کسی به داد من نمیرسد، هزینههای زندگیام را برادرانم میدهند و کارهایم را آشناها و همسایهها میکنند. جایی نمیتوانم بروم. اگر دیگران کمکم نکنند، در همین خانه زمینگیر میشوم و هیچکس از حالم خبردار نمیشود. ولی باز خدا را شکر که همسایهها و برادرانم هستند، اگر آنها را نداشتم چه خاکی به سرم میریختم؟ در آسمان فقط خدا را دارم و توی زمین فقط همینها را.
سن و سالم دیگر از آرزو و این حرفها گذشته، اما خب، گاهی اوقات زیارت کربلا از دلم میگذرد. کاش قسمت میشد بروم قبر اباالفضل(ع) و امام حسین(ع) را زیارت کنم، یعنی قسمت میشود؟ فکر نمیکنم. با خودم که خلوت میکنم، همیشه رویم را به آسمان میگیرم و میگویم، خدایا چه میشد یک آشنایی، دوستی، کسی بود که مرا به زیارت کربلا ببرد؟ اما کو آشنا و دوست؟
راوی: توحید مهدوی