کلاسهای برنامه ریزی، مدیریت زمان، حرف و حدیثهایی برای آیندهنگری، دوراندیشی و... کم که نیست هیچ، تازه این روزها رشد قابلتوجهی هم پیدا کرده است. آدمها دنبال سرنوشتشان میگردند، گاهی در کف فالگیرها گاهی هم در دستان خودشان، وقتی هدفهای کوچک و بزرگ میچینند تا فردا را در مشت داشته باشند. نمیدانم، شاید عجله آدمها برای پیشبینی آینده به سرعت سرسامآور دنیای این روزهایمان برگردد.
عنصری به نام «زمان» که چهل پنجاه سالی هست، در ایران ما، سر و کلهاش پیدا شده، آن طرف مرزها، توی خیابانهای اروپای شرقی، آمریکای شمالی، ژاپن و کرهجنوبی، شاید از انتهای قرن بیستم و ابتدای قرن بیست و یکم بود که هویت تازهای پیدا کرد، مهم شد و غیرقابل جبران.
زمان شد همه چیز مردم، ارزشمندتر از آنکه به سرخوشی طی شود، به نشستن بر لب جوی و کشیدن انتظار طولانی برای رخنمایی معشوق! وقت گران شد، شد عینهو طلا! طوری که این روزها عمر صد ساله هم برای انجام کارها، کم است، خیلی کم! باید آنقدر بدوی تا جبران ساعتهای خواب شبانهات شود یا روزهای بیماریت. همین است که حالا علم ژنتیک دنبال اکسیر عمر میگردد، راهی برای نمردن یا دیرتر مردن! و آدمها به عمرهای 300 و 500 سال امیدوار میشوند، تا باشند و بیشتر و بیشتر بدوند!
دور شدم، قصه قصه دویدنهای روزمره ما نیست، دویدن که قصه نمیخواهد، همین که کله سحر، چشم واکنی، تو و میلیاردها آدم دیگر دارید میدوید و این دیگر آنقدر تکراری شده که ارزش قصه گفتن ندارد! این روزها اینکه آینده چه میشود، ماجرایی تازه است. آدمها این روزها بیشتر برای آیندهشان برنامه میریزند، مدام در این فکرند، که چه کنند تا محاسبات پیچیدهشان درست از آب دربیاید.
خانوادهها برای جوانی فرزندان، فرزندان برای پیری پدر و مادرها، مستاجر برای صاحبخانه شدن، صاحبخانه برای داشتن مستاجرهای بیشتر... صبح تا شب آدمها شده آینده. شده فکر فردا. ترس از بیکاری، ترس از اینکه فردا بچهام دکتر نشود چه کنم، ترس از اینکه فلان سهام را بخرم تا چار تایم بشود هشت تا، بعد فلان وام را بگیرم تا بشود 16 تا و بعد... فکرهای دیگری هم هست، بعضیها روی کاغذ ردیف میکنند، خیلیها هم آن بالا، توی کلههاشان.
فکرهایی که حتی اگر محقق نشوند و زندگی نشود آنچه باید بشود، باز به شکل دیگری تغییر شکل میدهند و در قالبی جدید، ذهن را به خودشان مشغول میکنند، باز یک نقشه تازه و روز از نو روزی از نو! اما هیچکس نمیداند که کتاب زندگی، خیلی هم با حساب و کتاب ورق نمیخورد، این را وقتی میشود فهمید که با پیرترها هم صحبت شوی. آن وقت است تازه میفهمی که اگر 20 درصد اهدافشان هم عین 60، 70 سال پیش که در ذهنشان نشست، رقم خورده باشد خوب است! نه اینکه کلهم پیرمردها و پیرزنها از عمری که گذشت و زندگی که طی شد ناراحت باشند ولی بیشتر وقتها آیندهشان یک جور غیرقابل تصوری رقم خورده است و تلاشهایشان، نه اینکه به نتیجه نرسیده باشد، اما پیرو آن اعداد و ارقام ریز و درشت ذهنی نبوده و نیست. خیلیها به چیزهایی که خواستند رسیدند، اما از راهی که شاید هیچ وقت فکرش را هم نمیکردند، برای چیزهایی نگران شدند که اتفاق نیفتادند و برای چیزهایی حرص خوردند که عین آب خوردن به دستش آوردند!
وقتی به هزار و یک مسیری که هر روز جلوی پای آدمها سبز میشود، نگاه میکنم، وقتی به تعداد آدمهایی که هر کس در زندگی خود با آنها برخورد میکند، فکر میکنم، وقتی میبینم که هر حرف یا عمل کوچک چقدر میتواند زندگی یک نفر را دستخوش تغییر کند، به این نتیجه میرسم که غم آینده، غم بیهودهایست! زندگی چم و خم خودش را دارد و قرنهاست به کار خودش مشغول است و بیتفاوت به نقشهها و پیشبینیها، به تاخت، اسب خودش را میراند! و ما آدمها کوچکتر از آنیم که محاسباتِ آبکیمان به گرد سمهایش برسد!
مریم تجلی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)