قسمت پایانی

قتل در پیکان

در شماره‌های قبل خواندید که ژیلا توسط فرد یا افرادی به‌طرز مرموزی به قتل رسید. همسرش ابتدا به‌عنوان مظنون پرونده بازداشت شد، اما فرد ناشناسی با خواهر ژیلا تماس گرفت و همین تماس باعث شد تا پلیس به او شک کرده و تحقیقات برای دستگیری مرد ناشناس آغاز شد. در نهایت با تحقیقات صورت‌ گرفته سرنخی از مرد ناشناس به دست آمد، اما برای این که بدانید این مرد در زندگی ژیلا چه نقشی دارد و چه اتفاقی برای او افتاده بود، با سروان حسینی همراه شوید.
کد خبر: ۷۵۱۹۷۳

او را در خانه‌ای در محدوده میدان انقلاب در‌حالی‌که در خواب بود، دستگیر کردیم. اسمش شهریار بود و در بازرسی بدنی از او یک کیف پول به دست آمد که عکس ژیلا هم داخل آن بود. از او در مورد عکس که پرسیدم، پسر جوان زیر گریه زد و از من خواست تا او را به اداره آگاهی انتقال دهم. می‌گفت خجالت می‌کشد در مقابل برادرش که در خانه حضور داشت، حرفی بزند.

شهریار با چشمانی پر از اشک در مقابل من نشست و ماجرا را تعریف کرد: پارسال همین موقع‌ها بود، از خیابان ولیعصر به سمت جنوب می‌رفتم که دختر جوانی جلوی ماشینم دست بلند کرد. من مسافرکش بودم و او را سوار کردم. برای این که سر صحبت را با او باز کنم پرسیدم: مسیر بعدیتان کجاست؟ این‌طوری بود که سر صحبت را با او باز کردم و وقتی می خواست از ماشین پیاده شود شماره تلفنش را به من داد.

پسر جوان اشک‌هایش را با کف دستانش پاک کرد و ادامه داد: روز‌به‌روز ارتباط من و ژیلا با هم صمیمانه‌تر می‌شد و علاقه من به او بیشتر. تا این که روز تولدش برای ژیلا کادویی خریدم و از او خواستم با هم بیرون برویم. آن روز، به ما حسابی خوش گذشت و چند تا عکس یادگاری هم گرفتیم و من به او پیشنهاد ازدواج دادم، اما ژیلا بشدت مخالفت کرد و گفت می‌خواهد ادامه تحصیل دهد. یک روز دعوای ما سر این موضوع بالا گرفت و از ژیلا خواستم تا به خانه ما بیاید و با پدر و مادرم آشنا شود. آن روز همان‌طوری که حدس می‌زدم خانواده‌ام هم از ژیلا خوششان آمد، ولی ژیلا قبول نمی‌کرد با هم ازدواج کنیم. در همین گیرودار، یک روز ژیلا با من تماس گرفت و گفت می‌خواهد مرا ببیند. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم، شاید یکی از بدترین روزهای زندگی‌ام بود. ژیلا حقیقتی را که در همه این مدت از من پنهان کرده بود، برملا کرد؛ او گفت که می‌خواسته از همسرش جدا شود و با من ازدواج کند، اما حالا پشیمان شده است. نمی‌توانستم باور کنم تمام این مدت بازیچه دست او بودم.

ژیلا از من خواست دیگر همدیگر را نبینیم و من هم به ناچار قبول کردم. آن روز برای همیشه از هم خداحافظی کردیم، اما روز بعد ژیلا دوباره با من تماس گرفت. می‌خواست مرا ببیند. او به مقابل خانه ما آمد و با هم مشاجره کردیم. کم‌کم همسایه‌ها هم متوجه دعوای ما شدند. ایستادن در مقابل خانه کار درستی نبود. او را به داخل خانه هل دادم تا کسی صدای فریادهایش را نشنود. خیلی عصبانی بودم، برای چند دقیقه کنترل خودم را ازدست دادم و دستم را مقابل دهان او گرفتم، وقتی دستم را برداشتم ژیلا دیگر نفس نمی‌کشید. من او را کشته بودم. بعد از این که کمی آرام شدم پتویی را از داخل خانه‌مان برداشتم و روی او انداختم. بعد جسدش را روی صندلی عقب خودرویش گذاشتم و به سمت خانه‌اش به راه افتادم. ماشین را نزدیکی‌های خانه رها کرده و از محل دور شدم. در این مدت سعی کردم از طریق تماس با خانه ژیلا از وضع پرونده او و روند تحقیقات باخبر شوم، اما آنها به تصور این که من مزاحم هستم تلفن را قطع می‌کردند.

بعد از اعترافات شهریار، برای او قرار قانونی صادر و مرد جوان بعد از تحقیقات تکمیلی به زندان فرستاده شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها