من دزد زیاده‌خواهی بودم

«ای ‌کاش به حرف‌های مادرم گوش می‌کردم. حماقت کردم. خودم هم می‌دانستم اشتباه می‌کنم، ولی مدام به خودم قول می‌دادم توبه می‌کنم. حالا هم اینجا هستم با شاکیانی که هر روز تعدادشان بیشتر می‌شود.»
کد خبر: ۷۵۱۹۱۷

مسعود 21 سال دارد و به جرم زورگیری در زندان است. پشیمان است و می‌گوید: وقتی می‌خواستم ترک‌تحصیل کنم پدر و مادرم مخالفت کردند و با زبان خوش یا کتک می‌خواستند که درسم را ادامه بدهم، ولی مغز من جواب نمی‌داد و دوست داشتم کار کنم و دستم توی جیب خودم باشد. آن‌قدر از مدرسه فرار کردم تا این‌که اخراج شدم و یک‌هفته بعد در خیابان جمهوری در یک کارگاه خیاطی مشغول به کار شدم. آن زمان 16 سال داشتم. چهار سال کار کردم و با کمک پدرم مغازه‌ای در محله‌مان خریدم و برای خودم کارگاه کوچکی راه انداختم. کار و بارم بد نبود تا این که ناخواسته مغازه پاتوق بچه‌محل‌ها شد و عصرها بچه‌ها جمع می‌شدند و قلیان می‌کشیدیم.

پدر می‌گفت دوستانت را آنجا راه نده، ولی از این گوش می‌شنیدم و از آن یکی به در می‌کردم. یادم نمی‌رود یکی از دوستانم به نام مهدی جلوی بچه‌ها مسخره‌ام کرد که از صبح تا شب پشت چرخ خیاطی می‌نشینم و آخر ماه پولی بخور و نمیر به دست می‌آورم. ناراحت شدم و روز بعد گفتم تو کار بهتری سراغ داری؟

چند‌ ساعتی با هم حرف زدیم و فهمیدم زورگیری می‌کند، فکرش را نمی‌کردم و گفتم جراتش را ندارم، ولی یک ‌هفته آن‌قدر در گوشم خواند که تصمیم گرفتم یک ‌بار امتحان کنم. شنبه بود با موتور رفتیم، مرد جوان شیک‌پوشی را دیدیم که با تلفن همراه صحبت می‌کرد. مهدی گفت این سوژه خوبی است. ترسیده بودم و دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. نگرانی همه وجودم را فرا‌گرفته بود. مهدی می‌گفت نترس، فقط چاقو را به طرفش بگیر بقیه‌اش با من. در کوچه‌ای خلوت خفتش کردیم. با بدنی خیس از عرق پیاده شدم و چاقو را سمت مرد جوان گرفتم. ترس را در چشمانش می‌دیدم.

مهدی به او می‌گفت پول، تلفن همراه و ساعتت را بده. مرد جوان از ترس هر چه را داشت به من داد و فرار کردیم. نخستین دزدی راحت بود و 700هزار تومان سهم من شد.

من از مغازه ماهانه 700 هزار تومان درآمد نداشتم و به این ترتیب وسوسه شدم و دزدی پشت دزدی. در مدت سه ‌ماه 68 فقره سرقت کردیم و دست آخر پلیس هر دو نفرمان را در مغازه دستگیر کرد. چون در آخرین سرقت تصاویرمان از سوی دوربین مداربسته ضبط شده بود.

وقتی پدر و مادرم را در آگاهی دیدم حرف‌هایشان را مدام در ذهنم مرور می‌کردم. پدرم از شدت عصبانیت برافروخته شده بود و گاهی به سویم می‌آمد و ناسزایی می‌گفت. می‌دانستم که آبرویش را برده‌ام.

70 میلیون تومان را باید رد مال می‌کردم. پدرم مغازه را فروخت و با پول آن رضایت شاکیان را گرفت، اما به دلیل سرقت به چهار ‎سال زندان محکوم شدم و باید سه سال دیگر اینجا باشم. به خودم قول داده‌ام اگر بیرون بروم دست پدرم را ببوسم و دوباره خیاطی را از سر بگیرم.

براساس سرگذشت زندانی «س. ر»

تنظیم: علیرضا افشار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها