داستان شب‌چله مادربزرگ

امسال شب یلدا همگی خانه مادربزرگ جمع بودیم. من و خواهرم هم طبق معمول بگومگو و جروبحث می‌کردیم که ناگهان مادربزرگ گفت: سارا، سیما بیایید اینجا و کنار من بنشینید.
کد خبر: ۷۵۱۴۵۶

من و خواهرم دویدیم و کنار مادربزرگ نشستیم. مادربزرگ کلی خوراکی و تنقلات خوشمزه چیده بود. همه، کوچک و بزرگ دور مادربزرگ حلقه زدند و نشستند. مادربزرگ کمی از شعرهای حافظ خواند و بعد گفت: بچه‌های خوبم امشب می‌خواهم یک داستان هم تعریف کنم.

یکی بود، یکی نبود، روزی دو تا حلزون خواهر که دوقلو بودند در یک خانه زندگی می‌کردند، اما آنها یک مبل داشتند و یک قاشق نقره‌ای. آن دو تا هر روز در حال دعوا کردن و بگومگو بودند. حتما می‌پرسید چرا؟ آنها صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدند هر دو بعد از شستن دست و صورت به سمت قاشق و مبل می‌دویدند و هر کسی که زودتر می‌رسید از آن وسیله‌ها می‌توانست استفاده کند، اما همیشه یکی از آن دوقلو‌ها می‌رسید و روی مبل می‌نشست و با قاشق غذایش را می‌خورد و آن یکی چون پاهایش کوتاه و کند بود دیر می‌رسید و هیچ وقت نمی‌توانست از آن وسیله‌ها استفاده کند. بالاخره حلزون کند پا صدایش درآمد و به خواهرش گفت: این طوری که نمی‌شود هر روز تو از این وسایل استفاده می‌کنی. اینها مال من هم هست. من هم می‌خواهم استفاده کنم. به همین دلیل تصمیم گرفتند برنامه‌ریزی کنند تا هر دو از آنها استفاده کنند.

اولی پیشنهاد داد هر کدام یک روز در میان از این وسایل استفاده کنند. دومی پیشنهاد داد صبح تا ظهر یک نفر و ظهر تا شب یکی دیگرشان استفاده کند، اما دوباره به نتیجه‌ای نرسیدند و در آخر باز هم به دعوا ختم شد.

در این میان خاله سوسکه که شاهد و ناظر بگومگوی آنها بود ، جلو آمد و پرسید چه شده است. دوقلوها کمی سکوت کردند و بعد گفتند ما نمی‌دانیم چه کار کنیم. یک مبل و یک قاشق داریم و همیشه یکی از ما از اینها استفاده می‌کند و این اصلا درست نیست.

خاله سوسکه فکری کرد و گفت:خب شما می‌توانید این وسایل را تقسیم کنید.

حلزون‌ها گفتند: چطوری؟

خاله سوسکه گفت من کسی را می‌شناسم که می‌تواند، اینها را از وسط دو نصف کند و نصفی را به تو و نصف دیگر را به دیگری بدهد.

حلزون عاقل گفت: نه آن وقت هیچ کدام نمی‌توانیم از آنها استفاده کنیم. نه اصلا فکر خوبی نیست.

در این میان کرم کوچولو وارد شد و گفت: من حرف‌هایتان را شنیدم و یک پیشنهاد دارم. شما می‌توانید قاشق و مبل را بین خودتان تقسیم کنید. یعنی وقتی حلزون بزرگ‌تر از مبل استفاده می‌کند و مشغول استراحت است حلزون کوچک‌تر غذا بخورد و از قاشق استفاده کند و هر وقت بزرگ‌تر از قاشق استفاده می‌کند، کوچک‌تر از مبل استفاده کند.

حلزون‌ها کمی فکر کردند و گفتند: باشه،کرم کوچولو از پیشنهادت متشکریم.

از فردا همین روش را پیش گرفتند و خیلی خوب مساله‌شان حل شد. ولی حلزون‌ها کم‌کم احساس تنهایی کردند چون هیچ وقت نمی‌توانستند با هم غذا بخورند یا با هم استراحت کنند و حرف بزنند. به همین دلیل تصمیم گرفتند خودخواهی را کنار بگذارند و با هم یکی شوند و خواهرهای خوب و مهربانی باشند و با محبت نسبت به همدیگر رفتار کنند و از کنار هم بودن لذت ببرند. مادربزرگ بعد از تمام شدن داستان رو کرد به من و خواهرم گفت: سعی کنید با هم خوب باشید و قدر لحظات با هم بودن را بدانید.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها