حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
محمدحعفر محقق از قم: به هر کجای این اقلیم که میروی یاد مرا درون سینۀ تنگت حبس کن. در بند تو بودن صفایی دارد که آزادی از هفت دولت ندارد.
مینا: کاش هیچ جشن تولدی وجود نداشت تا فقط مهر و محبت در یک روز محدود نشود، تا گاهی بیبهانه بفهمانیم چقدر عزیز است برایمان.
عاشق تنهایی: حوضیست لب کلبۀ تنهایی تو/ آبیست، که جاریست لب چشمۀ تو/ دیر زمانیست که فکرت ننشیند بر بام/ خاک عشقم، شده خانۀ ویرانۀ تو.
عشق سرعت: یادته وقتی بچه بودی، هر وقت میخواستی خودت رو نقاشی کنی یه آدم خندون، باشخصیت و مهربون میکشیدی؟ ولی الآن که بزرگ شدی چی؟ چه بلایی سر قلبت اومده که اینقدر بد شدی؟ یه کم فکر کن؛ فقط یه کم که چرا دیروزت رو فراموش کردی.
زهرا 77 از مراغه: 1-آنقدر بازی با کلمات را دوست داشتم که یادم رفته بود بعضی وقتها همین کلمات چنان با زندگی آدم بازی میکنند که 100 سطر بعد تازه میفهمیم 100 سطر قبل عجب بازی خوردهایم از این کلمات. 2-باغ زندگیام با باران اشکهایم شور شده. دیگر توان کاشتن هیچ درخت آرزویی، هیچ نهال امیدی، و هیچ گل خندهای را ندارم.
مهرداد سارا: تیشه فرهاد را برمیدارم و راهی بین قلبمان میزنم. میخواهم به همه ثابت کنم که دل به دل راه دارد. لااقل دل عاشق من به دل ساده تو.
اوشین ایرانی: من طرفدار پروپاقرص «چاردیواری» هستم. 10 سال مطالعهاش مینمایم و حتی آنها را نگه میدارم. همه مطالبش خوب است مخصوصاً خانه بروبچهها. قنبر یوسفی، پیمان مجیدی، نشمیل نوازی، امید بچه بیستوچن ساله، زهرا فرخی که همشهریشون هستم. اشعار، درد دلهای بچهها، نصیحتها و راهنماییهای پاسخگو با زبان خوش و طنز و اینکه اصلاً برام مهم نیست که پاسخگو آقاست یا خانم. مهم این است که انسان شریف و صمیمی است. من 12 سال شعر نو میگویم حداقل 100 تا شاعر رو میشناسم و کتابهاشون رو خواندم تا یاد بگیرم اما اولین الهام و استاد من سهراب سپهری است [...] من ایمیل ندارم و بلد هم نیستم. نامه هم خیلی طول میکشد. چند شاعر را زیارت کردم که گفتند باید بیایی تهران. اینجا امکانات رشد و بلوغ فکری و ادبی ندارد. اجازه میدهید جزو این خانه شوم؟
بشو جانم! بشو! شدن نمیخواد که! شدن نداره که! قانونای صفحه رو دقیق بخون، از ذهن خودت بنویس، دکمه ارسال رو بزن و خلاااااصصص! (از باب اون هندوانههای اضافه اومده از شب چله هم که زیر بغلم گذاشتی ممنون. سه شب و سه روز لرز کردم از اوصاف مذکور نزدیک بود کارم به بیمارستان بکشه!)
امیر معدنشکاف از ساوجبلاغ: همان بالا بمان؛ لذت میبرم وقتی همه به من میگویند «تاج سرت زیباست».
زادمحمد از رشت: ای کاش زندگی طور دیگهای بود؛ عقربههاش تندتند به عقب بود. آنوقت خزانش هم دیدنی بود. تو بهار بودی و من پاییز. دیگه از رخ زردم هم خبری نبود... چون عاشق تو یار میشدم. منم مثل تو بهار میشدم. حالا که از عشقت میشم نیمنیم چه فایده داره؟ بگو برو بمیر.
زهرا، تنهای تنها: دلگیرم از این روزها که دلم سخت هوای تو را کرده ولی نیستی که به داد دلم برسی. کاش یک بار هم که شده لجبازیهایت را نادیده بگیری و روی عهدمان پا نذاری. کاش تصمیمی عاقلانه بگیری. تصمیمی که برای آیندۀ هردویمان سرنوشتساز است. برای یک بار هم که شده خودت باش.
شبگرد تنها: گاهی وقتا دنیا کاری باهات میکنه که از بودنت پشیمون شی، ولی هیچوقت کاری نکن که دنیا از بودنت پشیمون بشه.
معصومه از اراک: با صدای گنجشکی لابلای درخت پلکهایم را باز کردم. کودک بودم و پدر جوانی برومند و پدربزرگ پیر! اما با کولهباری از تجربه. باران تمام شده بود و رنگینکمان در آسمان پیدا؛ چشم در رنگینکمان رنگهایش را میشمردم. دریغ که قبل از شمردن رنگهایش آسمان تاریک، محو و غبارآلود شد. به خود که نگاه کردم جوان بودم با آرزوهایی که خسخس صدایش کوچه را پر کرده بود. گامی برای برخاستن نداشت؛ پدر کهنسال و دلشکسته... آه! پدربزرگ دیگر نبود. بعد از لحظهای غفلت اینگونه گذشتن! برای ثانیۀ دیگر... خدایا؛ چقدر وقت دارم؟!
شیمیدان از ساوه: اگه الآن من از نوشتههای امید تعریف کنم سریع چاپ میکنی اما وقتی میگم سبک نوشتنش تکراری شده چاپ نمیکنی و فقط جوابم رو میدی! انتقادها رو هم چاپ کن. البته شاید خواب خانم فخار حقیقت داره و چون مطلب نداری مجبوری نوشتههای امید رو هر هفته چاپ کنی! خلاصه دعوا دارم باهات شدید. یقهت رو هم ول نمیکنم! من الآن 22 سالمه از 11 سالگی دارم این صفحه رو میخونم. حق آب و گل و نظر دادن دارم. بله پس چی! [...] یک هفته از امید چاپ نکن که انگیزه پیدا کنه و بهتر بنویسه.
بدون نام: آقا من ازت شکایت دارم. بین بچهها فرق میذاری خب. یکی دو بار مطلب فرستادم برات اما همون یکی دو تا مطلبم رو نچاپیدی که دلم خوش باشه (به قول خودت: که هییییچ!) حتی راهنمایی هم نکردی ببینم عیب و ایرادش چیه. ولی بعضیها رو میبینم همچی براشون وقت میذاری و راهنمایی میکنی حتی توی تلگرافخونه هم اگه برن بهشون میگی مشکل کجا بوده[...].
وات؟! یعنی که چه؟! خب حداقل اسمت رو مینوشتی بتونم سوابق و پیشینه جرائمت رو دربیارم! اونا که میبینی حتی توی تلگرافخونه هم راهنماییشون میکنم، اوناییاند که مدتهای مدیدیه دارن عملیات به کوری چشم دشمنانی مثل زینب فخار رو پیش میبرن! مدتهاست که مطالبشون رو میفرستن برای صفحه تا بذارم جلو چشم فخار و بگم: بفرما... اگه مطلب واسه صفحه ندارم پس اینا چیاند؟! تازهشم... مهمتر از این، اینه که از بس متن فرستادن و دیگه قدیمی محسوب میشن، هم من با یخده از روحیاتشون آشنام و میدونم از انتقادم ناراحت نمیشن، هم اونا با یه عالم روحیاتم آشنان و میدونن... میدونن... بذا ببینم... چی رو میدونن؟!! به گمونم خودمم نمیدونم!
بدون نام: گاهی یک شاپرک زیبا میآید و آرام مینشیند روی شانهات؛ آنهم درست وقتی که با تنهاییات تنها ماندهای. آنوقت است که دردهای دلت را برایش میگویی و شاپرک بدون آنکه خسته شود، همه را گوش میکند و از دردهای خودش سخنی به میان نمیآورد. بعد که به شاپرک دل بستی، بال میگشاید و میرود و تو نمیتوانی او را میان دستهایت زندانی کنی.
جوجه اردک زشت از قائمشهر: آرزو چیزیست که توی ذهن همۀ آدما هست. آرزوی زندگی خوب، درآمد خوب، ماشین خوب و... همۀ اینها خوبه اما همۀ اینها توی یه چیز خلاصه میشه و اونم آرزوی خوب بودن خودمونه. اینطوری همه چیز خوبه.
نیما از استانبول: [...] این هفته صفحه بروبچ خیلی بهم چسبید؛ مخصوصاً مطلب زینب فخار که واقعاً بعد از مدتها خوندن این صفحه رودهبر شدم. راستی دقت کردی دیگه کسی بهت گیر نمیده خودت رو معرفی کنی؟ عجیبه یهو دست از سرت برداشتن! اصلاً مشکوکه، قضیه بوداره! از من میشنوی یه پیگیری بکن! عی بابا، یادم رفت وقتت کمه و رودهدرازی کردم. سلام من رو به مادربزرگت هم برسون.
واااای... اگه بدونی مامانبزرگم چقد خوشحال شد؟! هی اشکاش رو پاک کرد و گفت: ننهجون خیلی خوشحالم که من رو هم وارد این صفحه کردی تا با بچههایی آشنا بشم که حتی توی کشورهای خارجکی هم مشتری پروپاقرص موندن. کاش الآن منم اونجا بودم، اینا رو دیپورت میکردم خودم فقط میموندم!!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....