حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
آفتابی داغ بر فرق سر مبارک میکوفت و هوا بس ناجوانمردانه آتشین و سوزان. در تمام دشت، تنها صدای زوزۀ باد بودی و گامهای الاغ! ...که ناگه معالی بر سر خویش کوفتی، فریادی بزدی، افسار حمار برکشیدی، در این ضمن فرمان هشششش هم البته بدادی! خر بایستاد؛ چنانک گویی زمان و مکان، هر دو با هم بایستاده!
مورخان ماضیه گفتهاند: چون چنین شد، ابوالمعالی پایین آمدی، نظری عمیق بر خر انداختی، لختی بر چشم و گوش و دم و سر و پای حیوان، خیره بنگریستی، چند بار فرق مبارک سر خویش بخاراندی، خاریدنی عظیم! ...والنهایه، در سکوت صحرا، مجدداً فریاد برآوردی: دِحححح! ای که بگم خااااک عاااالمممم توسسسسسرم شه! این که خر مُراده! خر خودم کو پس؟!
(ناقلان نقل کنند این، تنها بار ببودی که یاران با ایشان نبودی و در نتیجه کسی نیز سر بر بیابان بنگذاشتی. تمّت و التقریر فی سنة حال، دمدمای سحر، منزل مراد اینا)!
ف.حسامی
طنازی
1-منم یک حافظ خوشفال دیگر/ منم یک شاعری طناز، قنبر/ به فال شعر من وابسته هستند/ تمام تیمهای لیگ برتر.
2-ببین شاگرد شد «استاد کشتن»/ «دبیرستان» که شد «بنیاد کشتن»/ دبیرستان ما، هم نخبه دارد/ هم امکانات و استعداد کشتن.
3-در نفس مذاکرات تمدیدی هست/ آنقدر نگو نیست، خودت دیدی هست/ یک فرصت تازه است لابد تمدید/ در داخل تمدید هم امیدی هست.
قنبر یوسفی از آمل
فلسفهبافی زیستشناسانه
1-دردناکترین چوبی که انسان میخورد، چوب صداقتش است. صادقانه سخن میگویی به تو دروغ میگویند. صادقانه عشق میورزی قلبت را میشکنند. صادقانه کمک میکنی از پشت به تو خنجر میزنند. صادقانه همراه میشویی در نیمۀ راه تنهایت میگذارند؛ و در پایان از تو میخواهند تاوان اشتباهشان را با فنا کردن زندگیات بدهی.
2-آیا میشه گفت هر که نفس میکشه داره زندگی میکنه؟ زندگی کردن یعنی لذت بردن از تمام لحظات؛ لذت بردن از تمام دلمشغولیها؛ لذت بردن از تلاشها و به نتیجه رسیدن اونا. حتی دستوپنجه نرم کردن با مشکلات و کمبودها برامون لذتبخشه، به شرطی که به خواستههامون برسیم. کسی که حسرت گذشته را میخوره خودش رو شکستخورده احساس میکنه.
میشه گفت زندگی کرده؟ کسی که با وجود تلاشهای بسیار به خواستههاش نرسیده و مورد ظلم و بیعدالتی قرار گرفته، میشه گفت زنده س، ولی نمیشه گفت زندگی کرده.
سارای حقگو
عملیات نصب پلهبرقی در مخچه
هر بار که زمین خوردم، آدمهای زیادی بودند که دستم را گرفتند و بلندم کردند اما هم زمین به قوت خودش باقی ماند و هم زمینخوردنهای من. با این حال، بار آخری که افتادم، تو بین زمین و آسمان، جایی که هیچ دستی برای گرفتن پیدا نمیشود، دستم را گرفتی. از آن روز زمین را نه برای زمین خوردن، که پلهای برای بالا رفتن و به تو رسیدن یافتم.
نشمیل نوازی از بوکان
مرد بیپول
همه جا صحبت از گران شدن نان و گوجه و سایر اقلام است. جوک میشود در شبکههای اجتماعی، از این گروه به آن گروه. چند شکلک و استیکر خنده، جواب جوکهای فرستادهشده.
اما... این وسط کسی خبر از دل خون پدر بیکار ندارد که تنها دلخوشیاش نان خالیای بود که بر سر سفرۀ خانوادهاش میبرد!
حالا دیگر او توان خرید آن را هم ندارد... چه دردی میکشد و چه خجل میشود این پدر...
بدون نام
افتخار
ساناز صفحۀ آخر شناسنامهاش نوشته «با استناد به تبصرۀ مادۀ 41 قانون ثبت احوال، نام و نام خانوادگی صاحب سند از خدیجه ملوک شیربزکوهی کشکخشکآبادی به ساناز ایرانی تغییر یافته است».
ساناز با استعانت از «گوگلترنس» و «لغتنامۀ جیبی انگلیسی» تونست یه چیزایی توی پروفایلش بنویسه که دوستاش فکر کنن این باباش «مش یعقوبِ کشاورز» نبوده و «ژان لوکگدار» بوده. مامانش هم «صفیه قابله» نبوده و «سیمون دو بووار» بوده: من، ساناز، در تجریش بورن شدم. از وقتی سه سالم بود با سمفونیهای «موتزارت» به موزیک اینترست شدم. همون سالها دَدی برام یه «پیانو یاماها چهار پدال» خرید. موزیک رو بدون آموزش و کلاس لرن کردم. چند سال بعد یعنی در نه سالگی، وقتی فرند خانوادگیمون «استنلی کوبریک» به ویلای ما کام کرده بود، من رو برای بازی در فیلم «پرتقال کوکی» سلکت کرد که من به خاطر تِم اگرسیوِ اون مووی، پیشنهادش رو اکسپت نکردم. سالها گذشت و من همچنان اِستادی، اِستادی و اِستادی میکردم تا اینکه از دانشگاه «سوربن» فرانسه بورسیه افتخاری گرفتم و درسم رو در فیلد «انتولوژی» فینیش کردم. آی لاو یو... قلب، قلب.
امید بچۀ بیستوچن ساله از کرج
حوض تنهایی
در را که بستی خانه هم تا مدتی کر شد/ رفتی و حالا رفتنت اینگونه باور شد/ آنقدر که با آیینه از احساس خود گفتم/ افکار پنهان مرا ناگفته از بر شد/ دادی بهانهای برای صبرکردنهام/ تا گوش چشم آسمان از عطسهای تر شد/ شاید نفهمیدی چرا گلهای خوشبویت/ در لابلای دفترم بیهوده پرپر شد/ اینجا نبودی تا ببینی درد ماهی را/ وقتی میان حوض تنهایی شناور شد.
هانیه امیریکیا از اهواز
آفرین... آف...فرین! نههههه... انگار دیگه از تاتیتاتی گذشتی و داری راه میافتیاااا!
گوهرشناسی
به قطرههای بیمحتوای باران چشم دوختهام؛ به هر آنچیزی که از خیسی بغضهای من، تا مستحقترین آرزوهایم را به کام درد میبرد. به هر آن تبسم جانباختهای که از لبهای من تا رؤیاییترین خیال دوباره با تو بودن فاصله دارد.
به خیالت چشم دوختهام. به نوایی آرام هوسهای بیحواست، به دروغ واژههایی که در صداقت چشمهایت صدق نمیکنند و به تمام قولهایت برای ماندن، که با کتانیهای پوشیده و پاهای مشتاق رفتنت زیاد جور درنمیآیند.
این بار که زیر باران چشمهایت را در سوزاندن دلدادهای ساده غافلگیر کردم، داغ دوباره عاشق بودن را به دل چشمهای نازپروردهات میگذارم. بگذار یکبار هم تو احساس کنی که تمامی دلها مطیع نگاههای معرکهات نیست.
مریم فرامرزی تبار
مشترکالمنافع
یاد آن روزها، وقتی که من گریه میکردم، تو کجا بودی؟ لحظههایی که هر دم عذاب میکشیدم، تو پی چه بودی؟ تو خوشبودی یا بد، من خرابت بودم. بعد عمری آمدی اینجا، پی که میگردی؟ از آن روزها، سالها گذشته است. دنبال چه میگردی؟ هوسی بیش نبود عشق تو. کام از دل ما بردار. تو برو خوش باش با هر کسی، نفعی از تو به من نمیرسد جز هوسی.
روجا بختآور از قائمشهر
از تمام عمرم خستهم
عمر، گذران عجیبی بود تا به حال، از این پس را نمیدانم. حس غریبی بود این دوستداشتنهای پر از سکوت و امید داشتن به تحقق رؤیاها. از تمام این روزها، خسته که نه، دلخورم و نگران... نگران برای تمام روزهای پیش رو.
اسما حیدری از اصفهان
ببخش دیگه... هر کار کردم خودکار رو از دست خیام بگیرم نتونستم. هی میگفت: نه... جان من خودت یه بار دیگه بخون... اینجوری بهتر و بامعناتر و روونتر شد یا اونطور که خودش نوشته بود؟! اصلاً اونطوری جاش تو پیام کوتاها که هیچ، تو تلگرافخونه بود کلاً!! (نگاه کن ببین اگه از ویرایش خیام خوشت نیومده، بگو با همین دستای خودم دوبامبی بزنم توسسسسسرِش که قسمت دلسوزیش برای دیگران توی اون مغز ریزهمیزهش از کار بیفته! البته در این صورت، نوشتههای اینطوریت مستقیم میره تلگرافخونه!)
بخاری سرخود
همۀ درهای دنیایم بسته بود. میترسم پشت این درهای بسته، آخرین چوبکبریتهای امیدم تمام شود و من در ظلمات بیکسی در سوز سرمای این روزگار بیرحم و کشنده بمیرم.همینجا مینشینم در انتظار گذر رهگذری. شاید هنوز قلبی با گرمای مهربانی بتپد.
مریم از آبشار سبز
روابط ارسطو افلاطونی
دوستی کنارم نشسته بود. گفت: آن شاعری که کلمات را برعکس میکرد و نتیجه میگرفت را باید ببینم تا حسابش را بدهم! مثلاً درد همان درد است و گرگ همان گرگ! خوب باشد! مثلاً راه و قلم و مار و موش و سگ و...
نگاه عاقل اندر... به او انداختم. انگار او را یک کور میدانستم. گفتم: راه عشق، سگ «هار» غرور دارد... مار زبان را در عشق باید «رام» کرد. موش کثیف دورویی در عشق «شوم» است و سگ منفور دودلی طعم رابطه را «گس» میکند.
گفت: قلم چه؟!
باز نگاهش کردم و با لبخندی ترحمآمیز و با طنزی بچگانه گفتم: با قلم فرسودۀ عشق میتوان کاری کرد که معشوق از شدت شعف «ملق» بزند!
احسان 87
صداش رو در نیار و همچی سریع برو بابت لبخند ترحمآمیزت از دوستت معذرت بخواه: احسان دلبندم! اون که منظورته، «معلقـ»ـه نه «ملق»! (دیگه بیخ گوش خودت گفتم که بقیه نشنون!)
موزیسین
موسیقی قدمهایت چه طنین زیبایی را در دلم کوک میکند. یاد تو توفان میکند وقتی خیالم به جزیرۀ چشمانت سفر میکند. آه ای زیبای حادثهساز، بگذار چون رایت بر چکاد قلبت سکنی گزینم. بگذار شناساندن تو به تمام کائنات، غرور زندگیام باشد.
منیره مرادی فرسا از همدان
از خود مچکّری
در هیاهوی زندگی، میان این سرعت بیرحمانۀ ثانیهها، این مشغلههای بیهوده، و این ملاکهای ساختگی برای بالا بردن و نبردن زندگی، در کنار تمام سختیها و خوشیها که آن هم نسبیست، همراه همیشگیِ من، رفیق پابهپایم در تمام لحظات شادی و غم، خود خودم! ممنونم که هستی و همچنان مقاوم و صبوری!
فاطمه ب.جهانی از دهلی
در کمرکشِ کمرشکن جاده
خواهرزادهم سه صفحه از روی «دال» نوشت و خسته شد. بهش گفتم: بده کمکت کنم. دفترش رو داد بهم، پرید سمت لپتاپ و مشغول بازی شد. خم شدم روی دفتر، با دست چپ هم نوشتم که بدخط شه و طبیعی جلوه کنه. آخرش هم گوشۀ صفحه رو با آرنج فشار دادم که تا بشه. وقتی از بازی لپتاپش 3 تا ستاره جایزه گرفت، یه نگاه پیروزمندانه بهم کرد و یهو چشماش گرد شد. داد زد: اینجوری ننویس بابا! کمر دال رو نشکن! پاککن رو برداشت، همه رو پاک کرد و توی یک دقیقه صفحه پر شد از دال خمیده!
حالا برام سواله... بچهای که بلده با ویندوز «اِیت» کار کنه و بازی آنلاین انجام بده، چرا باید 5 صفحه از روی دال مشق بنویسه؟ تازه! شیوههای آموزشی چرا اینقدر عوض شده؟ ما کمر «دال» رو میشکستیم.
اونوقت هی میگن شکاف نسلها و اینا!
زهرا فرخی، 34 ساله از همدان
به خانه برمیگردیم
از صدات محرومم، گوشامُ میگیرم/ کَر شده دنیام و، با خودم درگیرم/ فکر تو تسکینه، من تو رو میبینم/ پلکامُ میبندم، پیش تو میشینم/ برمیگردم خونه، دستاتُ میگیرم/ تو منُ میبخشی، من برات میمیرم/ حالا که برگشتیم، هردوتامون خونه/ بعد از این خوشبختی، پیش ما مهمونه/ خبرا پیش توئه، از تو که بیخبرم/ مثل سوت یک قطار، میپیچی توی سَرَم/ ایستگاه آخر توی من همون مسافرم/ خونه که مقصد شد، من باید حالا برم/ برمیگردم خونه، دستاتُ میگیرم/ تو منُ میبخشی، من برات میمیرم/ حالا که برگشتیم، هردوتامون خونه/ بعد از این خوشبختی، پیش ما مهمونه.
پیمان مجیدی معین
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....