مادر موهای آذر را میبافد. آذر برایش شعر میخواند: «مونده عروسک من، توی حیاط خونه/ روی سرش میریزه/ برفای دونه دونه/برفا چقدر سفیده/ شبیه نقل و قنده/عروسکم قشنگه/ عروس شده میخنده.1» من انار دانه میکنم. مادر میگوید: «گلپر و نمک یادت نرود!» انارها را که دانهدانه کنم و توی کاسه سفالی همدانی بریزم، گلپر و نمک را هم رویشان میپاشم تا دور هم بودنمان خوش طعمتر شود. آذر میپرسد: «عزیز جان؟ شب یلدا چه فرقی با بقیه شبها دارد که شده شب یلدا؟» این را در حالی میپرسد که دارد یک آدم برفی را توی دفترش نقاشی میکند. مادر آخرین دانه تسبیح فیروزهای رنگش را رد میکند و رو به آذر میگوید: «از همه شبها بلندتر است.» آذر میگوید: «یعنی ساعتش بیشتر است؟» مادر میخندد: «بله خانم گل. طولانیتر است!» آذر چند لحظه فکر میکند و بعد دوباره میپرسد: «پس به خاطر همینه که آدما وقت میکنند به هم سر بزنند و دور هم باشند، نه؟» مادر لبخند میزند: «یک جور رسم است؛ یک سنت قدیمیه. یعنی خیلی قدیمترها، وقتی اولین شب زمستان از راه میرسیده قوم و خویشان در منزل بزرگ فامیل جمع میشدند، انار و هندوانه و آجیل مشکلگشا میخوردند و دیداری تازه میکردند.»
برف نرم نرمک باریدن آغاز میکند. آذر از ذوق برف در پوستش نمیگنجد. از حالا برای وقتی که برف روی زمین بنشیند لباسهایش را آماده کرده است. میگویم: «حالا حالاها باید برف بیاید تا بتوانی برفبازی کنی!» میگوید شب یلدا را دوست دارد، چون عزیزجان پیش ماست، چون دارد برف میآید و میتواند برفبازی کند و چون امشب خیلی خیلی طولانی است. دخترکم نمیداند امشب فقط دقایقی طولانیتر از باقی شبهاست، اما دقایقی شیرین و لذتبخش... .
پاسی از شب گذشته است. مادر از اتاق میآید بیرون و میگوید: «آذر را خواباندم.» تشکر میکنم. مادر کنار همسرم مینشیند و شروع میکند به گپ زدن. میروم کنار پنجره، برف روی زمین دامن گسترانیده است. آذر به خواب رفته و زمستان ساعتی است که از راه رسیده است... .
حوریه فضلی
پانوشت:
1 ـ جعفر ابراهیمی (شاهد)
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)