خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

سیگار طعم نعنا

شیکاگو، ساعت 3 و 30 دقیقه صبح جمعه. بیشتر کلوب‌ها و پاتوق‌ها تعطیل و کار هم به ته دیگ رسیده بود. بعضی شب‌ها، یکی دو ساعت مونده شیفت رو به عشق رانندگی تو خیابون‌های خالی و سپردن ذهنم به شهرِ خوابیده ادامه میدم.
کد خبر: ۷۴۰۵۹۸

تو شهری که پر از آدم‌های جور واجوره و روزها یک دور به چپ می‌تونه ده دقیقه پشت یه چهارراه آدم رو علاف کنه، شبها همون چراغ قرمز رو سیگار به دست آروم آروم رد کردن و بعد وسط چهارراهِ خالی، فرمون رو عشقی گرفتن به خیابون بغلی حس خوبی داره واسم. انگار همه از شهر به رویاهاشون کوچ کردن و شب‌زیست‌های امثال من می‌تونن تو راهروهای خالیش آزادانه رفت‌وآمد کنن و یواشکی شهر رو در اختیار بگیرن و از همهمه‌ها در امان باشن. از موقعی که یادمه اهل شب بودم. برای من شبگردی تو شهر بخصوص پشت فرمون تاکسی و ثبت قاب‌های خالی و دبش پیش روم تو موزه حافظه‌ام، از هر طلوعی بهتره. پشت چراغ خیابون کیمبال که مرز بین محله بچه‌باحال‌ها و مهاجرهای مکزیکیه، با صدای چند نفر که تاکسی تاکسی می‌کردن به خودم اومدم. اونور خیابون جلوی ایستگاه مترو، سه تا جوون سیاهپوست میومدن طرف تاکسی که سوار شن. توی این سال‌ها، بارها دیدم که با وجود غیرقانونی بودن کارهای تبعیض‌ نژادی، تاکسی‌ها شب‌ها سیاهپوست‌ها رو سوار نمی‌کنن و بعضی وقت‌ها یک سیاهپوست مجبوره مدت زیادی رو به امید سوار شدن منتظر بمونه. چرا دروغ بگم، من هم چند باری این خطا رو مرتکب شدم. البته دلیلش مفصله و ذهنیت منفی نسبت به جوون‌های سیاه تو آمریکا باعث رفتارهای تبعیض‌آلود و دامن زدن به مشکلاتشون شده. عده کمی که مسئول ارتکاب به جرایم هستن، راه رو برای بقیه دشوار کردن و به تصور منفی عموم جامعه و پارانویا از جوون‌های سیاه منجر شدن. کنکاش تو این داستان و ریشه‌هاش مجال دیگه‌ای می‌خواد... سوار شدن و مقصدشون جنوب غرب شهر بود، محله‌ای کم و بیش خطرناک و محل فعالیت گانگسترهای محلی. داشتم به قطعه پیانویی از موریس راوِل گوش می‌کردم و یکی‌شون ازم خواست رادیو رو بذارم کانال موزیک رپ. باهم می‌گفتن و می‌خندیدن. از خیابون کِدزی انداختم پایین و بعد از مدتی وارد محله سیاهپوست‌ها شدیم. شیکاگو با همه ادعای چندملیتی بودن، محله‌هاش دچار تفکیک نژادین و شمالش بیشتر سفیدنشین، غربش بیشتر آمریکای لاتین‌نشین و جنوبش هم بیشتر سیاه نشینه. ازشون پرسیدم بچه کجان. دسته جمعی و سر زنده گفتن شیکاگو. فامیل بودن و همه تو یه خونه با خانواده‌هاشون زندگی می‌کردن و آخر هفته رو به قول یکیشون باهم رفته بودن عشق و حال. پسره ازم خواست تو پمپ بنزین نگه دارم تا سیگار بخره. گفت اونجا سیگارهاش ارزونه. با یه بسته سیگار طعم نعنایی برگشت که مورد علاقه بیشتر سیاهپوست‌هاست. مونیک، سمت چپ ٢١ سالشه و تو کالج مالکوم اکس داره دوره کمک های ویژه اورژانس می‌بینه و دو سال بعد می‌خواد واسه شرکت آمبولانس کار کنه. پسرخاله‌اش، مایک بیست‌و‌سه سالشه و تو کار بنایی ساختمونه. بهم گفت از دانشگاه معتبر نورت وسترن که تو حومه شمال شهره بورسیه گرفته و بزودی تو رشته عمران ادامه تحصیل می‌ده. آنجلیک که وسط بود و دختر خاله مونیک، نوزده سالشه و تو قسمت تهیه غذای مسافرهای فرودگاه کار می‌کنه. دم خونه بهشون گفتم اگه بذارن ازشون عکس بگیرم نصف کرایه رو بی‌خیال می‌شم. آنجلیک قبل از عکس گرفتن ازم پرسید: تو واسه گانگسترها کار نمی‌کنی که؟ خندیدم و گفتم: نه آبجی من و گانگسترهای این شهر زمین تا آسمون راهمون جداست. بعد از پیاده شدن، مایک زد به شیشه و بهم سه تا سیگار طعم نعنایی با پنج دلار انعام داد.

شیکاگو ـ پاییز ۱۳۹۳

احسان مشهدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها