مثلا وقتی میگویند «کودک درون» و ندانند چه میگویند و چه در ذهن میپرورانند. بله همین کودک درون که بسیار از آن میگویند، دیگر معنای روشنی ندارد، اما همه توصیه میکنند آدمها کودک درون را زنده نگه دارند و به آن اجازه فعالیت بدهند، اما وقتی از همانهایی که چنین توصیهای میکنند میخواهی معنای این اصطلاح را در چند جمله توضیح بدهند، در میمانند و توان جلوتر رفتن از یکی دو جمله، آن هم مبهم را ندارند.
واقعیت این است که این معنای مبهم و استفاده غلط، اصطلاح مورد بحث را به یک مخفیگاه برای آدمهای ترسو تبدیل کرده است. نقطهای که در آن نابالغ بودن را وجهی مثبت و ارزشمند بخشیده است و ضدارزشی را به عنوان ارزش معرفی میکند.
اطمینان به تمایلات و احساسات، بیان آنها بدون پیچیدگی، خودسانسوری و حذف آنچه به شکلی دسته اول و حقیقی در جان و ذهن آدمی میگذرد، با الزامات اجتماعی و منافع کوتاهمدت، احتمالا غایت آن چیزی بوده که مخترعین اصطلاح کودک درون در نظر داشتهاند.
چنین هدفی بیش از نیاز به یک ذهن بچگانه، ناخودآگاه که کارتون دوست دارد و از فانتزی لذت میبرد، انسانی پخته، خودآگاه و بالغ میطلبد، کسی که میتواند در برابر عواطف، عقلانیت و محافظهکاریهای ساختگی مقاومت کند و آنها را به نفع عواطف ناب خود کنار بزند. پس شناخت، قدرت و شکستن منطقهای جعلی با منطقی اصیل و ناب، نیاز مهمی برای تبلور آن چیزی است که به آن کودک درون میگویند.
سهراب شکیب
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)