کنارش مینشینم. خودش را عقبتر میکشد، لبخندی میزنم و میگویم: «نترس، من مثل تو نیستم اما میخواهم زندگیات را بشنوم. خبرنگارم و کنجکاو.» میترا لبخند تلخی روی لبش مینشیند و دستهایش را جلو میآورد. دستهای کشیده و لاغری که روی آن آثار سوختگی و بریدگی به چشم میخورد. انگار ذهنم را خوانده است، میگوید: «نگاه به قیافهام ننداز، تازه 18 سالم شده است اما سالهاست که از خانه و زندگیام فراریام.»
سکوت میکند. انگار تازه متوجه شغل من شده است. با هیجان میگوید: «واقعا خبرنگارید! از من که گذشت، من نابود شدم اما به آنهایی که میخواهند حماقتی را که من مرتکب شدهام انجام دهند، بگو راهی که میروند فراتر از یک اشتباه بزرگ است.»
میخواهم حرفی بزنم که با چشمان بیفروغش نگاهم میکند و شروع به حرف زدن میکند. دل پری دارد و من اجازه میدهم تا او بگوید. «وضع مالیمان زیاد بد نبود، اما اهل درس نبودم. خانوادهام که در مورد درس بهم تشر میزدند ناراحت میشدم و دلخور. اما همه بدبختیهام از زمانی که با امیر دوست شدم، آغاز شد. امیر معتادم کرد، امیر از خانه فراریام داد. امیر مرا به جمعهایی برد که نباید میرفتم. من احمق هم به اسم روشنفکری همراه او رفتم. وقتی خانوادهام اعتراض کردند، سر ناسازگاری گذاشتم و در نهایت هم آوارگی در خیابان را انتخاب کردم. اما من مهمان یک ماه امیر بودم، وقتی دید یه جورایی وبال گردنش هستم، مرا از خانه بیرون کرد. باور میکنی آن زمانی که مهمانش بودم یواشکی غذا میخورد و از سه وعده غذا یک وعده هم به من نمیداد. حالا آوارهترم، خانهام شده پلهای عابر پیاده! اگه خانه پدرم بودم، نه معتاد بودم، نه آواره، نه گرسنه و نه رسوا. الان برم به بابام بگم غلط کردم میگه باشه برگرد؟ نه نمیگوید؟ منم بودم نمیگفتم، در روزهای فرار تو خماری و نشئگی دست به خودکشی زدم، دستم رو سوزاندم و.... الان هم برای پیدا کردن پول مواد باید با این دستهای زخمی تو سطل زباله بهدنبال ضایعات بگردم. خانم، فقر واگیردار نیست اما بد نامیهست، به آنهایی که میخوانند بگو اگر دوست ناباب و بدنام نبود، منم به این حال و روز کشیده نمیشدم.»بلند میشود و از پلههای پل پایین میرود، بلند داد میزند: فرار هیچ چیزی ندارد، نه اینکه من بگم! نه این را تمام دخترا و پسرهای فراری میگویند!
مرجان همایونی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)