زمان میگذرد مثل باد، مثل برق و این دختر بزرگ میشود، او داستان خودش را خواهد داشت، مثل من، مثل تو، مثل همه ما آدمها که دلمان خانه اسرار است، اسرار ریز و درشت زندگی یک بزرگسال.
کودک که هستی، میدوی برای رسیدن به مرز بزرگی، ولی بزرگ که میشوی قصد دنده عقب رفتن میکنی به سمت کودکی. چه طبع عجیبی دارد انسان، با این که میداند نه کودکی زودتر از موعد تمام میشود و نه بازگشتی به کودکی هست، ولی باز هم خیال میپرورد.
اما آرزو کردن که خرج ندارد، شاید در دنیای خیال بشود مثل این دختر خیز برداشت به سمت بزرگسالی.