حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
آن شب ستاره کنار پنجره اتاقش نشست و تمام مدت به ستارهها نگاه کرد. به یاد حرف مادربزرگش افتاد که میگفت: هر کسی در آسمان یک ستاره دارد و ستاره تو هم از همه بزرگتر است و آرزوها را برآورده میکند.
ستاره کوچولو در آسمان به دنبال ستارهاش میگشت که ناگهان یک ستاره به او چشمک زد. ستاره خوشحال شد و گفت: آخ جون ستارهام را پیدا کردم. ستاره از آسمان بسرعت به سمت دختر کوچولو آمد و کنار پنجره نشست و گفت: سلام دخترکوچولو ! اسمت چیه؟
ستاره با خوشحالی گفت: هم اسم شما هستم... ستاره!
ستاره آسمان گفت: چرا من رو صدا کردی، مشکلی داری؟
ستاره گفت: مادربزرگم میگفت شما آرزوهای بچهها را میشنوید و برآورده میکنید.
ستاره آسمان گفت: چه آرزویی داری؟
ستاره: دلم میخواهد جای من با تو عوض شود. تو بیا پیش پدر و مادرم و من برم به آسمان !
ستاره آسمان تعجب کرد و گفت: آخه چرا؟
ستاره گفت: آخه من مریضم و مریضیام هم خیلی خرج دارد. پدر و مادرم خیلی اذیت میشوند. میخواهم یک ستاره سالم برایشان بیاورم.
ستاره آسمان خندید و گفت: ولی این دست ما نیست، باید از خداوند که مخلوق ماست اجازه بگیریم. من دیگر باید بروم ولی پیغامت رو برای خدا میبرم.
ستاره فریاد زد: نه نه نرو وایستا بازم کارت دارم... وایستا...
ناگهان ستاره با صدای مادرش بیدار شد. مادرش گفت: خواب میدیدی دخترم. در خواب فریاد زدی. چی شده؟
ستاره بیدار شد و در آغوش مادر گریه کرد و ماجرا را برایش تعریف کرد. مادر ستاره با صحبتهایش به او آرامش داد. آن روز نوبت دکتر ستاره بود. آنها طبق معمول به بیمارستان رفتند و بعد از انجام آزمایشها آقای دکتر گفت: داروها جواب دادند و ستاره رو به بهبود است. آنها خوشحال شدند و بعد از چند جلسه ستاره کاملا خوب شد.
از آن به بعد ستاره همیشه و هرشب رو به آسمان دعا میکرد و از خدا برای همه بچهها سلامتی میخواست.
گلنوشا صحرانورد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....