راستش وقتی قصه زندگی حاج محمد آقای افشاریان را میخواندم، اولین چیزی که برایم مهم شد، این بود که چطور میشود، یک نفر در کشور عراق، خارجی محسوب شود تا آنجا که دولت او را به عنوان ایرانی از کشورش اخراج کند و همان فرد، در ایران هم به چشمی متفاوت به او نگاه شود، چون لهجهاش فرق میکند... اما بعد از آن دیدم که نه، جذابیت اصلی قصه جایی است که اتفاقا حاجآقا افشاریان خیلی سریع گفته و از کنارش عبور کرده است.
خب به طور طبیعی، آنجا که زندگی او تغییر کرده، همان جایی است که یک نفر به او کمک پولی میکند تا بتواند دکان طلافروشی خود را علم کند. هفده هزار تومان دادن خیلی دل میخواسته، در زمانی که هفده هزار تومان خیلی پول بوده... آیا میشود حدس بزنیم آقای بازاری چطور راضی شده چنین پولی را به یک نفر غریب قرض بدهد؟ واقعیت امر این است که نه در عمل ممکن نیست ولی دلیلش هر چه بوده، میتوان آن مرد بازاری را الگوی محمدآقای قهوهخانهدار دانست برای آن که امروز خیریه راه بیندازد و بخواهد دست کسانی دیگر را بگیرد که در کار خود ماندهاند.
من به شخصهاگر جای محمد آقای قهوهخانهدار بودم، حتی حسرت آن زمین کنار زایندهرود در اصفهان را نمیخوردم، چون جوری زندگی کرده که به اندازه تمام پکهایی که به قلیانش زده، قصه برای تعریف کردن دارد و این سرمایه کوچکی نیست. او میتواند از کربلا تا تهران و اصفهان، از راهنمای زائران تا مسافرکشی، از طلافروشی تا قهوهخانهداری را در قصهاش بریزد و برایت تعریف کند. خوش به حالت... از آن زندگیها که مثنوی هفتاد منی است برای خودش، اما از نوع جذابش.
افشین خماند