آنچه در زندان بر او میگذرد، یادآوری برخوردهای اعضای گروهش در خارج از زندان و همچنین آشنایی با زن و شوهر مسلمانی که آنها هم علیه رژیم شاه مبارزه میکنند، بتدریج پرسشهای او را درباره ایدئولوژیاش بیشتر میکند. بالاخره واله به جوخه اعدام سپرده میشود در حالی که در عقاید خود دچار تردید شده است ولی اعضای حزب تلاش میکنند با اعدام شدنش، از او یک قهرمان حزبی بسازند.
این، داستان فیلم سینمایی «بایکوت» محصول سال 1364 است و موضوع این فیلم، مرگ در مسیر باورهاست که میتواند یا صرفا ایدئولوژیک باشد و فداکاری به حساب بیاید یا صبغه دینی و مذهبی هم داشته باشد و شهادت نامیده شود. جدا از بحث درباره صدق یا حقانیت ایدئولوژیهای مختلف و اینکه در مقام مطابقت با واقعیت امر، کدامیک از نحلههای فکری گوناگون به چه دلایل بخصوصی ارجح هستند، میتوان موضوع را از زاویه دید اولشخص مورد بررسی قرار داد. منظور از اولشخص در اینجا کسی است که به تفکری گرویده و شناختی از قضایای پشت پرده ندارد بلکه تنها از آن رو که مسیر انتخابیاش را درست میانگارد حاضر است همه چیز حتی جان خود را در دفاع از آن تفکر قربانی کند و در این راه نیز دستکم با خود صادق است نه آنکه عامدانه درصدد فریفتن خویش باشد، چه اینکه وقتی پای جان در میان باشد دیگر خودفریبی سودی برای زندگی نخواهد داشت که بخواهد منفعتطلبانه به نظر برسد.
سیاوش جمادی، مولف و مترجم آثار فلسفی، در نخستین کتاب خود با عنوان «سینما و زمان» در قالب سه عنوان کلی «اخلاق در جهان بیاخلاق»، «تعالی راستین و یک نشانه» و «حالت دینی، ماورای تعالی است» به بحث در این خصوص ورود پیدا نموده تا در ادامه بحث در باب «فیلمساز و نویسنده، همچون خدایگان زمان» مرگ را نیز به عنوان مسالهای مهم در مقولات زمانی واکاوی کرده باشد و سپس به نتیجه نهایی یعنی تشریح نسبت میان هنر و سینما با مساله زمان بپردازد. این نوشتار بر آن است تا موضوع شهادت و تفاوت آن با مرگ ایدئولوژیک را با رجوع به این سه بخش مهم از رساله قابل تأمل سینما و زمان مورد بررسی قرار دهد.
در بخش اول یعنی اخلاق در جهان بیاخلاق نخست، تمام مرگهای ایدئولوژیک با ویژگی مشترک مرگهای غیرخودپرستانه مورد توجه قرار گرفتهاند: «فداکاری، خودکشی، اعمال عامالمنفعه، خداپرستی، عبادت و هر آنچه اخلاق به عنوان خوب و بد ارزشگذاری میکند میتواند از سر خودپرستی و ریاکاری باشد... اما از آنجا که افرادی جریدهرو چون جیوردانو برانو، چهگوارا و اسپارتاکوس فراتر از این انگیزههای حقیر با حالتی عاشقانه خود را به نفع همگان فدا میکنند ما فلسفه و منطقی برای توضیح و ارجگذاری اعمالشان نداریم... آنچه این مردان بزرگ را به مرگی قهرمانانه انگیخت نه خرد بود، نه مارکسیسم، نه فتوای باطن کانت و نه قانون «عمل من، عمل همه جهان» سارتر. اما اینکه این انگیزه چه بود قابل بیان نیست، قابل سرایت است.»
در بخش دوم یعنی تعالی راستین و یک نشانه تصریح میشود جان باختن به نفع عدالت و سعادت همگان، همدلی و همدردی با مظلومان، احساس تشویش و مسئولیت نسبت به بدبختی، جهل و رنجهای بشری، فدا کردن خویش برای شادمان و روشنایی جهان و تمام احوالی که فرد را به درگذشتن از ساحت هستی و منیت فرد خویش میکشاند با وضعی که ذات هستی آدمی و مناسبات آن با جهان و دیگران است در تناقضی آشکار قرار دارد. پس این نمونهها در واقع شهابهایی ثاقب، نوپدید و خلافآمد عادتاند با تأثیری مدید و گسترده که عمل انقلابیشان از نگاه حافظان وضع موجود عملی غیرعقلانی انگاشته میشود، اما ستایش رفتار این مردان بزرگ منشأیی متفاوت با چارچوبهای منطقی عقل استدلالی دارد.
در ادامه همین بخش، حکایتی کمونیستی از آندره موروا در کتاب «سرنوشت بشر» نقل میشود که بسیار قابل تأمل است. «در زندانی انبوهی از شورشیان را چون احشام روی هم ریختهاند تا به نوبت آنها را به طرز فجیعی اعدام کنند، به این طریق که زندهزنده در دیگ لوکوموتیو چون گوشت بپزند و در این شرایط که داشتن قرص سیانور در حکم آب حیات است، کمونیست با مشاهده ترس و ضجه دو تن از همبندانش سیانور خود را به آنها میدهد و خود را برای سوختن در دیگ لوکوموتیو آماده میکند...». جمادی همچنین به دفاع مقدس هشتساله ما اشاره میکند و مینویسد: «چرا راه دور برویم. در جنگ اخیری که به کشور ما تحمیل شد هنوز زندهاند بازماندگانی که شاهدان عینی فداکاریهای عظیم بسیاری بودهاند که در کمتر جنگی نظیر آنها را میتوان یافت. مقصود ما آن مسابقهای نیست که برای شهادت در راه خدا میان رزمندگان اعم از پیر و جوان رواج یافته بود. تعارف ماسکهای ضدگاز زیر بمباران شیمیایی فداکاری یک فرد برای دیگری است. از برابر چنین اقدامهایی تنها نمیتوان با ارزشگذاری ارزانی چون فداکاری بیاعتنا گذشت. در اینجا سخن از نامعقول، خارق عادات و امر محال و در یک کلام اعجاز است.»
و بالاخره در بخش سوم یعنی حالت دینی، ماورای تعالی است اشاره میشود که آن جهشهای نامکرر و بیسابقه احوال اصیل دینی که گهگاه چون شهابهای زودگذر و دراز اثر درخشیدهاند نشانی از تعالی دارند، اما از تعالی به معنایی که پیشتر در مورد تمام مرگهای ایدئولوژیک بیان شد فراتر میروند. به عبارت دیگر «زندگی مسیح، امام حسین و مولای متقیان میتواند غایت تعالی باشد، اما به شرطی که از پیش، ایمان این مؤمنان بزرگ را به خدا حذف کنیم... چراکه مرگ فراپیش انسان دینی پایان نیست بلکه آغازی فرخنده است و برخلاف نظر کی یرکگور تردید و شک در ایمان مؤمنان اصیل و بزرگ هیچ راهی برای نفوذ ندارد. مصداق این ایمان این کلام شگفتانگیز است که «لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا» یعنی حتی اگر پرده برافتد بر یقین من افزوده نمیگردد.» (منسوب به امام علی(ع)، سفینه البحار، ج 2، ص 734) پس تعالی، الزاماً حالت دینی نیست بلکه مرتبهای نازلتر از آن است و شهادت به معنای دینی در واقع مقولهای متفاوت و بسیار فراتر از مرگ ایدئولوژیک در راه باور و اندیشه است که تنها مختص راهیافتگان به مقام ایمان و مقربان درگاه ربوبی است. مرگی که در واقع مرگ نیست بلکه حیات و زندگی است: «ولا تحسبن الذین قتلوا فیسبیلالله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون.» هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زندهاند، و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. (آل عمران، 169)
محمد کامیار / جام جم