مرگ در ساعت مقرر

مواجهه با مرگ دشوار خواهد بود. حتی فکرهای مقطعی و پراکنده‌ یک انسان معمولی درباره مرگ گاه دهشتناک و هراس‌آور است؛ فکرهایی که اغلب به بهانه مرگ نزدیکان، دوستان یا انسان‌های معروف، به فرد هجوم می‌آورند، برای لحظات یا روزهایی او را متأثر می‌کنند، حضور در مراسم خاکسپاری و یادبود گاه کسانی را تکان می‌دهد و از جریان روزمره زندگی بیرون پرت می‌کند.
کد خبر: ۷۳۴۰۳۹

عمیق‌شدن در مرگ تحمل زیادی می‌خواهد، با وجود این‌که این فکر وقتی عمیق می‌شود، اثر بسیار زیادی دارد، جریان عادی زندگی معمولا بر آن غلبه می‌کند و انسان به زندگی خود ـ با وجود آگاهی از سرنوشت محتومش ـ بدون فکر کردن به مرگ ادامه می‌دهد. مرگ آرام آرام سایه سنگین خود را از جریان رفتارها و عمل‌ها کوتاه می‌کند و از کار افتادگی ناشی از فکر مردن، جای خود را به تلاش‌های همیشگی و مقرر می‌دهد. اینجا زندگی در شکل تکرارپذیر و در ظاهری غیرقابل خلل ادامه پیدا می‌کند، چنان که گویی هیچ چیز جلودارش نیست.

دلیل اصلی این عادی شدن، با وجود آگاهی و این غفلت از سرنوشت محتومی به نام مرگ، باوجود غیرقابل تغییر بودنش، چیزی جز نامعلوم بودن زمان، مکان و کم و کیفش برای هر فرد نیست. هیچ‌کس از ابتدا نمی‌داند چه زمانی و چگونه می‌میرد. بدیهی است این ناآگاهی از زمان مرگ، به عادی شدن و نیندیشیدن به مرگ کمک می‌کند. مرگ امری نامقرر و تا لحظه وقوع انتزاعی است. تنها در فکر و تخیل است که حتی یک انسان مرگ اندیش ـ یعنی کسی که اغلب به مرگ فکر می‌کند ـ مرگ را می‌فهمد و می‌بیند. هیچ‌کس تجربه دقیقی از مرگ و کیفیت آن ندارد، پس مرگ لمس نشدنی و تجربه‌ناپذیر است، مگر برای مرده. کسی نمی‌داند کجا و به چه نحو می‌میرد و همین مساله مرگ را غیرواقع و حتی غیرضروری جلوه می‌دهد.

چیزی که معلوم نیست کی، کجا و به چه شکل رخ خواهد داد، نقطه‌ای قابل اتکا و برنامه‌ریزی در جریان سیال زندگی پیدا نمی‌کند، حتی نمی‌توان در محدوده خودش به نتیجه و نهایتی روشن رسید؛ یعنی نمی‌توان فهمید که دقیقا چیست و چگونه رخ می‌دهد. پس هر چقدر هم محتوم باشد، ناموجود و بنابراین فراموش شدنی است.

در این میان تنها یک قشر هستند، دسته‌ای از آدمیان که می‌توانند مرگ را از غیرواقعی بودن به واقعیت بدل کنند و امری نامعلوم را مقرر گردانند. کسانی که مرگ را انتخاب می‌کنند و مرگ می‌شود زندگی آنها، کسانی که مرگ را نه همچون یک سرنوشت، بلکه به عنوان یک امکان موجود، یک راه برای هدفی دیگر برمی‌گزینند، مرگ را به داشته‌ای تبدیل می‌کنند که از طریق افکندن جان در آن، می‌توانند زندگی را دگرگون کنند و کسی که در راه مبارزه و برای شرایطی بهتر می‌جنگد.

کسی که خود را به کام مرگ می‌اندازد تا کاری مهم‌تر را بنیانگذاری کند یا چیزی بزرگ را به دیگران هدیه دهد؛ کسی که خود را به کام مرگ می‌اندازد تا پیامی را به جهان برساند. چنین فردی کیفیت، زمان و محدوده مرگ خود را معین می‌کند. او خود را به این ورطه می‌اندازد و دیگر نه اندیشه به مرگ و نه دگرگونی از تذکر آن در یک مراسم خاکسپاری یا یادبود ـ آن‌گونه که در مورد همگان است ـ بلکه خود مرگ و واقعیت آن است که او را زیر و رو می‌کند و جهانی را تکان می‌دهد.

رفتن به کام مرگ دغدغه و هدف چنین آدمی است تا اشارت به هدفی دیگر بدهد. در خیلی از موارد مبارزان با چنین انگاشته‌ای مرگ خود را مقرر می‌کنند. مرگ در نگاه یک ناظر بیرونی، شاید برای چنین آدم‌هایی ترسناک‌تر به نظر برسد، چون ساعت وقوعش مشخص است. کسی که به جنگ می‌رود مرگ خود را معین می‌کند، پس نمی‌تواند آن را لابه‌لای رخدادهای روزمره فراموش کند، اما از سوی دیگر وقتی مرگ انتخاب آدمی می‌شود، به شکلی از زندگی تبدیل می‌گردد. دیگر ترسی از آن نیست، چون معین است. چون زندگی روزمره یک رزمنده، یک انسان رو به شهادت، مرگ است. او با مرگ به نوعی مغازله و حشر و نشر همراه با انس عادت می‌کند. انس، چرا که انتخاب چنین انسانی مرگ است و نه زندگی به شکلی که می‌شناسیم و به آن دچاریم، پس مرگ واقعیت هر روزه اوست. این قربانی‌شدن و حتی ایثار در معنای جمعی و آرمانخواهانه به سوی مرگ رفتن (شهادت)، تنها طلب واقعه مرگ در زندگی نیست. بلکه واقعه فرد در مرگ است، تحمیل‌کردن خود به مرگ، حمله به مرگ به جای منتظر آن ماندن. این حمله به معنای واقعیت بخشی انسان به مرگ است.

علیرضا نراقی / جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها