مجمع دیوانگان

من هات‌داگ دوست ندارم

می‌گویند توی دیوانه‌خانه‌های مترقی اما گمراه، حداقل سهم هر کسی از دنیا از وقتی پایش را به آن می‌گذارد؛ یک جورهایی تضمین ‌شده است. چیزهایی هست که آنها بهش می‌گویند «بِیسیک زندگی». مثل سقف بالای سر و ماشین و همان‌هایی که جمعشان می‌شود اموال منقول؛ به‌اضافه غیرمنقولاتی مثل سفر و مهمانی و دیگر چیزهایی که قبلا اسمشان تجملات و ریخت و پاش بود.
کد خبر: ۷۳۰۸۰۱

اگر آدمیزادوار، حداقل از وقت و استعدادت در همان ابتدای جوانی مایه بگذاری، همه این منقولات و غیرمنقولات به قول اقتصادخوانده‌ها، تامین‌ و از لیست آرزوهایت خارج‌ می‌شوند اما خب همه‌جا که این برگه ضمانت را دستت نمی‌دهند. زندگی دیوانه‌هایی مثل ما، از همان بدو شروع ضربه‌دیده، آب خورده و از شمول تضمینی‌ها خارج شده. کسی زیر بارش نمی‌رود. باید خودت زندگی‌ات را دستت بگیری و با هزینه شخصی سوراخ‌سمبه‌هایش را اول کشف و بعد پر کنی. زخم و چسب‌زخم و تمام هزینه‌های درمان روی کول خودتان است. خدمات پس از فروش توی دیوانه‌خانه ما در حد همان تبلیغات خوش‌آب‌ورنگ و زنان خانه‌دارگول‌زنک است. حالا چرا راه دور برویم. همین مزد و مواجب کار و زحمت ما توی مجمع را نه‌فقط «دودر» کرده‌اند بلکه یکی از دیوانه‌ها گفته احتمالا با یک هات‌داگ «فری کثیفه» سروتهش را هم بیاورند... خب اوضاع این‌جوری‌ است توی مجمع دیوانگان. به قول این پست‌های بی‌مزه و دوخطی دلبرکان دم‌بخت فیسبوک: آدمی‌ است دیگر! دل دارد و دل هم خرج دارد! فلسفه زندگی‌ات را روی چیزی کوک می‌کنی که سهم تو را از بِیسیک و غیربِیسیک زندگی بگیرد. خب چه چیزی بهتر از چرک کف دست؟!

تمام سهم دیوانه‌بازی ما از دنیا می‌شود مایه‌تیله درست و حسابی. جیب هر چه پرتر سهم‌خواهی از دنیا هم بیشتر. حقت را تا ته می‌گیری از زندگی‌... چه اهمیت دارد اگر دم آخری بفهمی ای داد و بیداد، سهمت را اشتباهی تعریف کرده‌ای؛ زندگی‌ات را این‌ همه سال سروته گرفته بودی! به جای کار دل کردن، خرج دل کرده‌ای! این‌ها همه مال همان کتاب‌های سوم ـ چهارم دبستان است که هنوز توی آنها علم بهتر از ثروت است. زمانه عوض شده و همه توی مجمع ایمان آورده‌اند که حرف اول و آخر را همین اسکناس‌های چرک می‌زنند. هر چه هم درشت‌تر، صدایت کلفت‌تر! حالا هی بنشینید علم بیندوزید.

رضا جمیلی

پول مفت برای «م.ب.ن»

پول درآوردن احتمالا سخت‌ترین و آسان‌ترین کار دنیاست، سخت است چون کم نیستند کسانی که به معنای واقعی کلمه احتیاج دارند و به هر دری که می‌زنند، یک درآمد بخور و نمیری دستشان را می‌گیرد و به دهانشان نرسیده، تمام می‌شود و البته، لابد کار آسانی است که افرادی با نام‌های یک یا دو حرفی مثل «خ.ب»، «ز.ب»، «م.خ» و نظیر اینها که جوان‌تر از من و شما هم می‌توانند باشند، طی کمتر از یک دهه به اندازه بودجه چند وزارتخانه، حتی بیشتر پول درمی‌آورند، بی‌آن‌که پدرشان بُوَد فاضل یا تاجر!

نمی‌خواهم کمونیست‌بازی دربیاورم، طرفدار نظام سرمایه‌داری هم نیستم، اما همین مثال به نظرم می‌تواند سختی‌ها و راحتی‌های پول درآوردن را نشان دهد؛ خب از خدا پنهان نیست، از شما چرا پنهان بماند، این هفته به اندازه چند لحظه احساس کردم چه پول خوبی دستم رسید. ماجرا این بود که برای چندمین‌بار به یکی از مدارس غیرانتفاعی معروف دعوت شدم که برای دو‌گروه از دانش‌آموزان به مدت 30 دقیقه یک کلاس آموزش روزنامه‌نگاری داشته باشم، برای این‌که ریایی این وسط صورت نگیرد، مجبورم بگویم، هر دوی کلاس‌ها آن‌قدر جذاب شد که بچه‌ها حاضر نشدند به زنگ تفریح بروند و در همان فرصت هم باز کلاس ادامه پیدا کرد.

بگذریم، وقت برگشتن پاکتی دادند دستم. مبلغی که برای حق‌التدریس گرفتم، دست‌کم چهار برابر پولی بود که در کار روزنامه‌نگاری، برای گزارشی که دست‌کم دو ساعت از شما وقت می‌گیرد، به اسم حق‌التحریر نصیب‌تان می‌شود.

احساس کردم چه پول مفت و شیرینی! بیشتر که فکر کردم، یادم آمد من برای این‌که برای چنین کاری دعوت شوم، چهار سال دانشگاه بوده‌ام و 11 سال سابقه رسمی دارم، دیدم پول مفتی نبوده، اما من سال‌های زحمتم را ندیده‌ام، حساب و کتابم درست درنیامد. دلم سوخت، آرزو کردم کاری به همین اندازه شیرین و البته با شرایط مالی مشابه هفته‌ای یکبار به پستم بخورد. دست‌کم این آرزو بهتر از این بود که آرزو کنم اسمم به «م.ب.ن» تبدیل شود.

مستوره برادران نصیری

حمله، بهترین دفاع است

راستش این است که صحبت این کلمه سه حرفی که می‌شود، از دست خودم اول و بعد از دست زمین و زمان کفری می‌شوم. در بیشتر سال‌های عمرم تاکنون از پول که نه، ولی از این‌که باید پول در بیاوری و نگرانش باشی، بدم می‌آمده و فراری بودم. حتی دلم می‌خواسته عارف، سالک یا سوسیالیست شوم تا پول را جوری محو کنم. از شما چه پنهان این ترس از بی‌پولی بی‌تاثیر نبوده در فلسفه‌بافی‌های من؛ فکر کردم اگر قید پول را از بیخ بزنم، بهترین استراتژی را برای رویارو نشدن با این چالش عظیم انتخاب کردم. استراتژی دفاع؛ استراتژی ترسوها که هیچ‌گاه دیوانه نمی‌شوند. اما حالا این پول نیست که مرا عصبانی می‌کند، بلکه گذشته خودم است. آن سال‌های عصبانیت است که عصبانی‌ام می‌کند. سال‌هایی که به قول فوتبالیست‌ها به جای حمله به پول، «زیر توپ زدم» و بیهوده فلسفه بافتم(دفاع کردم). اگر به پول حمله می‌کردم آن را همچون یک مورد قابل فکر کردن و عمده که باید برایش تصمیمی گرفت یا حداقل تصمیماتی را با توجه به الزامات وجود آن گرفت، در نظر می‌گرفتم و آن وقت بخش عمده‌ای از فکرم به جای حذف پول از کره زمین، منطقی کردن حضور آن در زندگی خودم بود.

حتما پیش خودتان می‌گویید اگر به حذف فلسفی پول از عالم فکر نمی‌کردی که دیوانه نبودی، عاقلی بودی چون ما، اما مگر شما نسبت به پول و کسب آن منطقی هستید؟ شما و اضطراب یاس‌آلود و رقت‌انگیز شما نسبت به پول، دقیقا نقطه شروع اضطرابات نوجوانی من و امثال من است. دیوانه‌ها پول را مثل هر چیز جدی دیگری، شخصی می‌کنند و در سلوک فردی‌شان آن را به بازی می‌گیرند. چیزی که بتوان با آن بازی کرد ابزار کار دیوانه است؛حتی اگر پول باشد.

علیرضا نراقی

مُخ!

بگذارید بدون هیچ مقدمه‌ای بگویم به نظر من پول درآوردن مغز می‌خواهد. کسی که استعدادش را داشته باشد می‌تواند پول دربیاورد. البته از متغیر «بابای پولدار» به خاطر پاره‌ای حسادت‌ها حرفی نمی‌زنم. مثال صادقش را هم از همین مطبوعات می‌آورم. مگر توی همین مطبوعاتی که صدها نفر مثل من دارند در آن به بخور و نمیر زندگی می‌کنند، کم عنصر «از آب کره بگیر» داریم. از خودمان مثال زدم که فعالان صدیق اصناف شاکی نشوند. نمی‌خواهم بگویم این مغز اضافه که در دیگ طباخی بعضی‌ها وجود دارد و توی سرویس اصغر آقا بره طلایی سر کوچه ما لحاظ نشده است، خوب است یا بد. راستش مصاحبه شهرام جزایری بعد از آزادی را چند بار خواندم؛ ولی چیزی سر در نیاوردم. یعنی نتوانستم حرف به درد بخوری از آن دربیاورم. همه‌اش چیزهای تکراری. «پول دربیاورها» می‌گویند: «ما جنمش را داریم و مگر از دیوار کسی بالا رفته‌ایم؟» مردم می‌گویند: «خاک بر سرتان. ان‌شاءالله آن نان و خاویاری که از راه حرام می‌چپانید توی حلقتان کوفتتان شود!»

و این مبارزه دارا و ندار تا ابد ادامه پیدا می‌کند و من هم نمی‌فهمم حق با چه کسی است. تخصصش را ندارم. ولی می‌خواهم اعتراف کنم توی این وضع اسفبار اقتصادی و تحریم و این‌طور چیزها، یک طورهایی، از پول دلالی حالم به هم می‌خورد. آقا، اصلا من مغز اقتصادی ندارم. همین حالا به همین سوی چراغ نمی‌دانم چقدر پول توی حسابم هست، اما با وجود این خوشحال و خندان هستم. هیچ‌وقت هم پولداری چیزی نمی‌شوم. ولی می‌خواهم بگویم... حالا چطور بگویم، می‌خواهم بگویم آقایان کارآفرین‌های خیلی خوب، محض رضای خدا یک چیزی تولید کنید... دمپایی پلاستیکی حتی. ولی یک چیزی تولید کنید.

الناز اسکندری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها