برادر کوچیکه به برادر بزرگه گفت: داداشی ما کجا آمدیم؟ من تا حالا اینجا را ندیده بودم.
برادر بزرگه گفت: نگران نباش الان راه را پیدا میکنم. سپس به اطراف نگاهی انداخت ولی تا چشم کار میکرد درخت بود. بنابراین تصمیم گرفتند تا کمی استراحت کنند شاید بتوانند راهی بیابند. اما هوا تاریک شد و کم کم صدای زوزه گرگها بلند شد. دو تا بزغالهها به هم چسبیده و میلرزیدند. در همین موقع پرندهای سیاه از بالای سرشان رد شد و هر دو جیغ کشیدند و پنهان شدند. اما پرندهای مهربان بود که برای کمک به آنها آمده بود.
به بزغالهها گفت: هر چه زودتر خودتان را نجات دهید، چون ممکن است چند ساعت دیگر یک لقمه لذیذ برای گرگها شوید و دیگر پدر و مادرتان را نبینید. بزغالهها گفتند: آخر چه طوری؟ ما راه را گم کردهایم، نمیدانیم از کدام سمت برویم.
پرنده جهت را به آنها نشان داد و گفت: وقتی به دشت نزدیک شدید هر دو باهم و یکصدا پدر و مادرتان را صدا کنید. برادر کوچیکه گفت: چرا با هم؟ پرنده گفت: چون یکصدا و بلندتر میشود و بهتر به گوش میرسد.
بزغالهها تشکر کردند و به راه افتادند. وقتی که به دشت نزدیک شدند ناگهان یک روباه را دیدند که به طرف آنها میآمد.
روباه نزدیک شد و گفت: به به بزغالههای کوچولو کجا میروید؟ از این طرفها. راه را اشتباه آمدهاید. از آن طرف بروید. داداش بزرگه همیشه از مادرش شنیده بود که به حرفای روباه نباید اعتماد کنند. گفت: نخیر ما درست آمدیم و به سمت خانهمان میرویم. در همین موقع صدای پدر و مادرش را شنید و به برادرش گفت: هر وقت گفتم با هم فریاد میزنیم . دو بزغاله با هم شروع به فریاد زدن کردند. صدای آنها در دشت پیچید و به گوش مادر و پدرشان رسید و آنها به کمک بچهها رفتند و بچهها را نجات دادند و بزغالهها متوجه شدند که همیشه با هم و به کمک یکدیگر میتوانند نجات پیدا کنند.
گلنوشا صحرانورد