دوستی کنارمان است، بارها غرق محبتمان میکند، آنقدر به محبتهایش عادت میکنیم که آخر فراموش میکنیم محبتهایش تا چه اندازه از سر مهر بوده در حالی که ما از یک جایی به بعد اصلا نمیبینیمش.
اصلا بیایید راه دور هم نرویم، ما چقدر قدر پدرومادرمان را میدانیم؟ کسی اندازه آنها نه ما را دوست داشته نه دوست خواهد داشت، اما در همین لحظه فکرش را که بکنیم محبتها و توجههای ما به گرد آنها نمیرسد. در همین لحظه ممکن است از ذهن هر کداممان صدها خاطره بگذرد که خود را محق دانسته و رفتار مناسبی با آنها نداشتهایم. ما قدر نعمتهای بزرگمان را نمیدانیم، به ماشینمان، به خانوادهمان، به سلامتمان، به دوستانمان، به شغلمان به همه و همه این داراییهایمان عادت میکنیم و میلیونها بار غر میزنیم.
خب، این از عادتهای خوب؛ عادتهای بد بعید میدانم چندان توضیح بخواهد، ما به ترافیک، آلودگی، پرخاشگری، ظلم، بیمهری، بیگاری، از دست دادنها و نبودنها هم عادت میکنیم. شاید به تعبیر خیلیها، این عادت کردن به چیزهای بد، به قدرت و تحمل بالای انسانها نسبت داده شود و این که لازمه ادامه دادن زندگی همین خصلت باشد، اما اجازه بدهید من با این نظر مخالفت کنم.
به نظرم آزادترین و خوشبهحالترین آدمها همانهایی هستند که به هیچ چیز خوب و بدی عادت نمیکنند، همانها که شاید دیوانه هم به نظر برسند، اما دنیا به کام آنهاست.
مستوره برادران نصیری
نکاتی درباره امنترین نقطه جهان
زندگی برای آدمی که میخواهد تازه پا به دنیا بگذارد، روند مشخصی دارد. همه چیز هماهنگ است؛ خانواده، شهر، کشور و قوانینی که آنها را میسازد و به ما تحمیل میشود، اما در این روند مشخص که نظم آهنینی به خود گرفته، چیزهایی هست که فقط خودت میدانی، چیزهایی که خانه امن عادات خودساخته است، دور از دست قانون یا دیگری. خانهای که خود میسازی و در برابر دنیایی از تحمیل و اشتراک، با عادات از پیش تعیین شده و احساسات از پیش تحمیل شده، به درون آن میخزی.
اگر این عادات خودساخته نباشد، اگر این دریافت شخصی و خدشهناپذیر که در دسترس هیچ کس نیست نباشد، زندگی آنقدر از معناهای ساختگی و دور از اراده ما پر خواهد شد که دیگر با بیمعنایی و پوچی تفاوتی نخواهد داشت. همه چای مینوشند، کباب دوست دارند و شغل مورد نظر خودشان را انتخاب میکنند، اما با این حال همه در لیوان چای من که به آن عادت کردهام چای نمینوشند، همه به آن ساعتی که چای به من مزه میدهد و خستگی از تنم درمیآورد عادت ندارند، همه آدرس کبابی مورد علاقه مرا نمیدانند و چقدر خوب که به عادات فردی آدم کسی آگاه نباشد. چون این عادات خانه امن من است که نشانی آن جز در دست خودم نیست. در مذمت عادت، حرفها بسیار است، اما معنای زندگی چیزی جز عادت نیست. عادت به رفتارهایی که منبع آرامش است در برابر هیاهو یا بگذارید بگویم عادات ساخته شده توسط جامعه، عادات آرامشبخش و خلاف عادت فردی، حتی عادات ناخوشایند جمعی را هم اصلاح میکند. (این هم نتیجه اخلاقی که منتظرش بودید)
عادت کردن به قدم زدن ساعت پنج بعدازظهر، عادت کردن به خوردن میوه اول صبح، عادت کردن به رختخواب شخصی، به یک کوچه باغ یا یک گذر خلوت که پس از کار روزانه آدم را از همه چیز پرت میکند بیرون. همه چیز من این عادتهاست، این عادتهای فردی که مرا دیوانه میکند و البته نداشتنش شما را عاقل.
علیرضا نراقی
جان عزیزت دست نزن!
مرحوم پدربزرگم عادت داشت حدود 5/9 صبح صبحانه بخورد. از بیرون میآمد، مینشست روی یک صندلی و مادربزرگ برایش یک لیوان چای میآورد که کنارش یک قاشق چایخوری بود. بابابزرگ هم مشغول به همزدن چایش میشد. برای همین اگر مثلا یک بار در سال طوری میشد که به جای مادربزرگ، یکی از ما برایش چای میآوردیم تمام نظم زندگی به هم میریخت. چون ما معمولا یادمان میرفت مامان بزرگ وقتی چای را میریزد، شکر را هم روی آن میریزد. ما شکر نمیریختیم و بابابزرگ بی توجه به این مساله مشغول هم زدن چای میشد. چای که البته تلخ باقی میماند. هرچند ظرف شکر در چند سانتیمتریاش بود.
بعضیها میگویند بیشباهت به پدربزرگم نیستم. هرچند وقتی بلوز و دامن میپوشم مادرم میگوید: مثل مامان بزرگت شدی!
یک بار خواهرم کتابهای کتابخانهام را به ترتیب الفبا مرتب کرد، یک بار هم یکی از همکاران که حالا توی چمدان هم مطلب مینویسد، صبح زود آمده بود تحریریه و میز کارم را مرتب کرده بود. یک بار دیگر هم دوستم رفت سراغ مرتب کردن میز توالتم. بچه که بودم شبها که میخوابیدم، گاهی دایی کیف مدرسه ام را میریخت بیرون و برایم مرتب میکرد و یک عالمه کاغذ باطله دور میریخت. همین حالا هم اگر کسی میز تحریرم را مرتب کند اشکم درمیآید. واقعا مینشینم و گریه میکنم!
مدام توی این سالهای زندگی به همه توضیح دادهام: بابا جان دست نزنید. من همین طور عادت دارم. ترتیبش به هم بریزه دیگه از هیچی سر در نمیآرم!
الناز اسکندری
شوخی با واژهها
هجران تا دم درتان پیش آمده، کسی که دوستش دارید بار و بندیل را بسته و دارد میرود. به او میگویید جان مادرت نرو! من به تو «عادت» کردهام... یک جور التماس. عزیزی را از دست میدهید، هر جا سفره دلتان را باز میکنید و شروع میکنید به غم روزگار گفتن، سریع یکی ـ شاید البته با ژست همدردی ـ میزند توی دهنتان که سخت نگیر، «عادت» میکنی... یک جور فراموشی.
همان کسی که دوستش دارید، اگر تصمیمش یکسره شود، موقع رفتن اگر ببیند خیلی گریه و زاری میکنید، دلداریتان میدهد که بیتابی نکن، زود «عادت» میکنی...یک جور مسکن. ابراز دلتنگی میکنید، میگویید زود برگرد، بودنت غنیمت است و نبودنت کابوس. پاسخ میدهد، بیخیال. دو ماه که بگذرد «عادت» میکنی... یک جور تکذیب یا مثلا نیشخند. با رعایت فاصله شرعی و ضوابط قانونی، محبت میکنید، حالش خوب نیست، خوش دارد گیر بدهد، میگوید نوازشت تکراری شده، بوسههایت از عشق نیست، از روی «عادت» است... یک جور تخفیف یا تحقیر.
راستش من اسم این بلبشو را میگذارم «شوخی دستی» با واژهها که البته جز از شما عقلا سر نمیزند. آخر برادر من، خواهر من، هموطن، سهنقطه، مگر مجبوری برای این همه موقعیت و این همه معنای متفاوت از یک واژه استفاده کنی؟ حالا اگر یک دیوانه بدبختی بخواهد درباره همین واژه یادداشت مجمعدیوانگانی بنویسد، چه گِلی باید به سرش بگیرد؟ معلوم است دیگر، نتیجه آن بلبشو، همین بلبشویی میشود که میبینید؛ دیوانه شماره 1 نوشته، عادت خیلی کوفت است. شماره 2 نوشته امنترین نقطه جهان است، شماره 3 که اصلا هسته اتم شکافته، نشسته به خودش کلی فشار آورده نظریه صادر کرده. شماره 4 اینقدر شخصی نوشته که فکر کنم جز فامیلهای خودشان کسی از ماجرا سردرنیاورد. شماره 5 را هم که دارید میبینید، یک ساعت است دارد خودش را میکشد و چرتوپرت به هم میبافد تا این 300 کلمهای که گفتهاند کامل شود... که کامل شد گویا، عزت زیاد.
عباس رضایی ثمرین