حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به آخرین نقطه دریا خیره میشوم، وقتی که با آسمان یکی میشود و دیگر تشخیص اینکه دریا کدام است و آسمان کدام غیرممکن است. حالا به این طرح، خورشید خون گرفته غروب اضافه میشود و رهایی، بیکاری در کنار دریای آبی مازندران. بیاختیار هرگاه که در ساحلی شنی مینشینم، در خلوت خود به هامون فکر میکنم که چگونه میخواست در دریا فرو برود و نابود شود، اما دریا ناجی او شد؛ پهنهای که علی را به خود خواند تا هامون را نجات دهد. دریا بسیار عجیب است، عظمتی دارد که با هیچ چیز حتی کوه و جنگلهای تمام نشدنی قابل قیاس نیست؛ عظمتی متین، خشمی آرام، موجهایی که گاه میخروشند و گاه آرام بر هم میلغزند، همچون معاشقه آوا و بهترین منظرههای طبیعت که به چشم نمیآیند.
اما همه اینها را رها کنید. دریا را با این خروش و عظمت و آرامش رها کنید و ببینید که چگونه تصویرش حال آدم را خوب میکند، حتی حال آشفته و رو به موت هامون را. حمید هامون مهرجویی که عاشق است و دلشکسته، تنها و سرگشته.
هامون درد ایمان و وجود دارد، در اینکه میخواهد بهتر شود و حقیقت را بفهمد و بتواند عشقش را به مهشید حفظ کند.
به شمال بروید با دی.وی.دی هامون. هامون را ببینید سپس به سمت دریا روانه شوید. پس از اینکه سیر دریا را نظاره کردید، به افق خیره شدید و در خط جدانشدنی دریا و آسمان و رنگ جادویی آفتاب دم غروب محو شدید، چشمها را روی هم بگذارید. این آخرین جادوی دریاست. صدای دریا که زیباترین هدیه است؛ درمانی و شفایی از سوی طبیعت که با گشودگی به انسان هدیه شده است؛ چیزی جدای از صداهای گوشخراش بدترین موسیقیها و ساخت و ساز زشتترین بناها در شهر. اگر به دریا دسترسی ندارید، فعلا به سی.دی شماره دوم از مجموعه موسیقی درمانی اکتفا کنید. تمامش صدای آب است؛ صدای بهترین موسیقی عالم به نام آب درخشان.
سهراب شکیب
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....