در این کتاب پیرامون آنچه این خانوم پرستار در سالهای دراز حرفهاش از بیماران دممرگ شنیده است نوشته شده و به توصیف حالات دممرگ و احتضار بیماران میپردازد. شاید اگر شما هم از آندسته انسانها باشید که در روزمرگیها غرق شدهاید برایتان مهم باشد که بدانید انسانهای دیگر هنگام مرگ وقتی به عقب نگاهی میانداختند از چه چیزهایی در زندگی خود راضی و از چه چیزهایی پشیمان بودهاند. بیشتر از کردهها پشیمان بودهاند یا از نکردهها؟ آنچه خانوم پرستار در این سالیان دراز شنید این بود که بزرگترین پشیمانیها از (۱) زیاد کار کردن و (۲) کم احساسات خود را بروز دادن بوده. انسانها در آن لحظه آخر که بازی را تمام شده یافته بودند آرزو میکردند (۳) ایکاش به خودشان اجازه داده بودند کمی شادتر باشند. بزرگترین دلمردگی آنها از این بود که (۴) به دوستیهای عمیق اهمیت نداده بودند و پشیمان بودند که چرا (۵) اولویتها و انتظارات دیگران را بالاتر از ارزشها و اصول خودشان قرار داده بودند.
این پرستار باهوش توانسته بود تعداد زیادی از این حالات و اظهارات را گردآوری کند و در نهایت در این پنج پشیمانی اصلی دستهبندی کند. آیا شما هم از آن دسته انسانها هستید که به محرک دوری از رنجِ ضرر و زیان بیشتر از محرک کسب لذت پاسخ میدهید؟ آیا بیشتر تصمیماتشما برای دوری از رنج است و معمولا کسب لذت برای شما در اولویت قرار ندارد؟ شاید برایتان مهم باشد که بدانید در آخرین لحظات به چه موضوعاتی بیشتر فکر میکنید. میبینید که این پنج دسته اصلی از یک تم واحد برخوردارند: صداقت با خود. آیا ما انسانها در طول زندگی با خودمان صادق هستیم؟ خب. حالا چه کاری میتوان کرد که مطمئن شویم زندگی ما عمیق و رضایتبخش خواهد بود؟ سوال خوبی است! شاید سوال بهتر این باشد که چطور میشود خودِ واقعی خودمان را آشکار کنیم؟ چطور میشود هم به دنبال دور و درازترین آرزوها رفت و هم از اصول و ارزشهای شخصی خود پاسبانی کرد؟ اجازه بدهید به همین پرسشها سه پاسخ بدهیم:
تا بهحال فکر کردهاید واقعا از زندگی چه میخواهید؟ میدانستید همین فکر برای بسیاری از انسانها چقدر سخت است؟ در ایران که چنین آمارهایی را نه کسی میگیرد و نه به فرض وجود کسی منتشر میکند. اما در کشوری مثل آمریکا که آمار همه چیز و همه کس را میگیرند، فهمیدهاند که برای حدود 40 درصد از مردم واقعا مشخص نیست که چه هدفی را در زندگی خودشان دنبال میکنند. چه عدد بزرگی. ساده است بگوییم «من براساس اصول خودم زندگی میکنم»، اما وقتی آن اصول برای خود شما هنوز مشخص نیست چطور متوجه میشوید دارید از مسیر درست زندگی خارج میشوید؟ انسانی که نداند چه میخواهد، سرگردان است. برای شناسایی اصول درونیتان از خود بپرسید: «(۱) چه چیزهایی مایه شادمانی درونی من است؟ (۲) و من به چه چیزهایی اهمیت میدهم؟» درست است که خانواده و جامعه به طور کلی حرفهای زیادی برای گفتن دارند و دائم به انسان میگویند که چه کاری باید بکند، ولی در نهایت تنها کسی که باید و میتواند به این دو پرسش پاسخ گوید خودِ شما هستید. تصور نکنید که فکر کردن به این پرسشها مروج خودخواهی و خودشیفتگی است. پاسخی که شما به این پرسشها میدهید ملاتِ اصلی شناختِ خود است. شما با پاسخ به این پرسشها نمیخواهید دیگران را کنار بگذارید بلکه برعکس باید تصمیم بگیرید که چه کسانی و چه چیزهایی برای شما اهمیت و اولویت دارند. نوعی پیرایش.
پس نترسید. از خودتان بپرسید چه چیزی مایه شادمانی درونی شماست؟ اگر بودن در کنار افرادی مانند خانواده و دوستان شما را شاد میکند، آیا آنها الان در اولویتهای شما جایی دارند؟ اگر به کار و فعالیت خاصی علاقه دارید در هفته یا در ماه چه مقدار زمان به آن اختصاص دادهاید؟ و اگر هنوز چیزی نیافتهاید که رضایت درونی شما را فراهم کند آیا وقت آن نیست که چیزهای جدیدی را امتحان کنید.
آیا درست است که تصور کنید همه چیز را میدانید؟ یادتان باشد قبل از یادگیری دوچرخهسواری با تمام گوشت و پوست و وجودتان مطمئن بودید که حفظ تعادل خود و دوچرخه به صورت همزمان «غیرممکن» بود.
آیا هدفهای مشخص دارید؟ جالب است که معمولا مردم با کلمات منفی به هدفهایشان فکر میکنند یعنی به جای این که موقع فکر کردن بگویند «من میخواهم در سلامت کامل باشم پس باید غذای سالم بخورم.» به خودشان میگویند «ببین چقدر چاق شدم! باید یه هفته هیچی نخورم.» قضاوت میزان تاثیرگذاری و «جهت» تاثیرگذاری این جملات با شما. برای تصور و درک بهتر خود را فرض کنید درحالی که این جملات را به فرزند خردسالتان میگویید. حالا تصور کنید جای فرزندتان هستید و دارید این جملات را از خودتان میشنوید.
میپرسید راهحل بهتر برای تفکر مثبت چیست؟ راه حل بهتر این است که بنشینید و ارزشهای اصلی خودتان را روی برگه کاغذی یادداشت کنید. رفتارهایی را که دوست دارید از شما سر بزند و درجهت ارزشهای درونی شماست فهرست کنید. هول نشوید. هر چه این فهرست کوتاهتر باشد موثرتر است چون بهتر میتوانید روی آن فعالیتها تمرکز کنید. حالا برای هر فعالیت یک سری هدف در دسترس هم تعیین کنید. هر چقدر هدف قابل دسترستر و سادهتر باشد احتمال به انجام رسیدنش بیشتر و اثر درونی آن روی شما نیز بیشتر است.
اخیرا با پژوهشی دریافتهاند که افرادی که هدفهایشان را روی کاغذ مینویسند و برای هرهدف چند اقدام عملی را فهرست میکنند و به طور هفتگی پیشرفت خود را به دوستی گزارش میدهند به طرز قابل توجهی بیشتر از دیگرانی که هدفهایشان را فقط روی کاغذ مینویسند در رسیدن به آن اهداف موفق هستند. یعنی نوشتن هدف خوب است ولی بدون تعهد به انجام آن هدف کاری از پیش نمیرود. تعهد خوب است، اما اگر نمود بیرونی به صورت مسئول بودن در برابر دیگران نداشته باشد کاری از پیش نمیرود. در زمانهای گذشته اگر کسی به دنبال هدفی بود برای خود مرشد و راهنمایی انتخاب میکرد. مرشد نه فقط معلم بود بلکه مرید خود را در برابر مرشد مسئول میدید و در نتیجه این چرخه کامل میشد. انسان مدرن هم در هر زمینهای البته دل در گرو مرشدی دارد با اینکه علاقهمند است آن را کتمان کند.
منتقد درون خود را نادیده بگیرید. اولین دشمن شما در راه رسیدن به اهدافتان کیست؟ بله «ندای منتقد درونی» شماست. البته که ندای منتقد درونی چیز بدی نیست. او مانند یک مربی است که تمام سعیاش را میکند امنیت بازیکنش را به مخاطره نیندازد و از او محافظت کند. مکانیزمهای دفاعی را به او یادآوری میکند و همواره انتظار دارد انسان مطابق با هویتی که با آن بزرگ شده عمل کند تا سلامت و جایگاهش آسیب نبیند: «حالا واقعا میخوای اون کار رو انجام بدی؟ تو که تا حالا طرف اون کار نرفتی. احتمالا نتونی انجامش بدی» این ندای درونی مرتب هشدار میدهد و هشدار میدهد. جالب است که وقتی شما واقعا تصمیم دارید کاری را انجام دهید صدای این ندای درونی بلند و بلندتر میشود. خودش را به درودیوار میزند تا بتواند شما را متقاعد کند که در حاشیه امن بمانید. میترسد. این مربی درونی شما برخلاف یک مرشد بیرونی یک انسان قویتر و آبدیدهتر نیست. ترسی است که از کودکی با شما بوده و نمیخواهد دوباره شما را در ناتوانی و استیصالی که یک بار در کودکی تجربه کردهاید ببیند. حق دارد. میترسد. ترس را باید کنترل کرد تا سرکش نشود. شلاقی نشود که تازیانهاش بر جان خود انسان بنشیند. ترس که سرکش بشود، فریاد میکشد، جیغ میزند، بههم میریزد، توهین میکند، میترساند. همه و همه رفتارهای کودکی ناتوان اما سرکش. بهترین روش برخورد با این کودک، بیتوجهی به اوست تا ساکت شود. کتابی بخوانید. روز خوبی داشته باشید.
مصطفی پورمهدی
پژوهشگر و مشاور کسب و کار