اما برخی از قصهها روی جملههای ما را کم میکنند و از خودمان میپرسیم، مگر از این تلختر و سیاهتر هم میشود؟ این مرد چگونه طاقت میآورد؟ یکی از این دردها، یکی از این تلخیها، یکی از این نداشتنها برای اینکه کمر آدم را خرد کند، کافی است. آخر دوست من! عزیز من! کمر تو از چه جنسی است که تاب آورده و میتوانی ادامه دهی. دمت خیلی گرم که میتوانی ادامه دهی و اینقدر هم خوب ادامه دهی. در درون این همه قصه تلخ، این بدبختی ممتد چیزهایی هست که معلوم است، چقدر روحیه تو بهتر از ما است. چقدر بلدی از بین این همه تلخی برای خودت بهانه برای امیدوار بودن پیدا کنی، بیا به ما یاد بده، لطفا! بیا به ما بگو چطور میشود که تمام هفته را املت و سیبزمینی خورد تا یک روز ویژه مرغ خوردن از راه برسد.
بیا به ما هم یاد بده چگونه میتوانی برای یک سال تمام با چند نفر دیگر در یک اتاق 30 متری بگذرانی تا ده روز از عمرت را با زن و بچهات زندگی کنی. بیا به ما یاد بده، چطور میتوانی این قدر وسط این همه چیزهای تلخ، چیزهای شیرینی را برای خودت بزرگ کنی و آن را بهانهای برای زندگی قرار دهی.
قیوم جان! دوست من! اینقدر به آینه فکر نکن، آینهها خیلی وقتها دروغ میگویند. اینبار که خودت را در آینه دیدی به سن و سالت فکر نکن؛ به این فکر کن که تو چقدر زود مرد شدی، به این فکر کن که چقدر ارادهات، غبطهبرانگیز است. این که برای رسیدن به هر آنچه میخواهی مُصّر هستی و پافشاری میکنی.
ببین این که برای رسیدن به همسرت پنج سال تمام تلاش کردی خودش سوژه یک درام عاشقانه بینظیر است. همه زندگی تو میتواند سوژه خوبی برای یک قصه جذاب باشد. از قصههایی که برای نوشتن آن بههیچوجه نیاز به اغراق نیست. کاش میان این همه روزمرگی زندگی ما هم چنین قصهای وجود داشت. قصههای تو که روی کلمهها را کم میکند. قصه مردی که میان همه تلخیها، ذهنش یاد گرفته زیباییها را پیدا کند.
افشین خماند