حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
-نه حالم خوبه.
-حس میکنم گرفتهای. اگر ذهنت درگیره بهم بگو، بذار با هم و کنار هم حلش کنیم.
-نه باور کن چیزیم نیست.
-مطمئنی آرومی؟ نمیخوای کمکت کنم؟
-نه عزیزم، گفتم که چیزیم نیست.
-به جهنم که چیزیت نیست! هی نازش رو میکشم میگم چته، نمیگه! اصلا تقصیر منه که اینقدر هوات رو دارم.
(نه خدا وکیلی! منتظرید این بنده خدا الان چی بگه؟ شمام چه توقعهایی داریدها... ملت بیاعصاب شدن چقدر!)
سمانه مالمیر
مامانبزرگم از وقتی متنت رو خونده همین جور داره با یه حالت حسرتمندانهای به یه افق خیلی خیلی دور نگاه میکنه و هی سرش رو آروم به این طرف و اون طرف تکونتکون میده و هی کف پنجه به پشت دست دیگهش میزنه و هی میگه: هعی...هعی! تفو روزگار! زمونۀ ما مردم نه سواد داشتن نه هیچی! ولی «مهارت زندگی» داشتن، بلد بودن کجا کوتاه بیان، کجا واستن، کِی چی بگن، به کی، چی رو، چه جوری بگن! اما حاااالاااا... برای سواد و مدرک و کلاس و زبان و لباس و شینیون!! خب آره... به آب و آتیش میزنن، ولی برا یاد گرفتن مهارت زندگی و همسرداری؟ اگه بگی یه اینقذه همت کنن (با نوک دو انگشتش، سر ناخنش رو نشونم میده) تازه بعد به جای اینکه خودشون رو مقصر بدونن، بد از بدتر گیر سهپیچشون رو چارپیچ میکنن! (حالا دیگه چارپیچ چه جور گیریه، از سهپیچش معلومه).
عقبنشینی
1-پیامکباز خواهم ماند حتماً/ دوبیتیساز خواهم ماند حتماً/ بدان من با ستون یا بیستون هم/ همین طناز خواهم ماند حتماً.
2-(توی اخبار از یه هکر ایرانی در روسیه صحبت میکردن:) جهانی شد جهانی، یوز ایران/ حبیبی، سوریان، مشهور دوران/ اگرچه یک هکر داریم که او هم/ کم از این دو ندارد اسم و عنوان.
قنبر یوسفی از آمل
هووومممم... میبینم که منتظر جواب هم نموندی و با عقبنشینی خودت باباطاهر عریان رو در مخمصهای سخت عبرتبرانگیز قرار دادی!
نشستوبرخاست با زندگی
تو آسمان را مینویسی، من زمین را. تو فرشتهها را مینویسی و من آدم را. تو شادی را مینویسی و من غم را. تو لبخند را مینویسی و من اشک را. تو میخندی اما من اشک میریزم. تو مینویسی زندگی و من فقط مینویسم. نمیدانم چرا همه از زندگی فقط بدی کردن را آموختند و رفتند.
نرگس عباسی از اراک
رنسانس خانوادگی
تا به حال به این مادرها برخورد کردید که شناسنامهشون صادره از «تپههای مارلیک» و مهریهشون «یه شونه مرغانه» و «یه جفت گالش» با «چادر شب گلیمی» بوده و به جای گرفتن مراسم عروسی، رفتن «حرم حضرت معصومه» اما شب خواستگاری دخترشون که میشه به داماد میگن: رسم ما از قدیم این بوده که مهریه به تعداد سال تولد دختر، اونم فقط به میلادی باشه. برای مراسم عروسی هم باید بریم «هتل هایت پارسیان»؟!
امید بچه بیستوچن ساله از کرج
لُکنَتیزم آرمانگرایانه
هی این پا و آن پا میکنم؛ هی بهانه میآورم؛ حتی خودم را لوس میکنم! چقدر سخت است به زبان بیاورم این یک جمله را: «نرو»!
زهرا فرخی 34 ساله از همدان
بازپرس تحرکات جنایی
1-به من میگویند تو رفتهای و من باور نمیکنم. تو به من بگو! مگر میشود کسی هم باشد و هم نباشد؟! تو که پارادوکس نیستی. تو همین جا، لابلای این تهسیگارهای خاموش، خانه کردهای. این تناقض به این پررنگی نمیشود. تو که پارادوکس نیستی؛ مگر نه؟
2-امشب تکتک این ستارگان کمر به قتل من و حضور فانتزی تو و خاطراتمان بستهاند. تو بگو، تویی که گاه حتی از وهم و خیال هم فراتر میروی... با کدام ماده و تبصره محکوم به قتل عمدشان کنم؟
3-کم میآورند تمام فعلها؛ گم میشوند تمام کلمات؛ و جملات نیز سکوت اختیار میکنند. در آخر، تو میمانی و من و لختی سکوت و شبی که صبح شدن در خیالش نمیگنجد.
4-امشب تمام کردم تمام دلتنگیهایم را و تمام شدم تا خاموشی ستارگان. امشب، ستارهها را با خود همبستر کردم تا به پایان رسانم تب تلخ عشق بیمار تو را. امشب، تمام شدی، تمام شدیم، تمام شدم... تمام.
نرگس صفری
سیبری
1-من خودخواهم؟ من اینقدر به فکر تو بودم که به جای تو تصمیم گرفتم. جدایی رو که تو انتخاب نکردی! من مغرورم؟ من فقط میخواستم خودم باشم. چون از اول هم این قصه برام جدی بود. اعتراف میکنم دوستت داشتم. دیر مهربون شدم؟ رفتارهای تو سرد شد؛ اون هم سرمای صفر درجه. من فقط خوشبینم و میخوام از صفر شروع کنم. تو رو خدا این بغض و کینه رو تمومش کن بذار گریه شروع شه.
2-من دیگه آخر خطم. صفحۀ بعد هم خبری نیست. بگیر این خودکار رو از دستم. این واژهها بدجوری سنگینی میکنند. دیگه حوصلۀ نوشتن ندارم. از این به بعد من میگم تو به خاطر بسپار. فقط یادت باشه چی به روزم آوردی. فقط یادت باشه! دلم از عشق تو به تنگ اومده اما تو همچنان خیال کن دلتنگم. تمام این مدت سنگ کسی رو به سینه میزدم که دلش از سنگ بود. آخه ما به هم قول داده بودیم؛ اما به قول تو: هر چی بین ما بود تموم شد.
پیمان مجیدی معین
رشوۀ جانانه
تمامقد در خاطراتم دلبری میکنی و دلم را به آشوب میکشی. نگاه خستهام دیگر تابِ بیقراری ندارد. بودنت برایم مهمتر از خواستنت شده. کاش بدانی که میتوانی جان تازهای در این کالبد بیجان بدمی؛ با لحظهای کنار آمدن با خواستۀ دلم.
النا 18
میوه معلق
1-من از آن دست آدمهایی نبودم که غوره نشده میخواهند مویز شوند. من تمام زمستان را به امید بهار گذراندم؛ به من فرصت صبر داده نشد! نه انگور شدن را تجربه کردم و نه مویز بودن را. چشم که باز کردم غورهای بودم که کلاغی با خودش به لانه میبرد تا با جوجههایش بخورد.
2-من از حضور آدمهایی که روزها تاریکند و شبها چشم را میزنند گریزانم. تو بگو چرا هر چه دورتر میروم نزدیکتر میشوند؟
نشمیل نوازی از بوکان
بهای دیرباوری
1-ذهنم، تنفسهایم را، با ریتم پلکهای تو هماهنگ میکند. خدا نکند پلکهایت را ببندی.
2-در داستانهای تاریخی همیشه میخواندیم: فلانی را جلوی شهر آویزان کردند تا عبرت دیگران شود. باورم نمیشد تاکنون که از پا در سردر شهر عشاق، مرا آویزان کردهاند.
احسان 87
دایره صدور احکام
کی میگه احساس همیشه کوره؟ نه جونم! اونی که چشماش دهدهم میبینه احساسه، نه چیز دیگه! فقط باید یهکم حواست به احساست باشه که زیادی مغرور نشه وگرنه چرا که نه؟ همیشه میشه بهش اعتماد کرد. تصور کن بدون احساس چی میشی؟ ربات؟ نه بابا، گاهی وقتها اونا هم یه احساساتی از خودشون نشون میدن!
مژگان 84
یه زنگ زدم به صاحب فرضیه «عشق و عقل مثل ساعت شنیه؛ هر چی به این یکی اضافه بشه، از اون یکی کم میشه»! گفتم: بفرما دیگه... ورودی 84مون تئوری امثال جنابعالی رو رد کرد، ردکردنی اساسی گفت: بهش بگو: سفسطه نفرمایید پیلیز! گفتم: نفهمیدم، چیچیح؟! سفسطهش کجا بود؟ گفت: این که داره حس و احساس و احساسات رو با هم قاطیپاطی میکنه و ازشون آش بلغورشیر با سس و مربا میسازه! ما یه اسم عام داریم، یه اسم خاص؛ بگو: خب! گفتم: حالا گیریم خب...! گفت: مثلا در مکالمات عام میگن: داستان چی بود؟ عجب حکایتی! قصه میبافی؟ توی همهشون منظور همون سرگذشت و ماجرای اصلیه؛ ولی وقتی نگاه تخصصی (همون خاص) داریم، داستان و حکایت و قصه و سرگذشت، هر کدومشون یه تعریف و مشخصات و معیار مخصوص به خودشون دارن که نمیشه جای همدیگه به کارشون برد (ایشان همچنین در بخش دیگری از سخنان خویش فرمودند:) حالا وقتی داریم نظریه صادر میکنیم، یا تئوری دیگران رو با جملات «کی میگه...» رد میکنیم، باس از اسامی و کلمات خاص استفاده کنیم، وگرنه ره به بیراهه بردهایم و یا خویشتن خویش فریب دادهایم، یام که! ندانسته برای فریب دیگران سفسطه کردهایم... دیدم همچی پربیراه هم نمیگه. دیدی یکی میگه: دوربینت رو وردار بیار! اگه یخده خاصتر به سوالش نگاه کنیم، متوجه میشیم دوربین داریم تا دوربین: عکسبرداری؟ فیلمبرداری؟ یا اینا که نه عکس میگیرن نه فیلم و فقط یه مسافت دور رو نشون میدن؟ در صدور حکم باید کلمات درست جای درست بنشینند ابوالمعالی هم که ناظر و مستمع تقریباً آزاد این مکالمه بود، گفت: زنهار که عقلای قوم، این گفته بر زر نویسند و بر آن مهر تأیید نهند و در کتابها بنگارند و بر سردر ساختمانها بیاویزند و یا حداقل با میخچهای پولادین بر مخچههای خویش حک کنند، تا مگر از یادشان نرود. تمّت. فی سنه هزار و سیصد و فلان، برج بهمان!
علم احتمالات
شاید در اعماق وجودم یادیست که قلبم به یاد او میتپد. مهم نیست! باشد... نباشد... همین مرا بس که یادی خیالی، در اعماق ذهنم جای داشته باشد تا غرق عشق و امید شوم.
نمیدونم
9+1 قانون طلایی برای ارسال متن
1-از نوجوون تا پیر، هر کسی میتونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته. 2-متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه. 3-پیامکهای باحالی که به دستت میرسن، شعر و نوشتههایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت میره توی لیست سیاه! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد. 5-مطالب بینام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممهشون میشن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه. 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتیبازی کنم، حرفیه؟! (دسسستِتُ بندااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!) 9-پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آممـــاااا... زمینش با من نیستاااا!) 10-همینا دیگه!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....