پیام‌های​کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۷۲۲۶۹۳

زنگوله چوبی: نمی‌دانم چقدر دستانم با دستانت فاصله دارد. چقدر تفکراتم با تفکراتت فاصله دارد. این‌قدر دلم برای دلتنگی​هایت تنگ شده که دیگر نمی‌خواهد ثانیه‌ای بیشتر زنده باشد. اما نمی‌دانم چرا هر کاری که می‌کنم نمی‌توانم کلمۀ زنده را از زیر آرم شبکه دلم حذف کنم.

ح. از کلاچای: اولین پیامم چاپ شد ولی دیگه خبری نشد. به مادربزرگم گفتم، گفت پیداش کن با «گمچ» همچین بزنم دیگه جرأت نکنه پیامات رو چاپ نکنه. حالا دیگه خود دانی.

هه‌هه‌هه! کلاً امروز روز، روز تهدیده پس؟! پس باس منم مادربزرگت رو دعوت کنم به گفت‌وگوی تمدنها با مامان‌بزرگ خودم: مبارزۀ گمچ و وردنه! برنده کدام است آیا؟ گزینۀ مورد نظر را پیامک بزنید به سه صفر صفر صفر و یک عدد دی‌وی‌دی بنهور و دو عدد سی‌دی اسپارتاکوس جایزه بگیرید!

شهرزاد از اصفهان: سوراخ شدن لایۀ اوزون تقصیر من است. از بس از جای خالی‌اش داد و فریاد کردم.

مامان‌بزرگم می‌گه: خب حالا ننه، جای داد زدن قحط بود؟ خوبه الان بگن بری عین پترس انگشتت رو بذاری توی سوراخ اوزون؟ تا صبح که همه میان بیرون ببینن انگشت پترس از سرما کبود شده، انگشت تو از اوزن آبی! نه... می‌خوام ببینم خوبه؟!

دختر جاده تنهایی: وقتی از پنجره خونه‌ت بیرون رو نگاه می‌کنی آدمای زیادی می‌رن و میان. همیشه یه دردی دارن ته دلشون. اگه خالی بشه درد همه جا رو می‌گیره. پس بهتره تو همون جا بمونه. مگه نه؟

فاطمه تنها از اردبیل: دلم گرفته و این تاوان لحظه‌ای‌ست که دلبسته شدم و او چه بیرحمانه گذشت از دلی که تنها دلخوشی‌اش او بود.

نرگس صفری: 1-من یه پروانه‌م که پیله‌ش باز نشد. بال و پر نگرفت. راهی پرواز نشد. من یه پروانه‌م که قبل از پروانگیش مرد. یه پروانه که پرواز رو به آرزوهاش سپرد. 2-یه روز از همین روزا یکی میاد که دستام رو تو دستاش بگیره. زل بزنه تو چشمام، عشقم رو از نگاهم بخونه. بهم بگه که پیشم می‌مونه، تنهام نمی‌ذاره. قول بده که مث تو نمی‌ره، ترکم نمی‌کنه. 3-تقصیر تو نبود که عزیزم. تو فقط ناخواسته اومدی و نخواسته رفتی. این دل بی‌بند من بود که خواسته یا ناخواسته بند نگاهت شد. بهت گفتم باور کن دوستت دارم. بهم گفتی باور کن دوستش دارم. ناخواسته‌تر از این هم مگه می‌شه؟

سکوت کویر از کرمان: فصل​ها پیاپی هم می‌آیند و می‌روند. بهتر! حوصله توقف ندارم (الان داشتم حساب می‌کردم دوستی من و خانه بروبچه‌ها چند ساله است؟ اولین بار دوم دبیرستان این صفحه را خواندم و الان سال آخر دانشگاه! به خاطر بودنت متشکرم)

از اون تشکرایی که می‌گه لازم نیست، اعدامش کنید دیگه؟ هیم؟! (کلی از سوراخ لایۀ اوزون قبل از این که کسی انگشتش رو بذاره روش و راه زمین و آسمون بسته شه، در فضای لایتناهی شناور شدم. ممنون از لطفی که به یه بیسواد مث من داری. «من اگه نباشم» یه باسوادترش میاد که بعد می‌گی: خوب شد رفت!)

زهرا 77 از مراغه: [...]جناب پاسی! این نوشته‌ها همه تحریر خودم و افکار 16 سالمه. اگر جایی در دنیای مجازی همین نوشته‌ها رو دیدید، در حقیقت از صفحات خودم دیدید.

همین دیگه! توجه نمی‌کنی به علائم خطر. قانونه بابام جان، قاااانوووون! می‌گن مطالبی که قبلا توی وبلاگ خودشون هم چاپ کرده‌ن رو باس بیخیال شی. می‌گن اول این‌جا، بعد هر جای دیگه! خلاصه که خوش‌اشتهان، از اون متنای آفتاب مهتاب ندیده‌ت بفرست!

ساناز احسانی از تهران: 1-راست می‌گویند هر وقت حرف تو می‌شود دست‌وپاهایم را گم می‌کنم، گونه‌هایم سرخ می‌شود. راست می‌گویند من عاشقت شده‌ام. 2-چقدر برای با هم بودن نقشه کشیده بودن. حتی قرار بود نفس​هایشان را با هم تقسیم کنند، چه برسد به لحظه‌لحظه زندگیشان. می‌خواستند خانه‌شان از عشق باشد و چاردیواری‌ اش از مهر. اما حالا فقط دیوار است که بینشان سد شده. برایشان دیوار ساختند که به هم نرسند، که دور بمانند از هم.

نیکو محسن‌پور از کوهدشت: یه حسایی هس که آدم برا اولین بار تجربه‌اش می‌کنه. مث اولین حالگیری رسمی دنیا از من! من جادۀ اصلی رو طی کردم، باش سر جنگ نداشتم ولی هر چی که بود، نشد. نمی‌دونم چی بگم. آهای دنیا، برات متأسفم. بدون من هستم هنوز.

سراب سرد از قائمشهر: ای کاش می‌شد تمام خاطرات با تو بودن رو مثل یه کاغذ مچاله کنم و پرتش کنم یه جای دور. ای کاش می‌شد با پاک‌کن یاد و خیال تو رو از ذهنم پاک کنم و از دلم بندازمت بیرون. ای کاش قدر این اشکای گاه و بیگاه خودم رو می‌فهمیدم و به خاطر بچه‌بازی‌هات و حس این‌که پیر شدیم و بی‌احساس اصلا عشق رو نمی‌فهمیدم. هرگز.

شهلا از مراغه: سرم را سرگرم سرگرم‌کردن دیگران می‌کنم تا زمان برایم سپری شود. زمان سخت و طاقت‌فرسایی دارم. انگار ایستاده نمی‌گذرد وقتی دلم سر به آستان مهر تو گذاشته. در انتظار محبت بی‌دریغ توست. انگار که هیچ دوست‌داشتنی را غیر عشق تو نمی‌پذیرد. این‌گونه است. چه می‌شود زودتر بیایی؟[...].

نادیا از تهران: روزها از پس هم می‌گذرد و من همچنان با یاد تو سر می‌کنم. یادی که گاه خوش است و گاه تلخ. آنقدر تلخ که مفهمومی ندارد[...].

مریم از آبشار سبز: 1-دلم برای خودم تنگ شده. خیلی وقته از خودم بیخبرم. حتی نمی‌دانم احساسم زنده است، غرورم پابرجاست، روحم آرام است، هنوز عادتهای سابق را دارم؟ عادت تماشای ستاره‌ها دم‌دمای صبح و یا تماشای شفق هنگام غروب آفتاب. اصلا نمی‌دانم زنده‌ام یا...؟ هیچ‌کس نیست به من سر بزند؟ 2-خیلی به هم سرد شدیم. سلام همدیگر رو از روی اجبار می‌دیم، از هم قایم می‌شیم و یا این‌که آنقدر رفتار هم رو زیر ذره‌بین می‌کشیم تا بهانه‌ای برای قهر و دعوا پیدا کنیم. راستی چمون شده؟ ما که چرخای زندگیمون با کمک هم می‌چرخه. چرا منزوی شدیم؟ چرا لبخندهای قشنگی که چاشنی حرفامون می‌کردیم دیگه از مد افتاده؟ هی همراه! یه‌کم مهربونتر! باور کن جای دوری نمی‌ره.

پروانه خواهر چوب شور: [...]چرا نسل​های قبل از ما خوشبخت بودند؟ چرا نسل قبل از ما زندگیشون واقعی بود؟ خانم و آقایی که زندگیتون رو با عشق آغاز می‌کنید تا در سختی و آسانی، بدون توقع و با گذشت، شریک و کنار هم باشید، چطور بعضی وقتها خودخواه می‌شوید و این کانون ارزشمند رو برای بچه‌ها ناامن می‌کنید؟

زهرا محمدی از خرم‌آباد: 1-یه وقتایی هست که آدم خاموش می‌شه، حرفی نمی‌زنه، حتی توی صفحۀ دوست‌داشتنیش. نه که بی‌اعتنا باشه‌ها، نه! فقط بی‌حوصله‌س. یه وقتایی هم هست که ریتم اتفاقات دور و ور آدم این‌قدر تند می‌شه که فرصت نداره حتی بی‌حوصله باشه! 2-وسائل شخصی، خاطره به مقدار لازم، نگرانی والدین، دلتنگی، عزم راسخ، طبع شعری که مدتی است خاموش شده و کلی انگیزه را برمی‌دارم و می‌ریزم داخل یک چمدان! حالا راه می‌افتیم و می‌رویم دانشگاه! اولین کاری که باید انجام داد پیدا کردن نزدیکترین دکۀ روزنامه‌فروشی است.

باباطاهر عریان می‌گه نبینم با اتفاقات و مسائل کوچیک‌موچیک ناراحت و بی‌حوصله شدی‌هاااا! می‌گه من خودم شونصد سال یه لباس هم نداشتم باهاش خودم رو بپوشم، شانس بد، دم به ساعت هم گشت ارشاد می‌اومد سراغم! با این حال غم به خودم راه ندادم (گفت این تبصره رو هم در انتها قرار بدم: ...البته برای مسائل بزرگ‌مزرگ که امری‌ست فی‌نفسه علی‌حدَّه، قضیه‌ش دیگه فرق فوکوله و از عهده اظهار نظرم هم خارجه!)

آسمون صورتی: به پسرا خیلی حسودیم می‌شه. اونا هر وقت عاشق کسی بشن، می‌تونن ابراز کنن و به خواستگاری طرف برن. حتی اگه جواب رد هم بشنون بازم می‌تونن ده بار برن خواستگاری. ولی ما دخترا اگه از کسی خوشمون بیاد، نمی‌تونیم ابراز کنیم. باید منتظر باشیم تا شاید عاشقمون بشن یا مجبوریم قیدشون رو بزنیم که در اون صورت هم... خب دیگه!

محمود فخرالحاج: مرا با همین دو صفحه نگه داشته‌اید در نوجوانی خودم. بزرگ شدن خودم را نمی‌بینم چون هنوز عادت کرده‌ام به همین دوصفحه‌ای که با هر بار دیدنش ذوق می‌کنم. صفحه بروبچه‌هاست دیگر!

پع! وقتی مامان‌بزرگ من با اون سن و سالش از دیدن این صفحه و خوندن نوشته‌های بروبچه‌هایی مثل تو ذوق می‌کنه، چه توقعی از خودت داری؟ (گوشت رو بیار نزدیک، تو اگه با دو صفحه ذوق می‌کنی، من با همین دو خطت ذوق می‌کنم! به کسی نگی البته!)

نگین احسان: بعد از نگاه عاشقانه‌ات هر که را دیدم نقاب دروغین بر چهره داشت. دوست داشتن در سرزمینشان معنی دیگری داشت. تو را نه وجودت را بیشتر می‌دریدند. بعد از دستانت دست آدمیزاد ندیدم. بعد از نگاه پاکت هر چه دیدم هوس بود[...] میان دستانم گم شدم. کارم از یکی بود و یکی نبود گذشت. بعد از رفتنت غصه شد پوست و استخوان. بعد از نگاه عاشقانه‌ات سرد ماندم، سرد سوختم.

نمی‌دونم: 1-گاهی انسان چه راحت جایگاه خویش را در قلب و یاد دیگران فراموش می‌کند و با خیالات واهی عمر را تباه. در حالی که دیگری در رؤیای دیگری‌ست و تو حتی نمی‌توانی راهی به افکار او یابی و دزدکی، لحظه‌ای، عاشقانه نگاهش کنی! 2-تو زمینی... من سیب! این رابطه سالهاست که برقرار است. تو مرا جذب خود می‌کنی و من ناخواسته مجذوب تو می‌شوم. نمی‌دانم این نیوتن کجاست تا قانون جاذبه را کشف کند و مرا از این شاید و بایدها برهاند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها