بازگشت

فراز و فرودهای یک زندگی

مجید می‌گوید سابقه زندان موقعیت‌های زیادی را از او گرفت «گاهی یک اشتباه کوچک باعث می‌شود تمام زندگی آدم به هم بریزد.»این را «مجید ـ ح» می‌گوید، مرد چهل و یک ساله‌ای که حدود 20 سال پیش به زندان افتاد و یک سال را به اتهام سرقت در حبس ماند. او می‌گوید: «سربازی‌ام تمام شده بود و آرزوهای زیادی داشتم.
کد خبر: ۷۲۰۹۲۸

برادر بزرگ‌تری دارم که دانشجو بود، من هم می‌خواستم درس بخوانم. آن زمان قبول شدن در کنکور خیلی سخت بود با این‌که درسم خوب بود، اما قبل از سربازی قبول نشدم. بعد از آن داشتم تلاشم را می‌کردم. از طرفی در یک کارگاه نجاری هم مشغول به کار شده بودم. ما وضع مالی چندان خوبی نداشتیم و برادرم هم با این‌که درس می‌خواند، کار می‌کرد. پدرم سن بالایی داشت و فقط مستمری می‌گرفت. مادرم هم خانه‌دار بود.»

مجید بعد از مدتی کار در نجاری برای دزدی وسوسه شد: «ماجرای مفصلی دارد. خیلی وقت بود که یکی از دوستانم زیر گوشم می‌خواند و وسوسه‌ام می‌کرد. بالاخره قبول کردم و پیش خودم گفتم همین یک دفعه است. کنار کارگاه ما یک کارگاه طلاسازی بود. دوستم قبلا مدتی در آنجا کار کرده بود و می‌گفت یکی از کارگان حاضر است با ما همکاری کند. اصلا او پیشنهاد سرقت را مطرح کرده بود . آنها به من احتیاج داشتند چون باید بعد از تعطیل شدن نجاری، آنها را داخل می‌بردم. پشت کارگاه خرابه‌ای بود که از آنجا می‌شد به طلاسازی رفت.»

زندانی سابق با دزدان همکاری کرد، اما حدود یک ماه بعد دستگیر و زندانی شد. او می‌گوید: «واقعا آبروریزی بزرگی بود. ما خانواده آرام و سر به‌راهی بودیم. من آبروی پدرم را بردم و خودم را هم بدبخت کردم. از کاری که کرده بودم خیلی ناراحت بودم از طرفی پدر و برادرم به من سرکوفت می‌زدند و مادرم اصلا سراغی از من نمی‌گرفت. تمام پولی را که از دزدی به دست آورده بودم، پس دادم. با این حال یک سال در زندان ماندم و فرصت کنکور هم از دست رفت، کارم را از دست دادم و اعتبار و حیثیتم نابود شد.»

مجید داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «من از همان روزی که دستگیر شدم، توبه کردم و به خودم قول دادم دیگر دنبال کار خلاف نروم اما خیلی طول کشید تا توانستم پدرم را آرام کنم. برادرم زودتر با من آشتی کرد. اگر او با پدر و مادرم صحبت نمی‌کرد، هرگز نمی‌توانستم نظر آنها را نسبت به خودم عوض کنم. در یک سالی که زندان بودم خیلی سختی کشیدم. برادرم چند بار پیشنهاد کرد آنجا درس بخوانم، اما واقعا امکانش نبود، آن‌قدر اعصابم خرد بود که نمی‌توانستم هیچ کاری انجام بدهم و وقتی هم از زندان بیرون آمدم. دیگر حوصله درس خواندن نداشتم و آرزویم برای رفتن به دانشگاه به باد رفت.»زندانی سابق بعد از آزادی به این نتیجه رسید که در محل سابق‌شان نمی‌تواند کاری پیدا کند به همین دلیل به جستجوی شغل در مناطق دیگر پرداخت: «یکی دو موقعیت به دست آوردم، ولی به خاطر سابقه‌ام موفق نشدم. برادرم آن زمان در شیفت بعدازظهر یک داروخانه کار می‌کرد. او هم به آشنایانش سپرده بود، اما من بیشتر از شش ماه بیکار ماندم. تقریبا ناامید شده بودم تا این‌که بالاخره در یک کارگاه مشغول شدم. کار اصلی‌مان ساخت در بود. از آن به بعد فقط کار می‌کردم تا این‌که با دختری آشنا شدم و به مادرم گفتم می‌خواهم با او ازدواج کنم اما خانواده دختر وقتی فهمیدند زندان بوده‌ام، جواب رد دادند و باز هم ضربه‌ای دیگر خوردم.»

مجید می‌گوید در تمام این سال‌ها فراز و فرودهای زیادی را تجربه کرده است: «زندگی همین است، آدم گاهی می‌برد و گاهی می‌بازد و هیچ‌کس نیست که همیشه بخندد. زندگی گریه و غم هم دارد. مرگ پدر و مادرم یکی از بزرگ‌ترین غم‌های زندگی من بود. بعد از فوت آن دو کاملا تنها شدم چون برادرم هم آن زمان ازدواج کرده و سر خانه و زندگی خودش بود. من مدتی تنها زندگی می‌کردم، اما بعد همخانه گرفتم، اما خیلی زود پشیمان شدم چون همخانه‌ام مواد مصرف می‌کرد و همه تلاشش این بود که مرا هم به این راه بکشاند، اما اصلا نمی‌خواستم آلوده شوم.»

زندانی سابق می‌گوید: «الان در یک کابیت‌سازی با دو نفر شریک هستم. در این سال‌ها تمام وقت و انرژی‌ام به کار گذشته است. ناراضی نیستم، اما خیلی از فرصت‌ها را از دست دادم و هنوز هم ازدواج نکرده‌ام. البته به احتمال زیاد دیگر ازدواج نخواهم کرد چون سنم بالا رفته است. به هر حال نکته مهم این است که دیگر سراغ خلاف نرفتم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها