دیوانه «شکوفه»

از دیوار راست بالا می‌رفتم، عاشق هر نوع موجود زنده از جوجه و مرغ و خروس گرفته تا اسب و گاو و گوساله بودم و در روستای پدر هم همه انواع این موجودات پیدا بود و بساط کیفم کوک. آن‌قدر در دل همین طبیعت وحشی می‌شدم که مادر و بقیه که حریف شیطنت‌هایم نمی‌شدند، دست به دامن تهدید می‌شدند، تهدیدشان که اتفاقا اثرگذار بود، مرا می‌ترساند و کمی ساکتم می‌کرد.
کد خبر: ۷۰۸۱۱۷

تهدید این بود: اگر همین طور شیطنت کنی، بزرگ که شوی همه صدایت می‌زنند دیوانه!

در شهر ما زن مجنونی زندگی می‌کرد که شکوفه نام داشت و مردم «دیوانه شکوفه» (در گیلکی جای موصوف و صفت عوض می‌شود) صدایش می‌زدند.

خودم را در قالب شکوفه و لباس‌های خاکی و ژولیده‌اش تصور می‌کردم که مردم دیوانه صدایم می‌زنند. با همین تهدید کمی ساکت می‌شدم، بروز نمی دادم اما عامل بازدارنده خوبی برای کاستن شیطنت‌هایم بود. حالا که سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و مطمئنم تا اینجای عمر به سرنوشت شکوفه دچار نیستم، نه‌تنها از دیوانگی نمی‌ترسم که همیشه حسرتش را دارم. آدم‌هایی که به نظرم دیوانگی بلدند، نه این که مبتلایش باشند، خوشبخت‌ترین‌ها هستند. هر چه مرور می‌کنم در هیچ کجای زندگی‌ام دیوانگی نکرده‌ام، شاید خل بازی درآورده باشم، اما دیوانگی نه. البته توی ذهنم چرا؟ توی ذهنم آن‌قدر دیوانگی می‌کنم که از نوشتن‌شان در اینجا شرم دارم و در دنیای خارج از ذهنم چنان منطقی و خشک و با چارچوب روزگار می‌گذرانم که از این تناقض در عجب می‌مانم. یکی از دیوانگی‌هایم در دنیای خیال برمی‌گردد به روستای پدرم، روزنامه‌نگاری و کار و بار رو ول کرده‌ام، در همان روستا، توی خانه کوچکی با حیاط بزرگ، مرغ و خروس و گاو و گوسفند دارم و همه زندگیم و کارم همان جاست و میان آنها. حالا گیرم همه بگویند دیوانه شده‌ام یا حتی دیوانه مستوره صدایم بزنند، اما چه دیوانگی خوبی می‌شد اگر می‌شد.

مستوره برادران نصیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها