هنوز مسیر زیادی نرفته بودیم که به چهارراه رسیدیم، اما چراغ قرمز شد و مجبور شدم پشت چراغ قرمز بایستم. چهارراه دوم و سوم هم همین اتفاق تکرار شد و من که حسابی عصبانی و ناراحت شده بودم، مشت محکمی روی فرمان ماشین کوبیدم و با صدای بلند گفتم: «شانس نداریم، هرچی چراغ قرمزه سر راه ماست امروز!»
پدربزرگ حرفم را شنید، اما چیزی نگفت و فقط سکوت کرد. وقتی به مطب دکتر رسیدیم، به ساعتم نگاهی انداختم و دیدم فقط چند دقیقه تاخیر داشتیم. خوشبختانه مطب هم خلوت بود و این تاخیر مشکلی پیش نیاورد. کارهای پزشکی پدر بزرگ یکییکی و پشت سرهم انجام شد تا توانستیم به خانه برگردیم.
در مسیر برگشت، از چهار راه اول که رد شدیم پدر بزرگ نگاهی به من انداخت و گفت: «چرا خوشحال نشدی؟»
تعجب کرده بودم و نمیدانستم از چه چیزی باید خوشحال باشم. او هم انگار تعجب را در نگاه من دید و بدون اینکه چیزی بپرسم گفت: «حواست نیست که چراغ سبز بود و با سرعت از چهارراه رد شدی؟ تو که از قرمز بودن چراغ چهارراه عصبانی و ناراحت میشوی، باید از سبز بودنش هم خوشحال باشی.»
خندهام گرفته بود. پدربزرگ راست میگفت، اما هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که اگر چراغ چهارراه سبز باشد، باید خوشحال شوم.
ـ «زندگی هم همینطور است؛ گاهی چراغش سبز میشود و گاهی قرمز، اما خیلی از انسانها فقط از ایستادن پشت چراغ قرمزهای زندگی شکایت میکنند و وقتی چراغ سبز میشود، اصلا آن را نمیبینند.»
پدربزرگ راست میگفت. من هم همیشه از مشکلات زندگی مینالیدم و شکایت میکردم و روزهایی که زندگی به خوبی پیش میرفت، فراموش میکردم باید سپاسگزار باشم. به چهارراه بعدی که رسیدیم، چراغ قرمز بود. ترمز کردم و رو به پدربزرگ گفتم: «گاهی چراغ قرمز چهارراه هم میتواند فرصتی باشد برای استراحت؛ مگر نه؟»هر دو خندیدیم و وقتی چراغ سبز شد به طرف خانه راه افتادیم.
inspirationalstories
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)