شاید تنها گردش ما رستوران رفتنهای گاه و بیگاه باشد که آنجا هم معمولا در محاصره ابراز علاقه مردم به پدرم قرار میگیریم. یادم میآید یک شب به دعوت یکی از دوستان به رستوران رفته بودیم که به محض بیرون آمدن از رستوران، با تعداد زیادی از مردم مواجه شدیم. آنها پدرم را دوره کردند و با ابراز لطف از ایشان امضا میخواستند.
آن شب، من و مادرم به خانه برگشتیم اما پدرم دقیقا سه ساعت بعد یعنی حدود 2 نیمهشب به منزل رسید. باور میکنید بابا سه ساعت بیرون ماند تا امضا بدهد و عکس یادگاری بگیرد.
المیرا عبدی در بخش دیگری از صحبتهایش آورده است: چند وقت پیش پدرم برای انجام کاری به مسافرت رفته بود که ناگهان یکی از دوستان با منزل تماس گرفت و گفت که از کسی شنیده است که پدرم فوت کرده و در بهشتزهرا به خاک سپرده شده است.
بنده خدا با گریه و زاری تماس گرفته بود که به ما تسلیت بگوید. من و مادرم در حالی که بسیار شوکه شده بودیم با پدرم تماس گرفتیم و خوشبختانه حالشان خوب بود ولی آن چند لحظه بدترین ثانیههای زندگی من و مادرم بود.