جبران شکست در ازدواج اول با انتخاب همسر دوم مناسب

همسرم نجاتم داد

حسن ـ ب 14 سال قبل وقتی 21 سال بیشتر نداشت، به زندان افتاد. او می‌گوید: من خلافکار نبودم. جرمم این بود که در انتخاب همسر اشتباه کردم. آن زمان در یک بوتیک کار می‌کردم و عاشق یکی از مشتریان شدم. چون از سربازی معاف بودم، خواسته‌ام را مطرح کردم و آن دختر هم قبول کرد، اما وقتی موضوع را با پدر و مادرم در میان گذاشتم، بشدت مخالفت کردند. آنها اصرار داشتند با دخترعمویم ازدواج کنم، اما اصلا دلم نمی‌خواست چنین وصلتی سر بگیرد.
کد خبر: ۷۰۵۲۵۹

حسن با سختی زیاد خانواده‌اش را به مراسم خواستگاری برد و زوج جوان خیلی زود زندگی مشترک‌ را شروع کردند. زندانی سابق توضیح می‌دهد: ما فقط هشت ماه با هم زندگی کردیم و بعد از آن زنم سر ناسازگاری گذاشت. او مسائل مالی را بهانه می‌کرد و خواسته‌ها و توقعات زیادی داشت. او خیال می‌کرد من خیلی پولدار هستم. درست است که در آن بوتیک سهم داشتم اما سهم من فقط 20 درصد بود و با پولی که به دست می‌آوردم، نمی‌توانستم خواسته‌های همسرم را تامین کنم. در نهایت او قهر کرد و به خانه پدرش رفت. بعد هم مهریه‌اش را اجرا گذاشت و به زندان افتادم.

یک سال و سه ماه طول کشید تا حسن توانست با همسرش به توافق برسد و از زندان بیرون بیاید. او می‌گوید: وقتی از زندان آزاد شدم، احساس می‌کردم همه زندگی‌ام را باخته‌ام. زنم را طلاق داده و سرمایه اندکی را هم که داشتم، از دست داده بودم. پدر و مادرم دیگر به من اعتماد نداشتند. ماندن در زندان خلق و خوی مرا تغییر داده بود و احساس افسردگی می‌کردم. بالاخره با والدینم صحبت کردم. آنها هم مرا بخشیدند و گفتند حاضرند کمک کنند تا از این مشکل خلاص شوم.

زندانی سابق داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: سرمایه اولیه‌ام را برای شراکت در بوتیک پدرم به من داده بود اما دیگر از آن پول خبری نبود و ناچار شدم ماشین او را قرض بگیرم و با آن کار کنم ولی از این راه درآمد زیادی نداشتم، چون ماشین به خرج افتاده بود. بعد از مدتی این در و آن در زدن در یک فروشگاه پوشاک به عنوان فروشنده مشغول به کار شدم اما خیلی زود از آنجا بیرون آمدم چون احساس کردم رابطه‌ای میان من و یکی از همکاران در حال شکل‌گیری است و من که یک بار در زندگی مشترک شکست خورده بودم، ترجیح می‌دادم از این موقعیت‌ها فرار کنم.

حسن، مشاغل مختلفی را تجربه کرد و تمام تلاشش را به کار گرفت تا بخشی از زندگی از دست رفته‌اش را بازسازی کند. او می‌گوید: خیلی سختی کشیدم اما همه چیز را تحمل کردم چاره‌ای نداشتم جز این‌که سخت کار کنم. هشت سال تمام برای دیگران کار کردم و مرتب از این مغازه به آن مغازه و از این کارگاه به آن کارگاه رفتم تا این‌که بالاخره با پول کمی که داشتم ماشین قسطی خریدم و شروع به مسافرکشی کردم. در آن زمان بود که مادرم زمزمه‌هایی را شروع کرد و گفت وقت است که دوباره به فکر تشکیل خانواده باشم ولی من اصلا چنین قصدی نداشتم. در نهایت مادرم مرا مجاب کرد و با دختری که خودش معرفی کرده بود، ازدواج کردم البته در همان اول کار همه واقعیت‌های زندگی‌ام را به او گفتم تا بعد مشکلی پیش نیاید.

حسن می‌گوید ازدواج دوم او را به آرامشی که آرزویش را داشت، رساند: همسرم زن بسیار خوب، منطقی و باگذشتی است. در تمام این سال‌ها دوش به دوش من کار کرده و با هم زندگی‌مان را ساخته‌ایم حالا همه فکر ما تنها بچه‌مان است ما می‌خواهیم هر چه در توان داریم برای خوشبختی پسرمان بگذاریم. ازدواج اول مرا به قهقرا کشاند اما ازدواج دوم واقعا باعث موفقیت و پیشرفتم شد و نجاتم داد.واقعا شریک زندگی آدم نقش خیلی مهمی در زندگی دارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها