اساسا گذشته در بستر ناکامیها به نوستالژی بدل میشود؛ جایی که ما ردپای دردها و رنجها و آرزوهای بربادرفته خود را در دیروزی که طی کردیم جستجو میکنیم. معمولا شادیها به یادمان نمیماند، خندهها فراموش میشود، اما گریهها را نمیتوان از یاد برد.
جمله معروفی است که میگوید با کسی که خندیدی را ممکن است فراموش کنی، اما با کسی که گریه کردی را هرگز و تجریش ناتمام، قصه دو نفری است که با هم گریستهاند و حالا بعد از 20 سال که همدیگر را دوباره میبینند، نتوانسته اند فراموش کنند، به یاد میآورند، به شوق میآیند، فرو میریزند، رنج میکشند و فراموش نمیکنند؛ امیر (محمدرضا فروتن) و سرور (شقایق فراهانی) دو همکلاسی قدیمی که حالا بعد از 20 سال با یکدیگر ملاقات میکنند تا به واسطه اتمام نمایشنامهای قدیمی، نمایشنامه عاشقانه خود را کامل کنند. آن دو حالا بعد از این همه سال فقط به تجریش برنگشتند به خاطرات خود حتی به خویشتن خویش بازگشتند در جستجوی هویت گمشده، هویت رها شده و عشق ناکامی که در کوچه پسکوچههای تجریش در لابهلای انبوهی از خاطرات جا ماند، اما داغش فراموش نشد! آن دو هیچ کدام نتوانستند بدون هم با زندگی جدید خود و با دیگری کنار بیایند البته فقط کنار میآیند، زندگی نمیکنند. جبر روزگار و تقدیر تلخ، سرهای آنها را از هم سوا کرده نه دلهایشان را، مسیرشان را جدا کرده، نه سیرتشان را و عشق همیشه طراوت دارد حتی اگر به وصال نرسد.
اگر خاطره بازید حتما از تماشای تجریش ناتمام لذت خواهید برد، با فضا و رنگ و نور و حس و حالش ارتباط برقرار میکنید، بدون این که از حفرههای فیلمنامه و ضعفهای قصه اذیت شوید. انگار کارگردان، مخاطبان عاشق سینما را به یک نوع سفر نوستالژیک دعوت میکند؛ به سفری خاطرهانگیز که میتوان ردپای زخمها و رنجها و عشقهای خود را در پس آن پیدا کرد. قصه غصهای که سالها در پس رخدادهای گوناگون و فراز و نشیبهای زندگی فردی و اجتماعی در ذهن و دل امیر و سرور گذشت و هیچ حادثه و رنج دیگری حتی نتوانست موجب فراموشی آن شود. قصه درست از جایی شروع میشود که مخاطب، گذشته و حس مشترک بین امیر و سرور را تشخیص میدهد و به واسطه دیالوگهایی که بین آنها رد و بدل میشود این راز عاشقانه رمزگشایی میشود. انگار دیدار آن دو به بهانه بازنویسی و اجرای نمایشنامه ناتمام، خود بهانهای است برای تکمیل نمایشنامه زندگی آنها و خط داستانی که در گذشته رها شده و درسرخوردگیها و سردرگمیهای آن دو در زندگی شخصیشان تجلی پیدا کرده است.
تلاش امیر برای ساختن زندگی محصول باختن او در عشق و رویاهایی بوده که در سینما داشته است! یک نوع فرار به جلو برای فرار از گذشته که محصول آن رضایت از وضع موجود نیست، فرار از تجربه دردناک گذشته است. همان موقعیتی که به روایتی عمیق و زیباتر در« گذشته» اصغر فرهادی بازنمایی شده است! گذشتهای که انگار دست از سر ما برنمیدارد و دائم خود را در تجربهای روزمره به اشکال مختلف شاید بهتر است بگوییم به رنجهای مختلف، بازتولید میکند.
تجریش ناتمام روایتی ناتمام در شخصیتپردازی خود داشته و بویژه موقعیت کنونی امیر و سرور را به تصویر نمیکشد، جز با اشاره و ارجاعات کوتاهی که امیر از طریق ارتباط تلفنی با همسرش داشته و مبین رابطه سرد و صرفا تعهدگرایانه بین آنهاست یا اختلاف نسلی که سرور با کاوه فرزندش در همان ابتدای فیلم دارد.
انگار خود فیلمساز و لحن و روایت فیلم هم در مرز بین پنهانکردن این حس قدیمی یا برونفکنی هیجانی آن دچار ملاحظهکاری و نوعی شرم فرهنگی است و البته بازیهای سرد فروتن و فراهانی نیز به شکلگیری این اتمسفر روانی دامن میزند. گرچه با پیشروی قصه کمی از این یخزدگی کاسته میشود، اما انگار آنها در پس این حسرت عاشقانه به خوشبختی در کنار هم تردید دارند. در نهایت تعهد فردی ـ اخلاقی امیر به زندگی کنونی خویش موجب میشود او با وجود حس عاشقانهای که به سرور دارد، بار دیگر بر دل خویش پا گذاشته و به عقلانیت تن دهد. همین عقل، همین عقل معاش و دنیوی است که نمیگذارد قصههای عاشقانه تمام شده و عشق فقط به خاطرات دردناکی بدل شود که در کوچه پسکوچههای شهر به فراموشی سپرده شده که عشق همیشه به روایتی ناتمام ختم شود.
تجریش ناتمام همچنین ادای دین کارگردان و همنسلان او به فیلم خاطرهانگیز« هامون» است. فیلمی که خیلی از بچههای آن زمان، خاطرات عاشقانه خود را با خاطرات آن پیوندزده و گویی همه به نوعی به تقدیر هامونگونه خویش در عشق تن دادهاند. عشقی ناکام، عشقی که در سرخوردگیهای عقلانی زندگی روزمر، دچار روزمرگی شد. حتی اگر فیلم را دوست نداشته باشید یا بازیها و ریتم کند و رنگ پریده فضا و اتمسفر اثر را، اما ممکن است خاطره بازی شخصیتهای قصه با هامون و دیالوگهایش و خسرو شکیبایی و سکانــسهای بینظیرش در هامون از تماشای فیلم لذت ببرید یا دسـتکم احســاس کسالت نکنید. گـــاهی لازم است تجربههای ناتمام خود را با خاطره بازیهای سینمایی تمام کنـیم.