حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
طاهر اولین بار است که دستگیر شده است. او میگوید مجرم حرفهای نیست و اگر شاکیانش رضایت بدهند، یک عمر مدیون آنها خواهد بود. طاهر داستان زندگیاش را این طور تعریف میکند: «من دو برادر و یک خواهر دارم. ما اصالتا خراسانی هستیم، اما غیر از برادر بزرگم بقیه بچهها در تهران به دنیا آمدهاند. ما در جایی حوالی ورامین زندگی میکنیم و پدرم در یک آموزشگاه آبدارچی است. وضع مالی خوبی نداریم، اما هیچ وقت هیچ کدام کار خلافی نکردهایم. من هم اهل خلاف نبودم و نیستم. این یک دفعه هم گول دوستم را خوردم. او وسوسهام کرد و آنقدر زیر گوشم خواند تا اینکه قبول کردم با او به دزدی بروم.»
متهم ادامه میدهد: «درس من خوب نبود و به همین دلیل تا کلاس اول دبیرستان بیشتر نخواندم. پدر و مادرم هم مخالفتی نداشتند. در خانه ما مادرمان تصمیمهای اصلی را میگیرد؛ چون پدرم از صبح زود تا آخر وقت کار میکند و معمولا خانه نیست که به کارها رسیدگی کند. بالاخره مادرم را راضی کردم تا قبول کرد دیگر مدرسه نروم و قرار شد مشغول به کار شوم. پیدا کردن کار برایم زیاد سخت نبود، چون همه جا کارگر ساده آن هم با حقوق کم لازم دارند .تا زمان سربازی در یک ساندویچی کار میکردم، اما وقتی از سربازی برگشتم، تصمیم گرفتم کار بهتری پیدا کنم به همین دلیل مدتی بیکار بودم، اما وقتی کار درست و حسابی گیر نیاوردم، در یک دامداری مشغول شدم».
طاهر در این مدت انواع مشاغل را تجربه کرده است. او میگوید: «برای کسانی مثل من پیدا کردن کار سخت نیست، اما خیلی زود هم بیکار میشویم .من چند بار کارم را عوض کردم تا اینکه بالاخره به پیشنهاد برادر بزرگم در یک تراشکاری مشغول شدم. او گفت باید حرفهای یاد بگیرم. حق با او بود. ته دلم خیلی دوست داشتم پولدار شوم. دلم نمیخواست مثل پدرم که سر پیری هنوز کار میکرد، زندگی کنم. دلم میخواست کار باکلاسی داشته باشم، ماشین و خانه بخرم و بعد هم زن بگیرم.»
پسر جوان حرفهآموزی را شروع کرد و در این راه به موفقیتهایی هم رسید. او میگوید: «بعد از اینکه خیلی کارها را یاد گرفتم مرا از تراشکاری بیرون انداختند. برادرزاده صاحب کارگاه از شهرستان آمده بود و او را به جای من به آنجا بردند. از این اتفاق خیلی لجم گرفت. من مدتی در آنجا مجانی کار کرده بودم. حتی توهین شنیده و جواب نداده بودم و این رفتار اصلا درست نبود. به هر حال بیکار نماندم و مدتی بعد در جای دیگری مشغول شدم تا همین چند وقت قبل سرم به کارم گرم بود تا این که یکی از همکاران سابق سراغم آمد. صاحب تراشکاری او را هم اخراج کرده بود.»
دوست قدیمی طاهر در گفتوگو با پسر جوان از انتقام حرف زد و بعد از مدتی پیشنهاد کرد دست به کاری بزنند: «دوستم گفت بیا لج صاحب تراشکاری را دربیاوریم. چند بار به او گفتم دنبال دردسر نمیگردم. تا این که با اصرارهای او بالاخره قبول کردم. هدفم اصلا دزدی نبود ولی با دوستم سر وقت وانتش رفتیم و ضبط و کیف مدارکش را برداشتیم. ضبط را دوستم فروخت و سهم مرا داد. اول نمیخواستم بگیرم، اما اصرار کرد. کیف مدارک را هم از بین بردیم تا او حسابی اذیت شود.»
بعد از آن بود که وسوسه سرقت به جان طاهر افتاد. متهم در حالیکه سرش را پایین انداخته است، با صدایی آهسته ادامه داستان زندگیاش را تعریف میکند: «مدتی طولانی دوستم روی مخ من کار کرد تا اینکه دزدی از ماشینها راشروع کردیم و بالاخره گیر افتادیم.»
متهم ابراز پشیمانی میکند: «من دزد حرفهای نیستم. گول خوردم. اشتباه کردم. دوستم مرا وسوسه کرد. قول میدهم دیگر کار خلاف نکنم. از پدر و مادرم خیلی خجالت میکشم. امیدوارم زود آزاد شوم.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....