این عشق عطسه میکند. شاید سرما خورده. تو که گرم حس مرا در آغوش گرفتهای... مگر نه؟
مریم فرامرزیتبار
زخم پنهان
بجز سیمای خندانم چه دیدی؟/ ز جان سهل و آسانم چه دیدی؟/ گمانم فکر فردا را نکردی/ دمی اینجا نمیمانم، چه دیدی؟/ به وقتش باید این غفلت سر آید/ ز داری بر گریبانم چه دیدی؟/ نگفتی ابر دل خاکستری است؟/ نگر از لطف بارانم چه دیدی؟/ اگر قلبی شکسته قسمتم شد/ بگو از زخم پنهانم چه دیدی؟/ کسی، بیگانه با دنیا وداع کرد/ ز چشمانت نمیخوانم چه دیدی.
هانیه از اهواز
بهانهسرا
هر لحظه که من ترانهای میگویم/ در قلب خود از بهانهای میگویم/ بازم دل من بهانه در سر دارد/ فردا غم عاشقانهای میگویم.
زهرا محمدی از خرمآباد
تناسب عقلام
چقدر میخواهم همانند مادرم صبور باشم. نمیشود. همانند او باگذشت، بیریا، مهربان، نمیشود. همانند پدرم در مشکلات شناور بودن اما پنهان کردن آن پشت خندههای آغشته به خستگیهایش.
بعد میگوییم ما رو درک نمیکنن که! اختلاف نسل من و مادرم چه فاحش و عمیق است. نسل من زود خسته میشود. زود قضاوت میکند. زود مغرور میشود به داشتههایش. خیلی کم قدرشناس هستیم[...].
اضافه وزن داریم اما اضافه عقل رو نه... حتی یه نیمچهش رو هم!
شیدا 74
باباطاهر آملی
1- انگار نمیروی تو از رو قنبر!/ از جنبه کمی نبردهای بو قنبر/ انگار که باورت شده تا گفتند:/ پهلو زدهای به قندپهلو قنبر.
2-(از باباقنبر آملی به باباطاهر همدانی:) نکن کاری که خانه تنگت آیو/ بجز غم چی ز دعوا چنگت آیو/ گرامی دار عیالت را مبادا/ که هنگی ناگهان در جنگت آیو.
قنبر یوسفی آملی
امید
دلزدهام از «اگر»های مدام. اگرهایی که گذشته را به حال پیوند میزنند. اگرهایی که حال را به آینده حواله میدهند. بیزارم از تکرار مکرر واژههایی سستبنیاد. واژههایی که تهدلم را میلرزانند و رنگ خاموشی میپاشند بر حنجرهام... و عجیب این روزها چشمهایم محکومند به نظاره جولانهای مستانهشان.
دلم «باید» میخواهد. دلم «حتما»، «قطعا» میخواهد. دلم یک اطمینان میخواهد که مرا برساند به «الف» آرزو، که بدم تا خود فردا، تا آیندهای که از همین امروز ساختنش را آغاز خواهم کرد؛ اگر تمام «اگر»های این روزهایم را، با قلمی از امید خط بزنم.
ف. متولد ماه مهر
برد و باخت
1-مشاجره را باختم که باختم! به درک! اما رابطه حفظ شد...! کاش تو هم این درک را داشتی که نباید همیشه در بحث پیروز شد چون گاهی به قیمت رابطه تمام میشود.
2-در شهر ما میدانیست که کبوتری سفید در میانش در حال گشودن بال به سمت آسمان ایستاده است. در کنار تکدرخت میدان فقط ایستاده است. سالهاست همین گونه ایستاده است: ساکت و آرام. سالها فکر میکردم او هم چونان ما از آسمان دست شسته است. چند روز پیش دیدم لانه کبوتری را که روی درخت درون میدان بود.
احسان 87
پیامهای چاردیواری
بدون نام: با تشکر از هفتهنامه خوبتون. من از طرفدارای همیشگی این هفتهنامه هستم. لطفا مطالبی درباره هنر قلاببافی مثل رومیزی، بافتنی، و لباسهای بافت بگنجونید در چاردیواری.
غنیزاده از ارومیه: لطف کنید در صفحه آشپزخانه طرز درست کردن سکنجبین و سرکه سیب را هم چاپ بفرمایید.
بدون نام: لطفا در بخش خانه هنر، چلتکهدوزی هم آموزش بدید.
تلگرافخانه
خلیفه- جوجه تیغی- قنبر یوسفی از آمل- غم- یدحوم از قائمشهر- مرتضی از سمنان- سایه تنهایی- هستی بارانی- روهینه- رؤیا افشار از تاکستان (گفتند از این سادهتر دیگر امکانش نیست)- باب اسفنجی از اصفهان- نسترن از زنجان- نگین جوزدانی از تهران- ستاره 33 ساله از کرمان (هوممم... همین که خوشحال شدی خودش نشوندهنده محبت و بزرگواری سرکاره)- علی- فاطمه 79- الناز از اردبیل- شیدا 74- الی از ملایر- حمید مهدیزاده از بیجار- مجتبی رضایتی از ایلام- شاکی عشق-
و... با پوزش از بقیه بزرگوارانی که ذکر نامشان هم ممکن نشد.