در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گوسفند قربانی آن سال اما کمی با سالهای قبل فرق داشت. تمام پشمش سفید بود با کاکلی سیاه روی سرش. لبهایش برآمده بود و دور چشمانش خط سیاهی کشیده شده داشت. آجان که بالای سر گوسفند ایستاده بود دستی به پهلوی گوسفند زد و گفت: «ماشاالله گوسفندش خوبه. برهاس ولی خوب گوشت داره...»
گوسفند که سرش را گهگاه به این سوی و آن سوی میگرداند به ناگاه به سمت آجان سری چرخاند و با سر به زیر شکمش کوبید. انگار میدانست به بهشت زمینیاش وارد شده است. بعی کرد و دوید به داخل باغچه.
آجان داد زد: «ببین بدو برو مواظب باش سبزیهای مادرت رو نخوره... همینطوریش هم هزار تا دعوا داریم باهاش..» و طوری که میخواست انگار گوسفند را از سرش باز کند گفت: «امسال تو مامور نگهداری از گوسفند نذری هستی. مواظبش باش تا روز عید فطر که قربونیش کنیم.»
با شنیدن این حرف انگار دنیا را به من داده باشند خوشحال داد زدم: «آجان ببرمش نشون دوستام بدم...» هنوز جملهام تمام نشده بود که آجان تشر زد: «نخیر. اگه ببینم پاتو از خونه بیرون گذاشتی جفت پاهاتو قلم میکنم. حق نداری از اینجا تکونش بدی...»
* * *
صبح روز سوم بود. آجان و مادرم برای نماز عید به مسجد محل رفته بودند. بیبی در خانه مانده بود و مریم در اتاق بالایی هنوز خواب بود. قرار بود در بازگشت آنان اصغر آقا قصاب محل هم بیاید تا گوسفند قربانی شود. من هم در گوشهای از حیاط نشسته بودم و منتظر تا ماموریت سه روزهام تمام شود. گوسفند دیگر با من اخت گرفته بود. صمیمی شده بود. نزدیکم میآمد. اسمش را گذاشته بودم کاکلی.
دوباره گوسفند به سمتم آمد. چشم دوخت به چشمانم و دهان میجنباند. نزدیکتر که شد به چهرهاش خوب نگاه کردم. چشمانش شبیه اقدس دختر همسایه روبهروییمان بود. درست مثل همان روزی که مریم آرایشش کرده و مادرش نشناخته بود. در همین فکر بودم که ناگهان گوسفند در صورتم بعی کرد و بوی نامطبوعی از گلویش تمام صورتم را سوزاند. ناگهان فکری به خاطرم رسید. به اتاق برگشتم. مریم در گوشهای هنوز خواب بود. سریع از لابهلای رختهای تاشده در کمد چوبی جعبه لوازم آرایش مریم را برداشتم و به حیاط برگشتم. سوتی کوتاه زدم و گوسفند که انگار همبازیاش را پیدا کرده باشد سریع به سمتم دوید. شروع کردم به آرایش کردن گوسفند. لبانش را قرمز کردم و از پودر صورتی رنگی که در جعبهای بود به صورتش پاشیدم.
گوسفند بیچاره هم فقط نگاه میکرد. حتی دیگر بع هم نمیکرد. صدای زنگ بود که پشت سر هم زده میشد. سریع دویدم سمت انباری گوشه حیاط. با یک سوت گوسفند بزک شده را به سمت خودم کشاندم و در را رویش بستم. داد زدم: کیه؟ اقدس بود. دختر همسایه روبهروییمان، داد زد: «چرا در رو باز نمیکنی؟ مریم هست؟» بلند جواب دادم: «نه خوابه. یه ساعت دیگه بیا.»
سریع لوازم آرایش را جمع کردم و به اتاق برگشتم. خدا خدا میکردم که مریم از خواب بیدار نشود. جعبه را در جای اولیهاش گذاشته و به بیرون اتاق که رسیدم داد زدم: « مریم.. مریم. اقدس اومده کارت داره...» صدای زنگ در آمد. به حیاط که رفتم دیدم آجان و مادرم و اقدس در آستانه در ایستادهاند. آجان رو به اقدس گفت: «برو دخترم داخل، مریم خونه است.» اقدس هم که چادر به دندان گرفته بود با گفتن ایشی از کنار من رد شد.
حیاط که خالی شد آجان رو به من گفت: گوسفنده کجاست و سریع به سمت انباری رفت. هنوز وارد انباری نشده بود که فریاد آجان به گوش رسید: «یا ابالفضل.... این چرا این طوری شده... خدایا چرا این ریختی شده این.» از ترس. پلههای نردبان را یکی در میان دویدم تا به بالای پشت بام برسم و سریع لبه دیوار دراز کشیدم. آجان مثل جنزدهها به بیرون آمده بود و داد میزد که تکهتکهات میکنم. گوسفند بیچاره هم که فکر میکرد آجان او را صدا میکند با لبهای رژ زده و صورت سرخ به دنبال آجان میدوید. دقایقی نگذشت که صدای زنگ در آمد. اصغر آقا قصاب بود که در چارچوب در ایستاده بود. وقتی نگاهش به گوسفند و وضع آجان افتاد روی دو پا نشست و شروع کرد به خندیدن. ساعتی نگذشت که بدن بیجان گوسفند پوست کنده به درخت توت آویزان شده بود. کلهاش با آن چشمان زیبایش با یک خط سیاه رنگ زیرش هم در حالی گوشه دیگر حیاط افتاده بود که لبهایش قرمز و گونههایش سرخ بود.
* * *
دو روز نگذشت که آجان هنوز داشت از فربه بودن گوسفند نذری امسالش حرف میزد. کله پاچه گوسفند توی دیگ بود. بیبی داد میزد: دختر برو ببین چرا اینقدر بوی گلاب از توی آشپزخونه میاد.
مهدی نورعلیشاهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: