در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فکر میکردم میتوانم پیشرفت کنم، تشکیل خانواده بدهم و زندگی خوبی داشته باشم اما سر هیچ و پوچ به زندان افتادم. روز حادثه مادرم را با ماشین برادر بزرگم به خانه خالهام برده بودم که در مسیر برگشت با خودرویی تصادف کردم.درست است که من مقصر بودم، اما آن راننده حرفی زد که خیلی به من برخورد و آنقدر عصبانی شدم که به قول معروف خون جلوی چشمم را گرفت و مثل دیوانههای زنجیری به او حملهور شدم. دو سه نفر میخواستند مرا کنترل کنند اما زورشان نمیرسید.میدانستم برادرم همیشه زیر صندلی راننده چماق میگذارد، آن را برداشتم و طرف دعوا را حسابی کتک زدم بعد هم همانجا دستگیر شدم.
زندانی سابق میگوید: مرا به کلانتری بردند و چون آن راننده حالش خوب نبود، هر چه پدر و برادرم دوندگی کردند، نتوانستند مرا با سند بیرون بیاورند البته بعد از ده روز آزاد شدم اما بعد از آن دوباره برایم حبس و دیه نوشتند و به زندان افتادم. زندان برایم خیلی سخت بود. من آدم خلافکاری نبودم. قبل از آن هم اصلا سابقه نداشت اینطور دعوا کنم فقط چند بار مشاجره لفظی مختصر پیش آمده بود، اما نمیدانم آن روز چرا نتوانستم خودم را کنترل کنم.
علی هنوز هم بابت رفتارش در آن روز متاسف است و میگوید آن اشتباه او را از زندگی عقب انداخت: آن یک سال برایم به اندازه یک عمر گذشت. وقتی از زندان آزاد شدم، روحیهام خیلی خراب بود. از همه بدتر اینکه فامیل و در و همسایه به چشم یک مجرم خشن به من نگاه میکردند. دیگر دل و دماغ نداشتم دنبال کار بروم. از طرفی پدرم برای پرداخت دیه از ادارهاش وام گرفته بود و بیشتر حقوقش بابت قسط کسر می شد. پس باید کمک خرج خانواده میشدم. چند جایی برای کار رفتم اما به دلیل سابقه زندان قبول نکردند. احساس میکردم تمام درهای دنیا به رویم بسته شده است.
علی داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد:یکی از دوستان برادرم در کرج مغازه لوازم ورزشی باز کرده بود و به کسی احتیاج داشت که کمکش کند.
برادرم مرا معرفی و او هم قبول کرد. اینطور بود که مشغول کار شدم. البته بیشتر پولی که میگرفتم خرج رفت و آمدم میشد. بقیه آن را هم ماه به ماه به پدرم میدادم. صاحب مغازه بعد از مدتی پیشنهاد کرد به ترکیه بروم و برایش جنس بیاورم. او به من کاملا اعتماد داشت از طرفی خودش به علت مراقبت از مادر بیمارش نمیتوانست به سفر چند روزه برود. خلاصه اینکه من راهی ترکیه شدم اما تجربه این کار را نداشتم.
علی بعد از چند سفر بالاخره خیلی از کارها را یاد گرفت. او میگوید: بعد از مدتی دیدم اگر از ترکیه پوشاک بیاورم، سود زیادی میبرم. با برادرم مشورت کردم و او هم پسانداز کمی را که داشت در اختیارم گذاشت و من کار را شروع کردم. هر بار در کنار لوازمی که صاحب مغازه سفارش میداد، پوشاک هم میآوردم و به مغازهداران میفروختم و سهم برادرم را هم میدادم. بعد از سه سال وقتی دوست برادرم مغازه فروش لوازم ورزشی را به شخصی دیگر اجاره داد، من همچنان به کار وارد کردن پوشاک ادامه دادم.
زندانی سابق بار دیگر به زندگی امیدوار شده بود. او میگوید: کاری که داشتم همیشگی نبود و بعد از مدتی از رونق افتاد. ضمن اینکه خیلی از سرمایهداران عمده، بازار خردهپاهایی مثل مرا کساد کردند. مدتی بیکار بودم و شبها با پیکان برادرم مسافرکشی میکردم اما بعد از آن در یک دوچرخه فروشی مشغول شدم البته با پسانداز خودم هم کمی خرید و فروش میکردم تا اینکه کار تلفن همراه رونق گرفت و من هم وارد این کار شدم. خط ثبتنام میکردم و میفروختم. بعد از مدتی توانستم مغازهای اجاره کنم.
علی میگوید: در این سالها فقط یک بار فرصت ازدواج پیش آمد، اما خانواده دختر وقتی فهمیدند زندان رفتهام جواب رد دادند. اگر خودم این موضوع را به آنها نمیگفتم، مشکلی پیش نمیآمد اما خواستم از همان اول با صداقت پیش بروم.به هر حال قسمت این بود. هنوز مجرد هستم و الان مغازه فروش تلفن همراه دارم. از زندگیام راضی هستم اما هنوز بابت آن اشتباه خودم را نبخشیدهام.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: