نگاهی به مضامین مستند «هالیوود؛ کارخانه امپریالیسم» ساخته رالف گریوز

حرکت در خلاف جریان آب

هالیوود در دهه 60 برای نخستین‌بار در تاریخ خود از بقیه جهان عقب افتاد. سقوط صنعت فیلم هالیوود نتیجه درک نکردن یک حقیقت بود؛ این که ترکیب تماشاگران هفتگی فیلم همراه سرعت تغییر فرهنگشان در حال تغییر بود.
کد خبر: ۶۷۲۲۵۶

از اواسط دهه 50 تا اواسط دهه 60 تماشاگران آمریکایی از اکثریت میانسال کم سواد طبقه متوسط به پایین، جای خود را به تماشاگران جوان‌تر، تحصیلکرده‌تر، مرفه‌تر و غالبا وابسته به طبقه متوسط می‌دادند. تماشاگران تازه آمریکایی را، همچون سراسر جهان، نسل پس از جنگ تشکیل می‌دادند که اکنون به سن بلوغ رسیده بودند و تعدادشان کمتر بود و ارزش‌های متفاوتی را ارج می‌نهادند.

«هالیوود: کارخانه امپریالیسم» ساخته رالف گریوز آشکارترین و قدرتمندانه‌ترین شکل اعتراض به سیاست‌های امپریالیستی و جهانخوارانه آمریکا را در آن نوع از فیلم‌هایی جستجو می‌کند که به محکوم کردن جنگ ویتنام و حضور نظامی آمریکا در آن کشور می‌پردازند. این مستند جذاب مدتی قبل از شبکه خبر به آنتن پخش سپرده شد. تعدادی از بهترین فیلم‌های جنگی تاریخ سینمای آمریکا با محوریت جنگ ویتنام ساخته شدند که اغلب لحنی ضدجنگ داشتند و حضور آمریکا در ویتنام را محکوم می‌کردند. ویتنام چنان نقطه تاریکی در تاریخ سیاست آمریکا بود که حتی در بسیاری از فیلم‌های غیرجنگی آمریکایی در این سال‌ها و سال‌های بعد هم می‌توان اشاراتی به این جنگ را دید. این مستند از این زاویه به هالیوود پرداخته بود.

انتقاد از سیاست‌های آمریکایی

الیور استون یکی از مهم‌ترین فیلمسازانی است که سراسر دوران فیلمسازی‌اش را به انتقاد از سیاست‌های آمریکایی اختصاص داده و فیلم‌های قدرتمندی در این عرصه ارائه کرده است. می‌توان سه‌گانه معروف او درباره جنگ ویتنام را از بهترین‌های دوران فیلمسازی او و از درخشان‌ترین نمونه‌های سینمای جنگ ویتنام دانست.

او در نخستین و بهترین قسمت از این سه گانه، یعنی جوخه(platoon)، خاطرات حضورش در جنگ ویتنام را از زبان کریس، یکی از شخصیت‌های فیلم، روایت می‌کند. کریس جوانی نوزده ساله است که سپتامبر 1967، داوطلبانه به واحد بیست و پنجم پیاده نظام در نزدیکی مرز کامبوج می‌پیوندد. پس از کشته شدن تعدادی از اعضای گروه، سربازان آمریکایی به وحشیانه‌ترین شکل ممکن به یک دهکده حمله می‌کنند و به دلیل وحشیگری و اعمال غیرانسانی، بین اعضای گروه اختلاف ایجاد می‌شود. استون موفق می‌شود تصویری رئالیستی و دهشتناک از حضور آمریکایی‌ها در ویتنام ارائه دهد و ماهیت پوچ، غیرانسانی و بیهوده جنگ و عملکرد غیرانسانی سربازان آمریکایی در این جنگ را گوشزد کند.

استون در دومین قسمت سه گانه، متولد چهارم جولای(born on the fourth of guly)، به داستان مرد جوانی با بازی تام کروز می‌پردازد که با روحیه میهن‌پرستی و مذهبی بزرگ شده است. او با غرور و اعتقاد به موضع عادلانه آمریکا، به نیروی دریایی می‌پیوندد و به ویتنام می‌رود، اما او در میدان جنگ کاملا آشفته است و پس از این که یکی از همرزمانش را به طور تصادفی می‌کشد، پریشان‌تر می‌شود. کمی بعد بر اثر اصابت گلوله از کمر به پایین فلج می‌شود. در بازگشت به خانه و نزد خانواده‌اش که دیگر او را درک نمی‌کنند، به فردی دائم‌الخمر و افسرده بدل می‌شود. تا این که پس از پشت سر گذاشتن یک دوره بی‌بند‌وباری در مکزیک، دوباره بر خود مسلط می‌شود و با تغییراتی که در احساس و نگاهش به زندگی و کشورش رخ داده، فعالیت‌های ضدجنگ را آغاز می‌کند. فیلمنامه فیلم را استون با همکاری ران کوویک و بر مبنای سرگذشت خود او نوشته و این‌بار عواقب و لطمه‌های جسمی و روانی جنگ را کانون توجه قرار داده است.

بازی تام کروز از نقاط قوت فیلم است و شاید بتوان این نقش را یکی از بهترین‌های کارنامه او دانست. آسمان و زمین(heaven and earth)، سومین فیلمی است که استون بر مبنای داستانی از جنگ ویتنام ساخته است. آسمان و زمین دو ویژگی عمده دارد؛ یکی نگاه از دریچه چشم یک زن به زندگی و دومی نگاه از دریچه چشم یک ویتنامی به جنگ. فیلم داستان دختری به نام له لی است که کودکی‌اش در دهکده‌ای می‌گذرد و آرامش آن را ورود گاه‌ و بیگاه سربازان فرانسوی یا دولتی به هم می‌زنند. زمانی که له لی 12 سال بیشتر ندارد، ویت‌کنگ‌ها به دهکده آنها می‌آیند و برادران له لی به نیروهای ویت‌کنگ می‌پیوندند. سپس سربازان دولتی و آمریکایی‌ها می‌آیند و له لی را به جرم همکاری با چریک‌های ویت‌کنگ دستگیر و شکنجه می‌کنند. مادر له لی با رشوه دادن به افسران موفق می‌شود له لی را از زندان آزاد کند.

حالا ویت‌کنگ‌ها او را متهم می‌کنند که به آنها خیانت کرده است و او را به مرگ محکوم می‌کنند، اما در لحظه آخر پس از تجاوز او را رها می‌کنند. له لی دهکده را ترک می‌کند و در سایگون در خانه خانواده ثروتمندی به عنوان کلفت مشغول به کار می‌شود، اما در آنجا هم فریب اربابش را می‌خورد. پس از اخراج و تولد فرزندش، با فروش سیگار و دیگر مایحتاج سربازان آمریکایی روزگار می‌گذراند تا وقتی که با استیو گروهبان آمریکایی آشنا می‌شود، با او ازدواج می‌کند و یکی دو سال بعد با بچه‌هایشان به آمریکا می‌روند.

استیو در آمریکا بحران‌های روحی سختی را از سر می‌گذراند و سرانجام خودکشی می‌کند. له لی به تنهایی به تجارت می‌پردازد و بچه‌ها را بزرگ می‌کند. در پایان فیلم برای دیدن پدر و مادر و برادرانش به زادگاهش بازمی‌گردد. برادرش او را سرزنش می‌کند که خانواده‌اش را در شرایط مصیبت‌بار تنها گذاشته است و به آمریکا رفته، اما مادرش به او افتخار می‌کند که توانسته با تلاش و کوشش زندگی خود و فرزندانش را تأمین کند. له لی خوشحال است که جنگ تمام شده و حالا در خانه‌ای که پدرش ساخته خوابیده است. در گفتار پایانی از زبان او می‌شنویم که در برزخی میان آمریکایی بودن و ویتنامی بودن قرار گرفته است، برزخی که هرگز از آن رها نمی‌شود.

کاپولا وارد می‌شود

از دیگر فیلم‌هایی که در دهه 70 به جنگ ویتنام پرداخته‌اند می‌توان از شکارچی گوزن(der hunter) و اینک آخرالزمان(apocalypes now) نام برد. چیمینو در این فیلم دردناک، بیش از آن‌که مستقیم به جنگ ویتنام و عوارض سیاسی، فرهنگی و اجتماعی آن بپردازد، آن را بهانه‌ای قرار داده است برای نمایش ضایعات و پیامد‌های دردبار جنگ به‌‌طور کلی؛ ضمن این‌که شکارچی گوزن برخلاف فیلم‌های معروف و مشهور دیگر این زیر ژانر (مثل غلاف تمام فلزی، جوخه، اینک‌ آخر‌الزمان و...) به نمایش تصویری مطلقا مثبت از ویتنامی‌ها و کاملا منفی از آمریکایی‌ها نپرداخته است.

در شکارچی گوزن موضوع اصلی و مهم و پرسش اساسی این است که چرا اصولا باید جنگی وجود داشته باشد و این که چرا باید چند جوان سرزنده و شاداب و دوست و همراه (هرچند آمریکایی)‌ قربانی پدیده‌ای شوند که خود در آن دخالتی ندارند؟ (شاید مهم‌ترین دلیلی که باعث شده علاقه‌مندان این زیرژانر روی خوشی به این فیلم نشان ندهند و آن را از جرگه فیلم‌های مربوط به جنگ ویتنام بیرون بکشند همین باشد)‌ چیمینو در شکارچی گوزن داستان سه دوست در شهر کوچکی در پنسیلوانیا به نام‌‌های مایک (رابرت دنیرو)‌، نیک (کریستوفر واکن)‌ و استیون (جان سویج)‌ را روایت می‌کند که برای اعزام به ویتنام آماده می‌شوند و در نهایت یکی از آنها در آنجا کشته می‌شود، دیگری پاهایش را از دست می‌دهد و سومی در آشفتگی روانی کامل به آمریکا بازمی‌گردد.

کاپولا هم در اینک آخرالزمان، داستانی از جوزف کنراد به نام دل تاریکی را منبع اقتباس روایت خود از ویتنام قرار داده است. این رمان ماجرای سفر استعاری و پر رمز و راز یک دریانورد اروپایی به اعماق جنگل‌های کنگو است. کاپولا با حفظ استخوان‌بندی داستان کنراد – همان کاری که با رمان پدرخوانده ماریو پوزو کرده بود- در اقتباسی غیر عادی، یک افسر ارتش آمریکا به نام سروان ویلارد را جایگزین دریانورد داستان می‌کند و مکان داستان را نیز از جنگل‌های کنگو به جنگل‌های ویتنام می‌آورد تا ضمن ساخت فیلمی در نکوهش جنگ ویتنام، سفری استعاری و روان‌شناختی را در اعماق ذهن شخصیت‌هایش آغاز کند. البته فیلمنامه اولیه در حین فیلمبرداری با نظر برخی از عوامل از جمله مارلون براندو دچار تغییرات قابل توجهی شد؛ اما در نهایت فیلم یکی از بهترین‌های کارنامه کاپولا و از مؤثرترین فیلم‌های زیرگونه ویتنام است.

یادی از استاد بزرگ

در این بین باید به فیلم غلاف تمام فلزی (full metal gacket) ساخته استنلی کوبریک نیز اشاره کرد. فیلم از دو بخش اصلی تشکیل شده است. در قسمت اول شاهد آموزش سربازان آمریکایی در اردوگاه‌های آموزشی هستیم. جایی که آنها زیر بدترین و سنگین‌ترین فشارهای روحی و جسمی قرار می‌گیرند تا از آنان مردانی قاتل درست شود؛ قاتلانی بی‌هیچ حسی از ترحم.

در این قسمت فیلم شاهد سختی‌های تمرین و سختگیری‌های مربی‌های آموزشی هستیم؛ تمرینات و آموزش‌هایی که در روح و روان سربازان تأثیر زیادی دارد؛ تا آنجا که در پایان این قسمت از فیلم، یکی از سربازان از فرط فشارهای روانی و جسمی، نخست فرمانده پادگان و سپس خودش را به قتل می‌رساند. قسمت دوم فیلم در خط مقدم می‌گذرد. جایی که حالا سربازان آموزش دیده باید با جنگ واقعی روبه‌رو شوند. جنگی که هرچند برای آن آمادگی پیدا کرده‌اند، اما به هر حال چیزی ورای تصورات قبلی آنهاست. در اینجا علاوه بر جنگ واقع در میدان‌های خط مقدم، جنگی درونی هم در درون سربازان در جریان است. فیلم انتقادی است از تزریق روحیه وحشیگری و جنگ‌طلبی به سربازان آمریکایی و تبدیل کردن آنها به حیوانات دست‌آموز. جالب آن‌که در سراسر این فیلم با وجود برخورداری از فضایی بشدت تلخ و عصبی‌کننده، طنز خاص کوبریک نیز قابل مشاهده است. شروع فیلم حتی به گونه‌ای نوید یک فیلم کمدی درباره جنگ را می‌دهد، اما رفته رفته ماهیت واقعی خود را آشکار می‌کند و در چرخشی عصبی‌کننده، تماشاگر را بشدت درگیر می‌کند.

مسعود ثابتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها