خرید از مغازه

هلیا به اتفاق مادرش برای خرید از خانه بیرون رفته بود. در راه برگشت به بقالی سر کوچه‌شان رسیدند. در کنار این مغازه یک اسباب‌بازی‌فروشی بود که هلیا از مامان خواست ​ اجازه بدهد چند لحظه عروسک‌های آن را تماشا کند، اما مادرش که کمی عجله داشت، گفت این کار را برای روز دیگری بگذارد و همراهش ​ به بقالی برود.
کد خبر: ۶۷۰۶۷۷

هلیا اصرا ر کرد همان جا بماند و عروسک‌ها را نگاه کند. مادر که پافشاری دخترش را دید، قبول کرد اما از او خواست از آنجا تکان نخورد تا او زود خرید کند و برگردد.

مادر وارد مغازه شد و هلیا همان جا ایستاد و عروسک‌ها را نگاه کرد. به نظرش همگی قشنگ بودند و خیلی دلش می‌خواست یکی از آنها را داشته باشد. برای همین تصمیم گرفت وقتی مامان برگشت، از او خواهش کند یک عروسک برایش بخرد.

کمی که گذشت احساس کرد مادرش دیر کرده و به همین دلیل به سمت مغازه بقالی آمد و داخل آن را نگاه کرد. چند نفری مشغول خرید بودند اما مادرش را ​ بین آنها ندید. با خودش گفت​ مامان کجا رفته؟

هلیا کمی ترسید، نمی‌دانست چه کار کند. به اطراف خوب نگاه کرد اما خبری از مادر نبود. کمی فکر کرد تا بتواند راه‌حلی پیدا کند. دلهره داشت اما خودش را دلداری می‌داد و از خدا می‌خواست کمکش کند. توی این فکرها بود که نگاهش متوجه کوچه خودشان در آن طرف خیابان شد.

ناگهان راهی به ذهنش رسید که اگر می‌توانست از خیابان بگذرد، رسیدن به خانه خیلی برایش سخت نبود. هلیا کمی تردید داشت چون اولین باری بود که باید تنهایی به خانه می‌رفت. جلو آمد و خوب نگاه کرد و منتظر شد تا خیابان خلوت بشود و همین که دید ماشینی نمی‌آید، سریع خودش را به آن طرف رساند و با سرعت شروع به دویدن کرد و خودش را به جلوی در خانه رساند. خیالش راحت بود که مادربزرگ در خانه است و در را برایش باز می‌کند.

وقتی زنگ را زد، مادربزرگ که از شنیدن صدای هلیا حسابی تعجب کرده بود، پرسید: دختر جون تو مگه با مامانت نبودی، اینجا چه​کار می‌کنی!؟

هلیا هم در جواب او گفت ​ مامان گم‌شده و نمی‌داند کجا رفته است! مادر بزرگ که از حر ف‌های هلیا چیزی متوجه نمی‌شد، در را باز کرد و گفت: زود بیا تو ببینم چه خبر شده؟

هلیا هم وقتی داخل خانه شد، همه ماجرا را برای او تعریف کرد. مادربزرگ که تازه متوجه شده بود ماجرا از چه قرار است، لبخندی زد و گفت: آخه دختر گلم، مگه می‌شه مامان شما را توی خیابون رها کنه و بره، حتما توی مغازه بوده و شما ندیدیش.

هلیا که نمی‌دانست چه کار باید بکند، کمی مادربزرگ را نگاه کرد و بعد گفت: حالا چه کار کنیم؟

مادر بزرگ با مهربانی دستی به سر او کشید و گفت: نگران نباش، الان به مامانت زنگ می‌زنم و می‌گم که ​ اومدی خونه؛ اما یادت باشه ​ آدم وقتی با بزرگ‌ترش بیرون می‌ره باید حواسش جمع باشه که ازش​ دور نشه و هرچی گفت​ خوب گوش بده که خدای نکرده اتفاق بدی براش نیفته.

هلیا هم که متوجه اشتباهش شده بود، قول داد از این به بعد همیشه به حرف مادر و پدرش و مادربزرگ، خوب و درست گوش بدهد.

رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها