آدم ها می میرند، مثل گل ها

چرا بابابزرگ مرد؛ حالا اون کجاست؛ من کی می میرم؛ چه کار کنیم تا همیشه زنده بمانیم؛ چرا بچه ها می میرند؛ چرا....؛ اینها نمونه سوالاتی است که کودکان دوره های مختلف نسبی به زبان های مختلف از بزرگسالان می پرسند.
کد خبر: ۶۶۷۷۶

توضیح مرگ به کودکان یکی از سخت ترین کارها برای بزرگترهاست. بخصوص هنگامی که خود آنها نیز با غم مرگ عزیزی دست به گریبان هستند.
اما مرگ یک بخش غیرقابل انکار از زندگی است و چه بخواهیم و چه نخواهیم ، از خردسالی ، کودکان نسبت به آن کنجکاو می شوند و به فهمیدن و پرسیدن درباره روشهایی که احساس غم مربوط به آن را به طور طبیعی نشان بدهند علاقه مند هستند؛ روشهایی که بزرگترها عزاداری می نامند.


همانطور که کودکان دوران رشد و بلوغ را طی می کنند، به تناسب افزایش سن ، سوالات مهمتری مطرح می کنند که نیاز به پاسخ های پیچیده تری دارد.
بهترین زمان برای آموزش بهداشت روانی در برابر مرگ عزیزان زمانی است که حادثه یا اتفاقی در ارتباط با مرگ یک جاندار رخ می دهد.
خواه این جاندار حشره ای نظیر زنبور و مورچه باشد یا یک پرنده و یا یک حیوان خانگی ، همین حادثه موجب می شود تا کودک ، مردن موجود جاندار را از نزدیک مشاهده کند تا چنانچه خود با مرگ انسان ها به ویژه مرگ عزیزان مواجه گردید، بتواند آمادگی عاطفی و روانی لازم را برای پذیرش این رویداد داشته باشد.
زمانی که کودک با مرگ یکی از نزدیکان مواجه می شود، بهتر است که والدین توجه او را به خاطرات و وقایعی جلب کنند که در مشاهدات خود از مردن حشرات و جانوران داشته است تا درک واقعیت مرگ برایش آسانتر صورت گیرد. اغلب کودکان می توانند نیات پنهانی والدین را از پس گفته های آنان درک کنند.
در توجیه مرگ مادربزرگ یا پدربزرگ ، گفتن این که آنها به سفری طولانی رفته اند و هرگز برنمی گردند یک دروغ کاملا آشکار و بی اساس است.
نزدیکان و اعضای خانواده که سعی دارند حقیقت مرگ عزیز از دست رفته را از کودک پنهان کنند دیر یا زود پیامدهای ناگوار این عدم صداقت را در رفتار کودک خود مشاهده خواهند کرد.
بنابر این والدین باید واقعیت را همانگونه که هست در شرایط مناسب و با توجه به ظرفیت و نگرش فرزندشان به مرگ ، صادقانه بیان کنند و از هرگونه فریب ، تخریب و پنهان کردن واقعیت بپرهیزند.
آشنایی با گنجینه واژگان کودک و توجه به ظرفیت ادراکی مفاهیم و اصطلاحات او می تواند به والدین در گزینش درست واژگان عینی قابل فهم برای کودکان و دنیای واقعی آنها کمک کند. آنها می توانند به فرزند خود بگویند: همانگونه که گلها می میرند، آدمها نیز روزی می میرند.
اما گفتن این که مردن درست شبیه خوابیدن است کودک را دچار کابوس های شبانه و حتی بی خوابی و اضطراب هنگام به خواب رفتن می کند.


در گفتن کلمه خدا دقت کنید
در عین حال که مشارکت و همدلی والدین با غم و اندوه کودک بسیار مهم است اما باید به این موضوع توجه داشت آمیختگی باورهای والدین با باورهای کودک نباید به گونه ای باشد که تصویر مبهم و برداشت نادرستی از اعتقادات و جایگاه خداوند در ذهن کودک به وجود آید.
اگر کودک عاجزانه از خدا درخواست می کند که برادر یا خواهر از دست رفته اش را به او بازگرداند و انتظار دارد که خداوند به درخواستش پاسخ دهد، در این هنگام باید کودک را از انتظار و درخواستی که عملی نیست آگاه کرد تا این ناکامی موجب رفتار خشمگینانه کودک به خدا نشود.
این که برخی از والدین به کودک خود این گونه وانمود می کنند که شخص مرده نزد خدا رفته است و دیگر بر نمی گردد، یا خدا او را از ما گرفته است و یا توجیهات مشابهی از این است ، ممکن است از همان ابتدا آموزه های نادرستی نسبت به خالق عالم هستی در ذهن کودک القا نماید که در دوره های بعدی رشد، مشکلات پیچیده تری را در اعتقادات دینی وی ایجاد کند.


همدلی و مشارکت در احساسات کودکان
همان طور که ما بزرگسالان هنگام روی دادن یک واقعه مصیبت بار نیازمند کسی هستیم که غم خود را با او در میان بگذاریم ، کودکان نیز هنگام «استرس فقدان» مایل اند که احساسات خود را با دیگری بیان کنند.
بهتر است والدین شرایطی فراهم آورند که کودک بتواند فشارها، ناراحتی ها و درد دلهای خود را آزادانه برون ریزی کند. در این میان نقش والدین در تعدیل و تلطیف احساسات کودک بسیار حساس و ظریف است.
آنها نباید کودک را در حالت غم و اندوه تثبیت و تشویق کنند و در عین حال نباید احساسات واقعی کودک را نادیده انگارند یا به تمسخر بگیرند، بلکه باید از یکسو بین همدلی و همحسی و از سوی دیگر خارج کردن او از این فضای اندوهگین نسبت شایسته ای برقرار سازند. به کودکان باید کمک کرد تا با توجه به قابلیت درک و فهمشان بتدریج با مفاهیمی چون مرگ و مردن از طریق مشاهدات روزمره خود با گیاهان ، حیوانات و... آشنا شوند.
هنگام رویداد مرگ ، کودکان در هر مرحله باید تشویق شوند که به بزرگسالان بگویند در مورد مرگ چه احساسی دارند، چه فکر می کنند و چه می دانند. باید به پرسش های کودکان هنگام رخداد مرگ عزیزان مطابق با قدرت درکشان به طور واقع بینانه، توام با آرامش ، صداقت و بدون احساسات افراطی پاسخ داد و به آنها اطمینان خاطر داد که مرگ به عنوان تنبیهی در مقابل رفتار غلط آنها نیست و رنج و مرگ را نباید با گناه و تنبیه الهی یا مجازات مرتبط ساخت.
کودکان باید مراحل تحولی سوگواری و اندوه یعنی شوک ، خشم ، چانه زدن ، افسردگی و پذیرش را با سرعت و شیوه خاص طی کنند.
بهتر است در مواقع بحرانی مرگ و سوگواری ، نسبت به خواسته های کودکان انعطاف بیشتری نشان داد. توجه داشته باشید که کودکان می توانند سوگوار و ماتم زده شوند، ولی تفاوتهایی در ماتم زدگی آنها با بزرگسالان وجود دارد، زیرا کودک در هر مرحله رشدی و تحول روان شناختی خویش نسبت به فقدان ، برحسب خصایص به دست آورده خود پاسخ می دهد. در این میان کودکان 5-7ساله، گروه زخم پذیر هستند.
این گروه از سازگاری ضعیفی برخوردارند. انتظار تکرار سوالات کودک را داشته باشید. سوالات تکراری در مورد مرگ و توضیح علایم غم و ناراحتی برای کودک ممکن است مدتها به طول انجامد. حتی با بزرگتر شدن وی و رشد مهارت های شناختی او، سوالات تازه ای مطرح می شود.


مفهوم مرگ
کودکان نیز همانند بزرگترها در مواجهه با پدیده مرگ دچار تنیدگی ، غم و اندوه می شوند. واژه هایی چون مرگ ، مردن ، مرده ، کشتن و خودکشی در فرهنگ لغات کودک از طریق گفت و شنود، بازیها و تخیلات نمایان می شود. اما درک این مفاهیم برحسب مراحل تحول روانی به عواملی چون نگرش ، تجربیات عاطفی ، آموزه ها، باورهای مذهبی و... بستگی دارد.
کودکان تا رسیدن به درک مفهوم واقعی مرگ از 3مرحله متمایز گذر می کند. مرگ به عنوان رویدادی قابل برگشت (تا 5 سالگی): در این دوره ، کنجکاوی زیادی درباره مرگ و سرنوشت بدن افراد پس از مرگ و دفن وجود دارد.
در این مرحله طفل قادر به تصور و درک کامل پایان پذیری نیست و مرگ را به مثابه واقعیتی غیرقابل بازگشت نمی شناسد، بلکه در مرگ زندگی را می بیند ولی تفاوت میان زیستن و مردن به طور واضح در ذهن کودک نقش می بندد و شاید مرگ را به صورت نوعی غربت یا حالتی مشابه خواب مجسم کند. چنان که گویی زندگی در شرایطی تغییر یافته ، ادامه می یابد.
از نظر کودک مرده می خورد، می آشامد، نفس می کشد و احساس می کند؛ لیکن در تابوت یا داخل قبر محبوس است. مرگ به منزله رویدادی مجسم (5 تا 9 سالگی): مرگ اغلب مشخص شده و به صورت پیشامدی احتمالی تصور می شود.
در این مرحله کودک درک می کند که مرگ یک پایان است و این گامی بزرگ در جهت پختگی و تکامل ذهنی اوست.
کودک می فهمد زندگی آنچنان که جریان داشته است به پیش نخواهد رفت. هنگامی که کودک به سن 7 سالگی می رسد، مرگ را به صورت پدیده ای غیرقابل بازگشت می بیند که البته الزاما اجتناب ناپذیر نیست و لااقل تا جایی که به خود او مربوط می شود، وجود دارد اما بسیار دور است و کودک آن را به صورت شخصیتی مستقل یا یک مرده مجسم می کند. اغلب مرگ را به صورت شخصی مجسم می کنند که می تواند موجودی هراس انگیز یا شبحی اسرارآمیز باشد که شبها ظاهر می شود.
در این سنین مرگ هنوز در خارج از وجود ماست و به صورت چیزی عمومی ادراک نمی شود.
مرگ به عنوان توقف اعمال حیاتی ( 9 و 10سالگی به بعد): کودک فقط هنگامی که به این سنین پای می گذارد مرگ را به عنوان روندی دارای قوانین مشخص ، اجتناب ناپذیر و در عین حال غیرقابل بازگشت درک می کند.
مرگ بخشی از حلقه زندگی تمام موجودات زیستند از جمله خود کودک است. در این مرحله مرگ نه تنها به صورت پایانی ناگزیر بلکه به عنوان پدیده ای اجتناب ناپذیر و عالمگیر درک می شود یعنی همه می میرند. حالت مشخصه کودکان در ارتباط با مرگ در این سنین ممکن است در نوجوانان و بالغان نیز مثلا به صورت اظهارنظرهای طنزآلود یا لغزشهای زبانی دیده شود.


اشاره آخر
عوامل بسیاری ، از جمله این که فرد فوت شده تا چه اندازه به کودک نزدیک بوده است ، ظرفیت تحمل و پذیرش کودک در مقابله با این رویداد چگونه است ، افراد جایگزین شونده که همسنگ فرد از دست رفته بوده و می توانند برای کودک مورد علاقه و اطمینان باشند چه کسانی هستند، سلامت جسمانی و عاطفی کودک ، همچنین تجارب قبلی او از فقدان و این گونه مفاهیم همه و همه در این امر دخالت دارند.
هر کدام از این عوامل به نوبه خود در چگونگی انتخاب روش کنار آمدن و مواجهه با رویداد مرگ موثر واقع می شوند.

بهاره صفوی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها