پری رحمانی از ماسال: ببین با من چه کردی که نگاهم/ دخیل کوچه بسته چند ساله/ من این جا زود میمیرم نباشی/ ولی قلب تو حتماً بیخیاله/ دلم رو باش که بعد رفتن تو/ میره هر جا و عاشق میشه واسهم/ ولی تنهاش میذارن طفلکی رو/ میاد و آینۀ دق میشه واسهم/ همهش دلواپس این قلب تنهام/ یه وقت از بیکسی دردی نگیره/ یه وقت از بیوفائیِ زمونه/ وجودش درس نامردی نگیره.
تصمیم 66: در پس حال این روزهایم که از نبودنت لبریز است، وجودی است که آنقدر از جای خالیات پر شده که جایی برای جا دادن نبودنت ندارد. کاش پایانی برای این لبریز شدنها قائل میشدی تا نبودنت سر نرود.
دیگه با کاش و ای کاش نمیشه کاری کرد. میخوای همش بزن تا سر نره!
نگار از شهر ری: من نزدیک به 4 ساله که توی یک برنامه طنز شرکت میکنم تا بتونم. حداقل یه خط شعر طنزآلود برات بفرستم که بچاپی اما اصلا نمیشه. خودمونیمها، شعر طنز گفتن واقعا سخته. الکی نیست که همهش میگی برای مطالب طنز پارتیبازی میکنم! (امروز در جواب یکی از بچهها نوشته بودی اگه میخوایم خودمون رو پیدا کنیم باید منت بعضی افراد رو بکشیم. واقعیّتش من یاد خودت افتادم که چقدر برای ما بچهها تا الان مفید بودی. از جمله خودم که با کلیدهای طلائیت همیشه درهای خوبی رو به رومون باز کردی. تو یکی از اون آدمایی که بیمنت تجربیاتش رو در اختیارمون میذاره[...].
(دیگه اگه خیلی خوشبینانه تا الان فکر میکردی مفید بوده؛ از این به بعد باس بیخیال شی: بابام جاااان... زدی کشتیش! مُرد! فنا شد! یعنی یهو انگشتت رو کشیدی رو گلوش و... کُلاً پِخپِخ! چییییی مییییگییییی آخههههه؟!)
نگین علینقیان: دوباره این حس لعنتی شعر و واژههایی که لابلای حصار ذهن گیر افتادهاند؛ سکوت میخواهم و یک دنیا نگاه. شاید که درد بیدردی خودش را ببازد به قصهای. دوباره هجوم حکایت یک داستان که قلب تمرکز عقلانیت را نشانه گرفته. نمیشود عاقل بود در این تیمارستان؟! فضای باز میخواهم برای جنون.
اگه مطمئن بودم کپی نیست، حتماً به اصرارهای خیام گوش میکردم که هی دستم رو میکشید و میگفت: بذارش وسط صفحه... بذارش وسط صفحه، بذارش وسط صفحه!
مرضیه جهانگیری از اصفهان: خب آقا، این احسان 87 تراوشهای ذهنیش خعیلی نابه! نمیشه ازش تشکر نکرد. دم قلمش گرم. موهاش رو چتری زده بود که بارون خیسش نکنه!
مریم: یعنی هر دفعه تا من برسم به آخر تلگرافخونه، این قلبم از وسط کبدم رد میشه میره میخوره به بطن راستم بعد یکی میزنه تو سر روده کوچیکهم و با کله میاد وسط حلقم! حالا واسه چی؟ واسه اینکه نکنه یه وخ زبونم قطع، تنم زیر تریلی، کلهم تا آرنج تو دهن شیر، اونجا باشم! بله... استرسای ما این مدلیه داااش.
مریم از آبشار سبز: روزهاست خودم را به آن راه زدهام. غصهها به روحم چنگ میزنند و من خم به ابرو نمیآورم. روزهای تلخ و شیرین را به فال نیک گرفتهام. آوار مشکلات بر دوشم سنگینی میکند. چنانکه زانوهایم به لرزه افتاده ولی همچنان قدم برمیدارم. دلم پر از آرزوست و چراغ امید در دست، روحم را به دستان مهربان نسیم میسپارم. باشد که روزی بر روی زندگیام لبخندی نقش ببندد.
لوک بدشانس: خوبه فقط یه کم به حقوق همدیگه احترام بذاریم. امروز تو تاکسی، دو تا خانوم نسبتاً هیکلی دو طرفم نشسته بودن، هر کدوم 30 سانتیمتر با در ماشین فاصله گرفته بودن! (تصور کن!) و من در حال پرس شدن بودم.
نسیم م. از بهبهان: بعد از کلی زیر و رو کردن مجلههای اساماس برا دوستم، یه اساماس قشنگ واسه تبریک عید فرستادم. میدونید اون چی فرستاد؟ عید شما هم مبارک! دیگه خودتون قیافه من رو اون لحظه تصور کنید!
جواد از قم: تنهایی هزار بار بهتر است از بودن با کسی که بودنش دروغ محض است. دلش که هیچ، حواسش هم به تو نیست[...].
مهران از تهران: من پر از آرزو هستم. آرزوهایم آنقدر زیادند که نمیتوانم بشمارمشان. بعضی از آرزوهایم را روی طاقچه میگذارم و هر چه اضافه ماند در جیبهایم میریزم تا هر گاه به خانه کوچک دلم سر زدی، بتوانی بیآنکه بیدارم کنی، یکی از آرزوها را برداری و برای قلب من همان اثر انگشت کافیست[...].
نرگس عباسی 17 ساله از اراک: چه نامردی است، دنیا را نمیگویم. آدمهایش را میگویم. دست به دست هم میدهند تا دنیایت را نابود کنند. چه سنگدل است، زمین را نمیگویم، آدمهایش را میگویم. با دل سنگی خود میشکنندت. چه قدر کم است، زمان را نمیگویم، مهربانی را میگویم. فقط خیالش را حس میکنی. چه بیرحم است، توفان را نمیگویم؛ مردمان این روزگار را میگویم. نابودت میکنند قبل از اینکه فریاد بزنی.
مرتضی از سمنان: کاش به جای رفتنت، از اول نمیاومدی. کاش به جای دروغ، صداقت پیشه میکردی. این کاشها همیشه در سرم هست و میمونه. هر وقت به روزهای تلخ با تو بودن فکر میکنم یه حسی بهم دست میده (حس جنون). این روزا فقط سرگرمه کارمم[...].
شیوا: به خاطر میاری؟ اون روز رو میگم. نگاهم کرده بودی؛ تو رو میگم. اولش فکر کرده بودم اشتباه میکنم؛ آره، خودم رو میگم. هول شده بودم و جای دیگهای رو نگاه کرده بودم اما همهش پیش تو بود؛ حواسم رو میگم. چقدر لرزیده بود؛ دست و دلم رو میگم. اما خیلی زود تموم شد؛ صبرم رو میگم. چقدر طولانی به نظرم رسیده بود؛ همون چند لحظه رو میگم. پس دوباره نگاهت کرده بود و چقدر شیرین بود؛ حال اون لحظهم رو میگم. اشتباه نکرده بودم. منتظر بود؛ نگاه گرمت رو میگم.
چشم سوم 19 ساله از قائمشهر: امشب میخوام دست به یه کار تاریخی بزنم. میخوام فکرت رو از خاطرههای فسیلبستهم پاک کنم. میخوام حسرت رو خراب کنم با کلنگ عقلم و به جاش دیوار غرور بچینم. میخوام دفتر مشقای احساسم رو جمع کنم تا دیگه هر شب از حسرت با تو بودن ننویسم. سکوتهای معنیدارم رو خیلی وقته دادهم به زن همسایه پرحرفمون. دیگه پرید احساسم[...].
ستاره سهیل: بگو چاپ نمیکنم و خلاص! دیگه چرا دق میدی؟
نع! کلاً هیچی نگم بهتره! یهو دیدی عوض خلاصی، رفت تو دنده و گاز خورد و تصادف و... مسیر هم که سراشیبه! هیچ کسی هم توی این شرایط به تابلوی رانندگی «منطقی برانید، من با کسی پدرکشتگی ندارم» توجه نکرد!
اکسیر آبی: در نبودت دلم کوچک و تنگ شد، گونههایم آب رفت، رنگ لبخندم پرید، خیالبافیهایم از هم شکافت. جز تو الگویی ندارم برای قوارههای دلم. شاید هیچوقت خیاط خوبی نبودم اما بدان تا وقتی که بیایی چشم به جاده میدوزم.
ضحی: نوجوونی سن بدیه؛ میفهمم. بهونههای الکی میگیریم و همهش دنبال یه بهونه برا در رفتن از زیر درس و... میگردیم. تازه باید بفهمی بیچاره اصاً تو باغ نبوده. فقط میخواسته اسمش باشه. میگم، میخوای یه آژانس بگیرم بریم برش گردونیم؛ گم نشه یه وقت توی توهماتش. کنکورزدهس، دیگه ببخشش. تازه فهمیده تو باغ چی به چیه! (گرفتی اصلا چی گفتم؟ جواب بدیا).
نه... دِ! آژانس چرا؟ هی دنبال بهونه واسه فرار از درس و... میگرده! دیگه حالا که فهمیدی چی به چیه، چرا آخه؟ هیم؟ بشین درست رو بخون، فرصت برا فرستادن مطالب کپی نشده هست!
صبا، 18 ساله: هه! تا حالا باید با بچهمچهها سروکله میزدیم؛ از این به بعد مثل اینکه باید با مامان خونه هم به جدال بپردازیم! آخه خب واسه چی صفحه آشپزی رو زدین پشت بروبچ؟!
حالا یه بارم این طوری شد! با مادر محترم خونه که بهتر و منطقیتر میشه گفتمان کرد! نکنه دوست داشتی صفحه مامانبزرگا میاومد پشت بروبچ؟ هنو ورق نزده یه ضربه وردنه تو سرت، یکی رو انگشتات، دو تا غُر، سه تا «نبینماااا... فهمیدی»!؟ خودت بگو؛ دوس داشتی؟!
سحر 232 ماهه: میدونی خوبی چاردیواری چیه؟ نمیدونی؟ خوبیش اینه که آدم رو یاد گذشتهش میندازه! بعله. امروز من رو یاد 228 ماهگیم انداخت! آخهههه تو کی میخواااای بهروز بشییییی؟ تازه بعد از 4 ماه فقط باید اسمم رو ببینم؟! (عصبانیام با ابروهای گرهخورده و لبولوچه آویزون)!
مامان بزرگم در حالی که خنده نمکینی (بذا ببینم... نه، انگار یخده شیرینی هم قاطی خندههاشه!) بر لب داره، میگه خب دختر جان، ابروهای گره خورده رو میشه نشست وا کرد گرهشون رو. یه داربست هم بزن زیر لبولوچه حله! اما عصبانیت...؟ دیگه فقط باس صبر کنی یه عالم آدمی که تو صف چاپ واستادن، نوبتشون بیاد و بره!
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)