جواد تنها عضو خانوادهاش است که دستگیر شده و به زندان افتاده است. او میگوید:من یک خواهر و یک برادر دارم که هر دو ازدواج کردهاند. برادرم در یک بوتیک کار میکند و خواهرم هم خانهدار است و در کنار شوهر و بچهاش زندگی خوبی دارد. این وسط فقط من به این حال و روز افتادم آن هم به خاطر رفیق ناباب. آنقدر همه از رفیق ناباب گفته بودند که وقتی این کلمه را میشنیدم، حالم بد میشد خیال میکردم شعار الکی است، اما حالا که برای دومین بار دستگیر شدهام، میبینم تمام این بلاها را رفیق بد به سرم آورده است.
متهم ادامه میدهد:بعد از اینکه از سربازی برگشتم، مثل همه جوانها دنبال کار گشتم و در یک کارگاه شیشهبری مشغول شدم. وقتهای بیکاریام را با دو نفر از دوستانم میگذراندم و گاهی با هم مشروب میخوردیم. آنها بودند که مرا با مشروب آشنا کردند وگرنه خودم قبلا تجربهاش نکرده بودم. کمکم کار از مشروب به مواد کشیده شد و به حشیش و بعد هم شیشه و کراک کشیدم. دوستانم میگفتند تفریحی مصرف میکنیم و ضرری ندارد فقط کمی خوش هستیم و از زندگی لذت میبریم. من کاملا این حرف را باور کرده بودم، اما بعد از مدتی وقتی به خودم آمدم دیدم معتاد شدهام. بعد هم مرا از کارگاه اخراج کردند. چون تحت تاثیر مواد با یکی دو نفر از کارگران دیگر دعوا کرده و همه چیز را به هم ریخته بودم.
جواد یادآور میشود: بعد از اخراج، هر روز صبح مثل همیشه از خانه بیروم میرفتم تا پدر و مادرم نفهمند چه اتفاقی افتاده است. از اینکه آنها متوجه اعتیادم شوند، وحشت داشتم و مطمئن بودم خیلی بدرفتاری خواهند کرد. از طرفی با مشکل مالی مواجه شده بودم و پول کافی برای خرید مواد نداشتم. بعد از مدتی کارم به جایی رسید که به فکر دزدی افتادم. از این کار خیلی میترسیدم چون ممکن بود دستگیر شوم، اما یک معتاد وقتی مواد به او نرسد، دست به هر کاری میزند. من هم دزدیهای کوچک را شروع کردم. سر راه نوجوانان کم سن و سال را میگرفتم و با تهدید چاقو از آنها زورگیری میکردم اما بعد از پنج شش بار، گیر افتادم و مرا اول به کلانتری و بعد به آگاهی بردند. دیگر هیچ راه فراری نداشتم و خانوادهام از همه چیز باخبر شدند. نمیتوانستند باور کنند من که ظاهرا سر به راه بودم، دست به چنین کارهایی زدهام.
خانواده جواد بعد از آزادی او از زندان سعی کردند کمکش کنند: بعد از این که بیرون آمدم، مراقب بودند دوباره دنبال مواد نروم، تقریبا در خانه زندانی بودم. پدرم به برادر و شوهر خواهرم سپرده بود کار مناسبی برایم پیدا کنند تا دیگر به فکر خلاف نیفتم. اما من بعد از دو هفته بالاخره کار خودم را کردم و دوباره سراغ دوستان سابقم رفتم و مصرف مواد را شروع کردم. مادرم زودتر از همه این موضوع را فهمید و بعد از یک دعوای مفصل گفت هر طور شده باید ترک کنم. او خودش یک کمپ پیدا کرد و با پدرم مرا به آنجا بردند. حدود 20 روز در کمپ بودم اما فایدهای نداشت و این بار وقتی بیرون آمدم، خیلی زود سراغ مواد رفتم. برای اینکه از دست خانوادهام خلاص شوم، بیشتر شبها خانه نمیرفتم. بعد از مدتی هم دیدم چارهای ندارم جز اینکه خودم خرده فروشی را شروع کنم این طوری میتوانستم مواد مصرفی خودم را هم گیر بیاورم. جواد میگوید: این دفعه هم به جرم حمل مواد دستگیر شدهام. خانوادهام هنوز سراغم نیامدهاند. میدانم از من قطع امید کردهاند. البته حق دارند، من قدر خوبیهای آنها را ندانستم. هر چه میکشم از آن دو دوست نابابم است. اگر با آنها رفاقت نمیکردم، حالا زندگی عادی و سادهای داشتم. دیگر به خودم قول دادهام بعد از اینکه آزاد شدم، ترک کنم و به کار بچسبم.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)