خانه بروبچه‌ها

ترازوی محله ما

1-آن‌قدر به او ایمان داشتم که وقتی به شوخی گفت: موهایت را چتری بگذار و زیر باران برو آن‌گاه خیس نمی‌شوی... من نیز انجام دادم. اکنون، هنوز هم دوستانم، از من دلیل موهای چتری‌ام را می‌پرسند.
کد خبر: ۶۴۹۵۱۴

2-نسیم، آخرین امید من در این برهوت امیدواری بود... آن هم که از شانس من توفان شد!

احسان 87

هی می‌گم بعضی وختا برو یه گشتی تو خیابون بزن، گوش نمی‌کنی. نمی‌دونی کجا زندگی می‌کنی؟ این‌جا باس توفان بخوای تا نسیم بوزه!

من و این

گاهی دلت می‌خواد با یکی حرف بزنی، به یکی دل ببندی، این انتظار گاهی خیلی طولانی می‌شه. حتی از مواضع خود تا حد زیادی کوتاه میای اما باز کسی پیداش نمی‌شه؛ تا جایی که با خودت لج می‌کنی و به اولین کسی که از راه می‌رسه دل می‌بندی! اون هم زود ناامیدت می‌کنه چون تو خیلی قبلتر از اون خودت رو با این انتخابت از خودت ناامید کردی.

اونی که دنبالش می‌گردی احتمالاً توی شهر دیگه زندگی می‌کنه و اونی که الان باهاته کیلومترها از اونی که انتظارش رو داشتی فاصله داره. این هم یه شباهت بین این و اون!

پیمان مجیدی معین

ما اینیم

راه می‌روم، حرف می‌زنم، کار می‌کنم، حتی گهگاهی نیز می‌خندم اما راه رفتنم بی‌اراده، حرف زدنم بی‌دلیل، کار کردنم با اجبار و خندیدنم بی‌روح است؛ من همان مردة متحرکی هستم که شاید هرازگاهی حرفی درباره‌اش شنیده باشید.

جوجه تیغی

اون که چارلی‌چاپلین بوووود! هی مهره‌ها رو آچار مینداخت، تا می‌اومد گوشش رو بخارونه، ده تا مهره رد می‌شد!

چشم‌بندی

1-چشمهایم را می‌بندم، تو را می‌بینم. چشمهایم را باز می‌کنم، دیگر این‌جا نیستی. با چشمان بسته نمی‌توانم زندگی کنم ولی بدون حضور تو زندگی همچنان ادامه دارد! کاش دلم روشن بود.

2-من خودم شاهد تصادف بودم، مقصر اون بود؛ ورود ممنوع اومده بود. باید خط سفید رو تو سرخیِ چشمام می‌دید. قلب من سال هاست که یکطرفه شده.

ر. محمدی پ. از تهران

زیبایی‌شناسی

وقتی نویسنده برای توصیف یک دختر زشت، در «دون ژوانِ کرج» می‌نویسد: «لب هایی بزرگ، قد بلند، موهای بور و چشم هایی روشن داشت»، باید بفهمیم که «مؤلفه‌های زیبایی» خیلی زود تغییر می‌کنند، در حدی که امروزه لب های بزرگ، قد بلند و چشم های روشن از مؤلفه‌های زیبایی به شمار می‌رود[...]برعکس «سوگولی ناصرالدین شاه» [هم] با «ابروهای قاشقی»، «سبیل های چنگیزی»، «شکم بزرگ» و... نماد زیبایی و خوشگلی محسوب می‌شد.حال، من متأسفم برای آن دسته از پسران و دخترانی که تنها منبع اعتماد به نفسشان «گونه‌ها و لب های پروتزی» و «رنگ موهایشان» است. می‌ترسم با تغییر زودهنگام معیارهای «زیبایی»، آنها دچار «یأس فلسفی» بشوند اما اگر یک انسان تمامِ دغدغه و هدفش این باشد که «ظاهرش» را زیبا کند، به کار مبتذل و پستی پرداخته است[...] امیدوارم از «ما» چیزی بیش از «ظاهرمان» بماند.

امید بچه بیست‌وچن ساله از کرج

امیدوارم وقتی از «ما» چیزی بیش از «ظاهرمان» می‌ماند «تظاهرمان» نبوده باشد که بماند! ....
سنه یکهزار و سیصد و ناینتی‌تو!

حق اظهار نظر

[در جواب امید، بچه 20 و چن ساله:] من ورودی زمان دایناسورهای روانشناس هستم! خیلی وقته دانشگاه رو تموم کردم اما پسوند اسمم، اسم مستعاره. به خاطر اسمهای مستعار نباید انتظارمون رو از دیگران بالا و پایین ببریم. بنا به قانون های صفحه که همه می‌دونیم، جواب باید صریح و ساده و کامل و کوتاه و در ضمن در چارچوب سوال می‌بود! مقصر من نیستم، قطع و وصل‌های پاسخگو هم بماند. بنابراین پیشنهاد می‌کنم سوال و جواب رو یک بار کامل بخونی تا منظور رو بهتر متوجه شی. هر کسی حق بیان نظرش رو داره و من هم مثل بقیه نظر دادم و نظرم کاملا شخصی بوده. برای روانشناس بودنم هیچ ذوق و شوقی ندارم چه برسه به قیافه گرفتن! سطح صفحه بالاست، اما کالبد شکافی عشق و تعریف و... بحث جدایی هست. مخلص سردمداران روانشناسی هم که شما اسمشون رو بلدین هستیم!

پریسا، روانشناس جوان

کاری از کلماتور

1-گاوبندی جرم است حتی برای دامدار. 2-دلم هزار راه رفت تا تو به راه آمدی. 3-کاسب بینوا در هفت آسمان چشمش فقط دنبال مشتری‌ست. 4-آن یک نخ را که کشید تار و پودش از هم پاشید. 5-خانه‌ها ساخته‌ام از نان های آجر شده‌ام.

حسین ساقی از گتوند

سبک کودکیسم

دلم لک زده برای بچگی کردن. برای زمانی که بدون ترس و نگرانی هر کاری می‌کردم. نه این‌که دوست داشته باشم دوباره به دوران کودکی برگردم، نه. این‌که بچگی کنم بدون این‌که کسی به من بگه چرا این کار رو کردی. نه. لک زده برای کشیدن نقاشی​های ساده کودکانه که همیشه یه خونه بود کنار چند تا کوه و دشت و گلزار و چند تا درخت با چند تا مرغ و خروس و جوجه. آسمونی که همیشه سفید می‌ذاشتم اما ابرهاش رو به رنگ آبی می‌کردم. تنه‌های درختی که اگه رنگ قهوه‌ای داشتم، قهوه‌ای می‌کردم اگه هم نداشتم قرمز یا رنگ دیگه‌ای! مهم این بود که رنگ بشه. [...]چه اشکالی داره؟
رنگ​های دوران کودکی قانون نداره. مهم اینه که رنگارنگه اما رنگ به رنگ نیست.

احمد از بابل

عجب رسمیه...ئهه...ئهه!

یادش به خیر! اتوبوس دوطبقه رو می‌گم. یه بلیت می‌دادیم باهاش می‌رفتیم هر جا دلت می‌خواست. وقتی یه پیرمرد سوار می‌شد ده تا جوون بلند می‌شدن. حالا دیگه فرق کرده، همه چیز داره فراموش می‌شه. خوبه بعضی وقتا یادمون بیفته که به ما یاد داده بودن احترام به بزرگ‌تر یادمون نره.

ا.ب.گلشن

اولین برف

با اولین بارش برف، شادی غیر قابل تصور و عجیبی در ما بچه‌ها به وجود می‌آمد چون دوست داشتیم فردا هر چه زودتر برنده مسابقه‌ای که مادرم طراحش بود مشخص شود. مسابقه از این قرار بود که با اولین بارش برف، صبح زود مامانم به خواهر کوچکترم پاکت نامه پربرفی می‌داد تا به در خونه دایی که در همسایگی ما بودند برسونه و در ادامه هم همیشه توصیه لازم مبنی بر این‌که مواظب باش با زغال سیاه نشی را داشت. اگر کمی دیر می‌جنبید این پسردایی بود که سریع پاکت را برای ما می‌آورد و هر کسی موفق می‌شد نامه را به دست طرف مقابل برسونه بدون آن‌که با زغال سیاه بشه برنده بود و یک آش داغ جانانه در آن سرما را از آن خانواده می‌کرد.

[...به همین دلیل]همیشه تکه زغالی در جعبه مخصوص کنتور برق بود!

شهین عربی

مامان بزرگم می‌گه: طراح این بازی خیلی قبلتر از من و شما و مادرتون می‌زیسته‌واااا! می‌گه: سنن و آداب و فولکلور بعضی شهرها و روستاها رو نگاه کنی، سیاه‌نمایی قدیمیا این‌طوری بوده! (عااااشق مامان‌بزرگمم... باس بره کرسی فولکلورشناسی تأسیس کنه تو دانشگاه!)

من اگه نباشم ...

من اگر نباشم هیچ اتفاقی نمی‌افتد. خیابانی بسته نمی‌شود. تقویمی در هم نمی‌ریزد. تنها موهای مادرم کمی سفیدتر [می‌شود]! برادرانم چند روز آسوده از کار، و خواهرانم پس از چند روز خاطراتم را در ویترین طلافروشی‌ها گم می‌کنند و شاید... کمی گورکن را خسته کنم.

هیرش سهرابی از دیواندره

بخاری مشترک

1-موج بلند بهانه‌هایم هر روز بلندتر می‌شود. هر کدام تلنگری‌ست بر این‌که تنهایی‌ام تمامی ندارد.

2-برف می‌بارد! کاش می‌دانستی که این هوا چتر و لباس گرم لازم ندارد. تنها تو را کم دارد. کاش بودی تا ماه دلتنگی‌ام را کامل می‌کردی.

رضوان

دنیای من

دوباره می‌ایستم، هیچ چیز آشکارتر از حرکت نیست. خسته شدم از ظلمت و گمراهی. هر کجا درونم مرا هدایت کند می‌روم. مشغول مرتب کردن رشته افکارم هستم. می‌خواهم بدانم من حقیقی کجاست؟ کجا باید به دنبال واقعیت خود باشم.

پیک راستان

من یه تجربه از من خودم دارم. بذا به تو هم بگم: دنبال مَنِت، حتی شده با مِنّت از دیگران باش، ولی نه هر دیگرانی؛ دیگرانی که نورون​های ذهنشون، انبار گرانی از قفسه‌های پشت سر هم شونصد جلد کتاب درباره علم و فلسفه و منطقِ دقیقاً تعریف‌شده و طبقه‌بندی شده‌س (اگه گرفتی چی گفتم خودت بزن زنگو!)

ادای منو درمیاری؟

گاهی وقتها لازمه یکی ادای ما رو دربیاره تا ما حسابی بخندیم! اون‌وقت تازه متوجه می‌شیم چه رفتار مضحکی داریم! چرا گاهی وقتها فکر می‌کنیم اگه چیزی نگیم، همه فکر می‌کنند لالیم؟!

پرسیدم: چطوری؟ گفت: هستم.

فکر کنم منظورش این بود: «جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید». (بارُم: 20)!

مژگان 84

محتواش مشکل داره‌ها، ولی خب... به من چه؟! (چه مشکلی؟ خب... از نظر هنری به همچو چیزی که جواب داده می‌گن دیالوگ ماهرانه و قوی! یک کلمة غیر منتظرة «هستم»، دقیقاً شونصد و پنجاه ودوتا و یکچهارم حرف پشت خودش داره! ولی نگرفتی حرفش رو و داری می‌گی لال شه!)

شباهت

شاید...! چه جمله احمقانه‌ای! وقتی دیگران می‌گویند: «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد». من اینجا سوختم! و برای هیچ‌کس، هیچ اتفاقی نیفتاد!

کاکتوس صورتی

از دست این اگرها

به اگرها خوش بین نباش، به شایدها دل نبند، به حتماًها شک کن... این‌جا زمین است؛ زمینی که با دلبری از رنگین‌کمان هفت رنگش را ربود و اکنون به یکرنگی آسمان حسادت می‌کند.

النا 18

تهوع شاعرانه

حالم به هم می‌خورد از این ازدحام بیجا... این حضور تلخ و یکنواخت و عشقی که می‌گویند همه جا بود. بود و دیگر نیست. دلم تنگ است برای یک صبح زمستانی ساکت و سرد با فنجانی پر از گرمای تلخ و خوشایند دلتنگی. همان که بود و دیگر نیست.

شیرین

نیمة ماه

[...]به ماه که نگاه می‌کنم گویی سرگردان است. حق دارد. همیشه مرا با تو دیده. همیشه ما را «ما» دیده... اما امشب مرا این سو و تو را سویی دیگر می‌بیند. دو نیمة جدا افتاده از هم. نمی‌داند نگاهش را به من بدوزد یا به تو.

احساس خلأ می‌کنم. دچار درد ماه شده‌ام. نیمة من برگرد و هر دوی ما را از این بلاتکلیفی نجات بده. جای خالی‌ات کنارم درد می‌کند.

پونیل

خواب راحت

هفته‌های فقیر فقدانت را از تقویم حافظه‌ام حذف کرده‌ام. حتی در نبودنت لحظه‌ها را به عمرم اضافه نکرده‌ام اما فوران فایده‌های فقدان تو تفاوت فراذهن روزهای قبل از نبود و روزهای بعد از وجودت را به رخم کشیده است. از امشب می‌خواهم راحت بخوابم، بدون تو...

جکا از اردبیل

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها