چرا دعوا کردی؟
آن موقع در شهر خودمان سر ساختمان کار میکردم. یکی از دوستانم با یکی دیگر از کارگرها دعوایش شد. موضوع دعوا خیلی ساده و سر جابهجا کردن مصالح بود. من هم دخالت کردم و خلاصه هفت هشت نفری با هم زد و خورد کردیم. آخر هم یکی با ضربه تیشه کشته شد. هنوز هم وقتی یاد آن روز میافتم، تنم میلرزد اصلا دوست ندارم درباره آن اتفاق حرفی بزنم.
فقط این را بگو میدانی بر سر قاتل اصلی چه آمد؟
دیه داد و رضایت گرفت، البته به همین سادگی نبود. خیلی دوندگی کرد.
در زندان چهکار میکردی؟
من سواد درست و حسابی نداشتم، اما سر کلاسهای فرهنگی میرفتم. خیلی برایم خوب بود. خیلی چیزها یاد گرفتم. مثلا یاد گرفتم باید همیشه آرام باشم. من در همه این سالها با هیچکس حتی جر و بحث هم نکردهام. همیشه تا جایی که ممکن است، کوتاه میآیم. زندان رفتن من برای خانوادهام خیلی سخت بود؛ چون پدرم از کار افتاده بود و من خرج خانواده را میدادم. ازدواج خواهرم به دلیل این اتفاق به هم خورد. واقعا شرمندهاش شدم البته او یک سال بعد از آزادی من شوهر کرد اما همان دفعه اول خیلی ناراحت شد.
بعد از آزادی چهکار کردی؟
من که جز کار ساختمانی کار دیگری بلد نبودم، برای همین دوباره سراغ همین کار رفتم. حال و روز خوشی نداشتم. مادرم خیلی بد حال بود و پدرم هم که اصلا نمیتوانست دو قدم راه برود. مادرم حدود دو سال همینطور در رختخواب بود تا اینکه بالاخره فوت شد. بعد از آن پدرم هم دوام نیاورد و پنج ماه بعد او هم درگذشت. واقعا روحیهام خراب شده بود. دیگر در شهر خودمان کاری نداشتم، برای همین با یکی از دوستان قدیمیام به تهران آمدم تا دنبال کار بهتری بگردم. دوستم بعد از چند ماه در یک شرکت آبدارچی شد اما من هر جا که میرفتم، گواهی عدم سوءپیشینه میخواستند برای همین نتوانستم کار راحتی پیدا کنم و مدتی را روزمزد کار میکردم تا اینکه بالاخره با یک گروه شروع به کار کردم، البته باز هم همان کار ساختمانی.
هنوز هم همین شغل را داری. هیچ وقت فکر نکردی وقت آن رسیده است پیشرفت کنی؟
وقتی به تهران آمدم، همین را میخواستم اما چون سوءسابقه داشتم، نتوانستم. زندان خیلی به من ضربه زد اصلا نباید در آن دعوا شرکت میکردم، فکرش را بکنید اگر قاتل اصلی من بودم، حتما اعدام میشدم، چون خانوادهام ریالی هم نداشتند که برای دیه بدهند. چند بار هم به سرم زد درس بخوانم و دیپلم بگیرم اما آن هم نشد یعنی فرصتش را نداشتم. الان هم پیشرفت کردهام دیگر کارهای سخت را خودم انجام نمیدهم. اوستاکار شدهام.
چرا ازدواج نکردی؟
یک بار در شهر خودمان خواستم ازدواج کنم. خیلی وقت بود از دختری خوشم میآمد اما پدر دختر میدانست دعوا کرده و زندان رفتهام برای همین اجازه نداد حتی خواستگاری برویم. بعد از آن هم دیگر فرصتی پیش نیامد. همه این سالها تا توانستهام کار کردهام. همهاش هم برای پول نیست. این طور سرم گرم میشوم و زیاد به خودم به علت آن اشتباه سرکوفت نمیزنم.
بزرگترین تغییری که زندان باعث شد در رفتارت داشته باشی چه بود؟
آن موقع که جوان بودم، خیلی زود جوش میآوردم برای همین هم در آن دعوا دخالت کردم اما از زندان به بعد یک آدم دیگر شدم. همیشه آرام هستم طوری که همه میگویند هیچکس نمیتواند جهانگیر را عصبانی کند. البته عصبانی میشوم اما توی خودم میریزم تا کار به دعوا و مرافعه نکشد. این طور خیلی بهتر است. اصلا نمیخواهم سرهیچ و پوچ کار دست خودم و یک نفر دیگر بدهم و دوباره به زندان برگردم.
داوود ابوالحسنی