برف و توپ

برف زیادی باریده و خیابان‌ها سفیدپوش شده بود. علی از خواب بیدار شد و از پشت پنجره اتاقش باریدن برف را تماشا می‌کرد که ناگهان رادیو اعلام کرد آموزش و پرورش مدارس تهران را به علت سردی هوا و برف زیاد تعطیل کرده است. علی خوشحال شد، چون بتازگی پدرش یک توپ فوتبال قشنگ برایش خریده بود. او توپش را برداشت و به سوی حیاط دوید. مادر علی گفت: نه علی نرو تو حیاط سرده، زمین لیزه، خطرناکه پسرم نرو. اما علی قبول نکرد و گفت: نه مامان مواظبم، شما هم همش نگران نباش، من ورزشکارم!
کد خبر: ۶۴۷۱۴۰

مادر گفت: خب تو اتاق بازی کن، ممکنه اتفاقی برات بیفته. نخوری زمین پسرم.

اما علی هنوز نرفته پایش لیز خورد و ناگهان داخل حوض پر از یخ افتاد. مادر جیغ کشید و به سمت حیاط دوید و علی را فورا از توی حوض درآورد و به اتاق برد و لباس‌هایش را عوض کرد و با عصبانیت گفت: چند بار به تو گفتم تو حیاط نرو؟ علی سرش را پایین انداخت و فهمید که کار بدی کرده و پدرش عصبانی خواهد شد. همان روز علی سرمای سختی خورد و در بستر بیماری افتاد.

وقتی پدر علی از سر کار به خانه برگشت و از ماجرا آگاه شد با عصبانیت توپی را که برای علی خریده بود با چاقو پاره کرد. از صدای ترکیدن توپ ناگهان علی از خواب پرید و دید که تمام این ماجراها را در خواب دیده است و پدر و مادرش با مهربانی کنار تختش نشسته‌اند. او خندید و خوابش را برای پدر و مادرش تعریف کرد و هر سه از این‌که این خواب واقعیت نداشته، خوشحال شدند.

پدر از علی خواست​ از این به بعد به حرف‌های مادرش گوش دهد و مواظب باشد در این سرمای شدید ​ مریض نشود و فردای آن روز با پوشش مناسب و گرم به پارک رفتند و تمام روز را بازی کردند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها