مادر گفت: خب تو اتاق بازی کن، ممکنه اتفاقی برات بیفته. نخوری زمین پسرم.
اما علی هنوز نرفته پایش لیز خورد و ناگهان داخل حوض پر از یخ افتاد. مادر جیغ کشید و به سمت حیاط دوید و علی را فورا از توی حوض درآورد و به اتاق برد و لباسهایش را عوض کرد و با عصبانیت گفت: چند بار به تو گفتم تو حیاط نرو؟ علی سرش را پایین انداخت و فهمید که کار بدی کرده و پدرش عصبانی خواهد شد. همان روز علی سرمای سختی خورد و در بستر بیماری افتاد.
وقتی پدر علی از سر کار به خانه برگشت و از ماجرا آگاه شد با عصبانیت توپی را که برای علی خریده بود با چاقو پاره کرد. از صدای ترکیدن توپ ناگهان علی از خواب پرید و دید که تمام این ماجراها را در خواب دیده است و پدر و مادرش با مهربانی کنار تختش نشستهاند. او خندید و خوابش را برای پدر و مادرش تعریف کرد و هر سه از اینکه این خواب واقعیت نداشته، خوشحال شدند.
پدر از علی خواست از این به بعد به حرفهای مادرش گوش دهد و مواظب باشد در این سرمای شدید مریض نشود و فردای آن روز با پوشش مناسب و گرم به پارک رفتند و تمام روز را بازی کردند.
گلنوشا صحرانورد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)