زن زندانی، دخالت در قتل شوهرش را انکار می‌کند

فقط تماشاچی بودم

نام: مرضیه ـ ج سن: 22 سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: معاونت در قتل ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۶۴۵۴۲۳

مرضیه در خانواده‌ای روستایی در غرب کشور به دنیا آمد. او شش برادر و دو خواهر دارد و پدرش کشاورز است. زن زندانی می‌گوید: در منطقه ما رسم بود دختر زود ازدواج کند. من هم 14 سال بیشتر نداشتم که شوهر کردم. برای همین تا کلاس اول راهنمایی بیشتر درس نخواندم. شوهرم را اصلا دوست نداشتم ولی چاره‌ای هم نبود، باید زود شوهر می‌کردم. بعد از ازدواج فهمیدم شوهرم معتاد است. او بداخلاق بود و کتکم می‌زد. من قبلا اصلا او را نمی‌شناختم، فقط پدرش با پدرم دوست بود و از همین طریق به خواستگاری آمدند و با او ازدواج کردم.

مرضیه یک سال و نیم در خانه شوهر ماند تا این‌که بالاخره تصمیم گرفت از او جدا شود. او می‌گوید: شوهرم هر روز کتکم می‌زد. پدر و مادرم این را می‌دانستند، اما می‌گفتند تحمل کن. کار تا آنجا ادامه پیدا کرد که شوهرم می‌خواست مرا هم معتاد کند تا خودش با خیال راحت هر چقدر و هر وقت دلش خواست مواد بکشد، اما من جلویش را گرفتم و همه چیز را به پدر و مادرم گفتم. خیلی‌ها وساطت کردند و بالاخره قرار شد طلاق بگیرم.

زن زندانی مدتی بعد از طلاق برای دومین بار ازدواج کرد. او می‌گوید: شوهر دومم با یکی از برادرهایم همکار بود. چون مطلقه بودم، نمی‌توانستم پاسخ منفی بدهم و باید زودتر ازدواج می‌کردم. بعد از ازدواج با شوهرم ناصر به شهری دیگر رفتیم و در آنجا با مادرش زندگی می‌کردیم. مادر ناصر زن خوبی بود. او آرایشگری بلد بود و برای خودش کار می‌کرد. من هم در خانه می‌ماندم. آن موقع شوهرم کار داشت، اما مشکل این بود که خرجی نمی‌داد. اصلا خانه و زندگی برایش اهمیتی نداشت.

او هم معتاد از آب درآمد. همه پولش را خرج چیزهای الکی می‌کرد و مادرش خرج زندگی ما را می‌داد. واقعا به ستوه آمده بودم اما این بار دیگر نمی‌توانستم طلاق بگیرم.

می‌دانستم خانواده خودم هم موافقت نمی‌کنند. مشکلات ما وقتی بیشتر شد که باردار شدم. ناصر اصرار داشت بچه را سقط کنم. می‌گفت اصلا حوصله بچه ندارد و خرجش را هم نمی‌دهد، اما من دلم می‌خواست او را نگه دارم، برای همین مقاومت کردم و بالاخره پسرم به دنیا آمد.

چند ماه بعد از تولد فرزند مرضیه، آنها به تهران مهاجرت کردند. او توضیح می‌دهد: خانه‌ای را در اطراف تهران کرایه کردیم. آن موقع برادرم هم در همان محل زندگی می‌کرد. ناصر می‌گفت در تهران بهتر کار پیدا می‌کند و پول بیشتری درمی‌آورد. البته به حال من فرقی نداشت، چون او همچنان پولی برای خرجی خانه نمی‌داد. هر وقت هم اعتراض می‌کردم کتکم می‌زد، بدتر از همه این‌که اصلا با بچه خوب رفتار نمی‌کرد. هر وقت بچه گریه می‌کرد، او داد و فریاد راه می‌انداخت و می‌گفت اعصاب ندارد. بعضی وقت‌ها بچه را در اتاق زندانی می‌کرد. واقعا روزگارم سیاه شده بود تا این‌که یک روز وقتی کتکم زد، موضوع را به برادرم گفتم.

برادر مرضیه تصمیم گرفت به حمایت از خواهرش با ناصر دعوا کند. زن زندانی حرف‌هایش را این طور ادامه می‌دهد: یک روز برادرم با دوستش به خانه ما آمدند. این را هم بگویم که برادرم هم معتاد شده بود. آنها مواد کشیدند و وقتی شوهرم به خانه برگشت، با او دعوا کردند. اول برادرم و بعد دوستش با چاقو او را زدند. من ایستاده بودم و فقط تماشا می‌کردم. بعد از چند دقیقه شوهرم مرد. بعد از آن به روستای خودمان رفتم و چند روزی را در خانه پدرم بودم تا این‌که به خاطر عذاب وجدان تصمیم گرفتم خودم را به پلیس معرفی کنم.

این زن ادامه می‌دهد: من در قتل شوهرم هیچ نقشی نداشتم، اما مادر ناصر حرفم را باور نمی‌کند و می‌گوید من باعث شدم پسرش کشته شود. برای همین هم از من شکایت کرده است. حالا من در زندان از بچه‌ام دور هستم. پسرم با مادر ناصر زندگی می‌کند و به من گفته‌اند حالش خوب است، اما خودم خیلی دلتنگی می‌کنم و نمی‌دانم آیا می‌توانم دوباره او را پس بگیرم یا نه.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها