گفت‌وگو با نوجوان متهم به قتل

قول می‌دهم اصلاح شوم

هنوز وارد هفده سالگی نشده اما به اتهام قتل، زندانی است. زندگی فرشاد یک تراژدی به تمام معناست. او روزهای سختی را می‌گذراند و می‌داند باید خودش را برای سختی‌های بیشتر آماده کند.
کد خبر: ۶۴۵۴۱۸

فرشاد متهم است جوانی را در یک درگیری به قتل رسانده ‌است. خودش این اتهام را قبول دارد و وقتی درباره آن صحبت می‌کند، بشدت اشک می‌ریزد. فرشاد که دو هفته پیش در شعبه 113 دادگاه کیفری ‌استان تهران محاکمه ‌شده ‌است، جزئیات قتل را توضیح می‌دهد.

متهم هستی جوانی را به قتل رسانده‌ای. این اتهام را قبول داری؟

بله. خیلی پشیمان هستم. به خدا نمی‌خواستم این اتفاق بیفتد.

به نظر می‌رسد سن کمی داشته ‌باشی. دقیقا چند سال داری؟

اسفند ماه هفده ساله می‌شوم. خودم هم باور نمی‌کنم در این سن زندانی شده‌ام. خیلی از کرده‌ام پشیمان هستم.

چرا آدم ‌کشتی؟

نمی‌خواستم این کار را بکنم. آن روز مشروب خورده بودم و خیلی مست ‌بودم. اصلا کارهایم دست خودم نبود و نمی‌فهمیدم چه می‌کنم.

تو با این‌ سن کم، مشروب می‌خوردی؟

سن کمی دارم، اما دردهایم خیلی بزرگ است. برای این‌که کمی از دردهایم را فراموش کنم مشروب می‌خوردم.

روز حادثه چقدر مشروب خورده ‌بودی؟

با یکی از دوستانم از داروخانه الکل خریدیم. یک بطری هم آبمیوه خریدیم و به پشت‌بام خانه رفتیم و آنجا مشروب درست کردیم و خوردیم.

همیشه این کار را می‌کردی؟

نه. فقط وقتی خیلی به من فشار می‌آمد این کار را می‌کردم. خیلی ناراحت بودم. از صبح تا شب کار می‌کردم. اصلا وضع خوبی نداشتم. مجبور شده ‌بودم به سبب شرایط زندگی‌ام چیزهایی را که دوست داشتم کنار بگذارم و همین آزارم می‌داد. ماهی یکبار، شاید هم دوماه یکبار سراغ الکل می‌رفتم. هروقت دیگر نمی‌توانستم ناراحتی‌ام را تحمل کنم، این کار را می‌کردم.

مشکلاتی که از آن صحبت می‌کنی چه بود؟

پدرم معتاد بود و به همین دلیل نمی‌توانست کار کند. مادرم کار می‌کرد و خرج خانه را می‌داد. او سال‌ها بود کار می‌کرد. خواهرم که شوهر کرد من ماندم و پدر و مادرم؛ اما وضع طور دیگری شد. مادرم دیگر نمی‌توانست کار کند. زانوهایش درد می‌کرد و دست‌هایش آسیب دیده ‌بود. درسم را رها کردم تا به مادرم کمک کنم. آن موقع باشگاه هم می‌رفتم و حتی مدال هم گرفته ‌بودم، اما مجبور شدم ورزش را هم کنار بگذارم و به خانواد‌ه‌ام کمک کنم.

مادرت راضی بود تو ترک تحصیل کنی؟

راضی که نبود، اما چاره‌ای هم نداشت، چه کار می‌توانست بکند. خودش نمی‌توانست کار کند. من باید کار می‌کردم، وگرنه گرسنه می‌ماندیم.

شغلت چه بود؟

اول آرماتوربندی می‌کردم، اما این کار برایم خیلی سنگین بود، چون جثه‌ام کوچک بود. با این حال چاره‌ای نداشتم، باید کار می‌کردم. وقتی دیگر نتوانستم در این شغل بمانم، کارگر ساختمان شدم. هم کارآموزی بود، هم این‌که پول می‌گرفتم و کمک‌خرج بودم.

مادرت دیگر کار نمی‌کرد؟

کار می‌کرد، اما نه به اندازه سابق. دلم برایش می‌سوخت. من در زندگی فقط مادرم را داشتم. او خیلی برای من زحمت می‌کشید، هزینه باشگاهم را می‌داد و من با کمک او توانستم در ورزش رزمی قهرمان شوم و مدال بگیرم.

درباره روز درگیری توضیح بده.

مشروب خوردم و خیلی مست بودم. اصلا نمی‌توانستم روی پای خودم بایستم و حالم بد بود. دوستانم زیر بغلم را گرفته ‌بودند تا زمین نخورم. می‌خواستیم به خانه یکی از بچه‌ها برویم تا کمی استراحت کنیم و این حالت مستی از سرمان بیرون برود.

چه شد دعوا کردید؟

مقتول که بهزاد نام داشت، با ماشین از روبه‌رو آمد. سرعتش خیلی زیاد بود. چیزی نمانده ‌بود به ما بزند. تا رسید ترمز کرد. من اعتراض کردم چرا این‌طوری رانندگی می‌کنی، اینجا خیابان است اتوبان که نیست. گفت به توچه مربوط است بچه. پیاده ‌شد تا با من درگیر شود. نزدیک که شد، گفت تو مستی، نمی‌فهمی چه می‌گویی. فردا می‌آیم و تو را می‌بینم. بعد رفت که سوار ماشین شود. یکدفعه یکی از پسرهایی که در کوچه بود، آمد و دخالت کرد.

دخالت نفر دیگر در این درگیری چرا باعث شد تو بهزاد را بکشی؟ او که به گفته خودت سوار خودرویش شده بود تا برود.

وقتی پسرجوان وارد دعوا شد، به من گفت چرا در کوچه ما داد و فریاد می‌کنی. بهزاد گفت ولش کن. فردا خودم خدمتش می‌رسم. پسرجوان توهین کرد. این‌طور درگیری بالا گرفت. آن پسر به من حمله کرد و کتکم زد. من هم او را هل دادم. بهزاد هم چون دعوا به خاطر او اتفاق افتاده ‌بود، جلو آمد و یک سیلی به من زد. من تلوتلو می‌خوردم و نمی‌توانستم از خودم دفاع کنم. چاقو را از جیبم بیرون آوردم. آنها دو نفر بودند و من یک نفر. چاقو را پرت کردم تا کتک نخورم.

چاقو به بهزاد خورد؟

بله، چاقو اول به بازویش خورد. او دوباره مرا زد و من هم دوباره چاقو را پرت کردم، نه برای این‌که او را بکشم یا حتی زخمی کنم، گفتم حتما چاقو را ببیند می‌ترسد و می‌رود. این بار چاقو به سینه‌اش خورد، بعد هم بلافاصله بچه‌ها مرا از آنجا دور کردند.

دوستانت چرا شما را جدا نکردند؟

آنها می‌خواستند ما را جدا کنند، اما کسی زورش نمی‌رسید. دو نفری افتاده بودند روی من و با مشت و لگد می‌زدند.

مگر جواب مشت و لگد، چاقوست؟

من می‌دانم جوابش چاقو نیست اما فکر می‌کردم با پرت کردن چاقو می‌توانم او را از خودم دور کنم. فکر می‌کردم می‌توانم با این کار او را آرام کنم. با وضعی که داشتم، نمی‌توانستم جلوی ضرباتی را که می‌زدند، بگیرم. اصلا اگر آن پسر جوان که خودش هم به اتهام شرکت در نزاع بازداشت شده دخالت نمی‌کرد، قتلی اتفاق نمی‌افتاد. او بود که درگیری را دوباره شروع کرد. من نمی‌خواستم کسی را بزنم.

اما با خودت چاقو داشتی. آدمی که با خودش چاقو حمل می‌کند، یعنی هر لحظه آماده دعواست؟

من هیچ‌وقت چاقو نداشتم. صبح همان روز هنگام رفتن به سرکار، چاقو را پیدا کردم. پارکی در محله ما بود که پاتوق چاقوکش‌ها و معتادها بود. صبح که از آنجا می‌گذشتم، چاقو را کنار یکی از نیمکت‌ها دیدم و برداشتم.

می‌توانستی چاقو را در خانه بگذاری.

آن را در جیبم مخفی کردم، چون می‌دانستم اگر مادرم ببیند، آن را از من می‌گیرد و عصبانی می‌شود. گفتم چند روزی پیشم باشد تا این‌که به کسی بدهم یا بفروشم که این اتفاق افتاد، وگرنه من چاقوکش نبودم.

چند ماه است در زندان هستی. تلاشی برای جلب رضایت اولیای‌دم کرده‌ای؟

من در کانون اصلاح و تربیت هستم. مددکارم و بچه‌هایی که اطرافم هستند، می‌دانند چقدر سختی می‌کشم. اصلا حالم خوب نیست. مرتب کابوس می‌بینم و شب‌ها از خواب می‌پرم. وضع خوبی ندارم. از کاری که کرده‌ام خیلی پشیمان هستم. سختی‌های زندگی مرا به این راه کشاند. دیگر تحمل این وضع را ندارم. عذاب وجدان بشدت آزارم می‌دهد. مادرم هر هفته که به دیدنم می‌آید، می‌گوید کارهایی کرده است.

مادرم به دیدن خانواده مقتول رفته،‌ اما آنها حاضر نیستند رضایت دهند. می‌گویند زحمت زیادی برای فرزندشان کشیده‌اند و من زحمت‌شان را هدر داده‌ام. مگر اعدام من دردی را دوا می‌کند؟ من که نمی‌توانم زمان را به عقب برگردانم و همه چیز را عوض کنم. اگر می‌شد این کار را می‌کردم و اصلا جایم را با مقتول عوض می‌کردم. می‌دانم آنها داغدار هستند و نمی‌شود کاری کرد. به مادرم گفته‌اند رضایت نمی‌دهند.

کابوس اعدام رهایم نمی‌کند. از آنها خواهش می‌کنم مرا ببخشند. من اشتباه کردم، نادانی کردم. اگر پدرم معتاد نمی‌شد، حالا وضع من فرق می‌کرد و مثل بچه‌های دیگر می‌توانستم درس بخوانم و ورزش کنم. اگر مادرم مجبور نبود کار کند من هم موفق می‌شدم. کسی بالای سرم نبود. سختی‌های زندگی مرا که هنوز بچه ‌بودم، واقعا نابود کرد. شاید باورتان نشود به شهرستان می‌رفتم و کار می‌کردم و دوهفته‌ یکبار به خانه می‌آمدم فقط به خاطر مادرم. من کسی را بجز مادرم ندارم. خواهش می‌کنم او را مجازات نکنید. مرگ من او را نابود می‌کند.

در این مدت که کانون بوده​ام، هر روز نماز خوانده​ام، سعی کرده​ام زندگی‌ام را تغییر بدهم و خودم را دربرابر سختی‌ها مقاوم کنم. هر روز صبح که نماز می‌خوانم، دو رکعت هم برای مقتول می‌خوانم تا روحش در آرامش باشد و مرا ببخشد. به خدا ما خودمان اصلا نمی‌خواستیم دعوا کنیم. اگر آن پسر جوان دخالت نمی‌کرد، این‌طور نمی‌شد.

خانواده مقتول حتما می‌دانند تا زمانی که من بازداشت شدم در حال خودم نبودم. من خواهش می‌کنم رحم کنند و مرا اعدام نکنند. از این‌که مرا به زندان بزرگسالان ببرند و اعدام شوم، خیلی می‌ترسم. روزهای بدی را می‌گذرانم و درخواست دارم در حق من لطف کنند و مرا مثل بچه خودشان بدانند و کمکم کنند. در زندان درس می‌خوانم و قول می‌دهم اگر از زندان بیرون آمدم، دیگر سمت مشروب نروم. قول می‌دهم آدم خوبی شوم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها