پیام‌های کوتاه

مطالبتون رو یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کنید، یا به نشونی پستی صفحه بفرستین، یا به شماره‌ای پیامک کنید که صفحه آخر چاردیواری چاپ شده. دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت درباره نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچه خودت دراومده بفرستی، هوات رو دارم (اما اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سند، اینم مدرک... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... هاااا... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۶۴۴۹۳۹

پری رحمانی از ماسال: با بی‌کسی در گریه‌ها غرقم، از این دریا برو‌/‌ من درب‌وداغانم، پریشانم، تو از اینجا برو‌/‌ دنیای من تنهایی مطلق شده، حیف از تو که‌/‌ با من در این دنیا بپوسی، تو از این دنیا برو‌/‌ هر شب که تنهایی مرا تا پای مرگم می‌برد‌/‌ با یاد خوبت زنده‌ام، با عشق تو، اما برو‌/‌ این عشق من را می‌کشد، تو جای من خوشبخت شو‌/‌ بگذار من را در میان غصه و غم‌ها برو‌/‌ من با تو بودم تا که تو تنها نباشی خوب من‌/‌ حالا که بی‌من خوب هستی راضی‌ام، تنها برو.

سمیرا از بنا: شب‌هایت بدون من هم پرستاره است. این من بودم که تمام زندگی‌ام را به دار کشیدم و سکوت را معنا کردم، نه برای خودم، برای تو که رفتنم برایت اهمیتی نداشت.

خروس جنگی: باید بتونی از دلم در بیاری تمام زخمایی که با تیزی زبونت بهم زدی. جدی و بدون شوخی ازت لبریز شدم. کفة دلشکستگی‌هام سنگین‌تر از روزای خوبمون شده.

آذین رخ‌فروز 18 ساله از مسجد سلیمان: آنقدر می‌روم و می‌روم تا رد پای تو به پایان برسد، اما نمی‌دانم اگر باد و باران رد پای تو را محو کردند چه کنم؟ زندگی‌ام را همان‌ جا به پایان ببرم یا نه؟...شاید هم باید به عقب بازگردم؟

بستنی یخی: اعلامیه یه پسره جوون رو دیدم حالم گرفته شد. آخه مگه یه پسر 18 ساله چی از زندگی فهمیده که الان باید مادرش داغ تنها پسرش رو ببینه؟

خردمندی: می‌شه لطفی کنی و بگی وقتی آدم به یه آدم دیگه دل می‌بنده ولی می‌دونه که به درد هم نمی‌خورن باید چی‌کار کنه؟

همون کاری رو می‌تونه انجام بده که هر مادری وقتی می‌بینه بچه‌اش دلبستگی به خوردن خاک پیدا کرده! سخته... ولی خودتم داری می‌گی: «می‌دونه که به درد هم نمی‌خورن»... وقتی می‌دونه چه کاریه دستی دستی خودشو بندازه تو چاه که بعد هی بشینه بزنه تو سر خودش.

ایتک: من برات مطلب نمی‌فرستم، ولی هر هفته کل صفحه دنبال اسمم می‌گردم! جالبه نه؟!

زهرا 16 ساله از اراک: شاید هم تقصیر خودم بود. ای کاش آن روز که بچه بودیم و تیر و کمان بازی می‌کردیم و من گفتم بیا همدیگر را نشانه بگیریم، فکر امروز را می‌کردم که احساسم را نشانه گرفتی.

نیکو محسن‌پور از کوهدشت: [...] به این بروبچی که هی پیام می‌دن و دم به دقیقه اعلام شکست روحی و روانی و عشقی می‌کنن و اظهار غم و اندوه و گریه و ناامیدی و افسردگی و تنهایی و خلاصه هزار تا بدبختی دیگه، می‌گم بابا من خودم یکی دوستتون دارم و متوجه حالتون هستم. بعد از چند سال خوددرگیری به این نتیجه رسیدم که هیچی ارزشش رو نداره. یک کلام: [اگه] نه اولی هستی نه آخری، نه بهترینی نه بدترین، امیدوار باش.

مهدی دارایی از فرسفج استان همدان: بروبچه‌های صفحه چاردیواری، همه چیز این صفحه خوب، عالی، ریلکس، فقط باور کنید خیلی سخت می‌شه از مطالبتون چیزی فهمید. بابا جان، همه‌‌ش در مورد شکست، شکست، شکست، عاشقی! این‌قدر شکست خوردیم تا به جام جهانی رسیدیم!

انیس 73 از دزفول: نویسنده و فرستنده بودم، ولی همه‌ش اسمم توی تلگرافخونه بود. منم گفتم با پای خودم برم بیرون تا بیرونمون نکرده این حسامی با معرفت. حالا شدیم خواننده‌ای که به عشق جوجه تیغی، داش پیمان مجیدی، داش احسان 87، نرگس، رضوان و پریسای روان‌شناس هر هفته چاردیواری رو می‌خره نه به عشق پاسخگو.

گوش پاسخگو توی دستمه و دارم می‌چلونمش! اونم هی جلزّوولّز می‌کنه و می‌گه: بابام جان خب نشونی دو تا مطلبش رو با یخده تغییر روی وب فرستاده بودن بروبچ، وگرنه من که با کسی انیس‌کشتگی و پاسی‌مُردگی ندارم!

زی‌زی‌گولو 14 ساله: [...] قبول که سنم کمه، ولی منم احساس دارم. تا بیام 8 سال صبر کنم که دیگه وقت سر خاروندن ندارم[...].

آاااخی... یعنی اونای دیگه احساس ندارن؟ عزیز دل مادر، باور کن من به سن و سال فرستنده مطلب کاری ندارم. مرسولات زیاده، مجبورم بهترین‌هایی رو که به دستم می‌رسه انتخاب و براساس کیفیت یا حرفی که زدن ببرم وسط صفحه یا توی پیام‌های کوتاه. جا هم کمه، در نتیجه چی؟ به چارش ده‌ بر یک، می‌دهد: مجبورم یه سری‌ها رو هم ببرم تلگرافخونه، ورقه رو بگیرم بالا تا دبیر چاردیواری یه صفر گنده نذاشته تو کارنامه‌م!

زهرا فرخی، 33 ساله از همدان: (زن‌ها دو هفته قبل از مهمونی:) در به در دنبال خرید سومین سِت لباس. (مردها دو دقیقه قبل از مهمونی:) کشو به کشو دنبال جوراب غیر سوراخ و خوشبو![...]

ساناز احسانی از تهران: خوبی خانه ما این است که پنجره زیادی دارد. هر وقت دلتنگ تو می‌شوم پنجره‌ها را باز می‌کنم تا نسیم بوی تو را به خانه‌مان بیاورد[...].

دختر کاغذی، سارا: چقدر زیبا می‌شد اگر روزی اگرهایمان به حقیقت می‌پیوست؛ اما زیباترش آن است که آینده‌مان را با اگرهایمان نسازیم.

مامان بزرگم اومده می‌گه من با این وردنه هر چی زدم توی سر کاغذ، کاغذه به حرف نیومد که بگه یه همچی معادله متناقضی رو چطور تو خودش جا داده! (فردا باز گله نکنی که واسه چی رفته‌م تو تلگرافخونه‌هاااا! هاااا... گفته باشم!)

ندا: فاصله ایستادن تا نشستن به اندازه خم شدن زانوان است. گاهی چه ساده زانوان یکدیگر را خم می‌کنیم... تا جایی که ایستادن آرزو می‌شود!

شادی اکبری: 1ـ ما هنوز شادی‌هایمان را قسمت نکرده‌ایم. چشم دوخته‌ایم به آخرین ثانیه‌هایت. کمی آهسته‌تر برو. 2ـ بن‌بست یعنی انتهای کوچه آرزوهایت رسیده باشی. پرواز هم بلد نباشی.

موژان شهیدی: دوست دارم یه روز، یه جا، یه کسی ازم بپرسه: خسته نشدی از این همه حرص و جوش؟ منم بگم: خسته که شدم ولی به این حرص و جوشا عادت کردم! و این‌که عادت هم موجب مرض است! (چقدر خوب توجیه می‌کنم کارم رو!)

قیافه‌ش به این استاتوسا می‌خوره‌هااااا! نیان بگن آره اینم سندش!

محسن چوبکیان: هر روز برای مقابله با زلزله مانور برگزار می‌کنم، ولی وقتی می‌بینمت، زلزله مثل شهر بم دلم را می‌لرزاند و زیر آوار نداشتنت مدفون می‌شوم. حال آن‌که دل مردم دنیا از غم مردم بم لرزید ولی دل تو...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها