منم روباه حیله‌گر

یکی بود یکی نبود. در یک دشت زیبا و بزرگ، بزغاله کوچولو بین علف‌های بلند گم شده بود. به هر طرف که می‌پرید، نمی‌توانست راهش را پیدا کند. تا چشم کار می‌کرد، علف بود و علف؛ علف‌های بلند و گل‌های شقایق تمام سطح زمین را پوشانده بود. ابرهای سیاه و کدر نیز سراسر آسمان را فراگرفته بود، اما بزغاله کوچولو همچنان در جستجوی راهی بود تا بتواند نجات پیدا کند. در این هنگام از پشت علف‌ها، صدای خش‌خشی شنید. خیلی ترسید و کمی عقب رفت. بچه‌روباهی را دید که از پشت علف‌ها بیرون پرید و گفت: سلام... چی شده... چرا نگرانی بزغاله کوچولو؟
کد خبر: ۶۴۲۴۰۵

بزغاله کوچولو گفت: سلام. تو... تو... تو. منو ترسوندی. تو هم گم شدی؟

بچه‌روباه کمی فکر کرد و یاد مادرش افتاد که همیشه بزغاله‌ها را گول می‌زد و طعمه گرگ می‌کرد. با خودش گفت: من باید نشان بدهم که روباه هستم. به قول پدرم، هنر روباه گول زدن و دروغ گفتن است. پس باید حسابی هنرنمایی کنم و به بزغاله گفت: بزغاله کوچولو، دوست خوب من نترس بیا تا من راه را نشانت بدهم.

در آن نزدیکی ملخ سبزی روی برگ گل شقایق نشسته و شاهد صحبت‌های آن دو بود. ملخ به بزغاله گفت: بزغاله کوچولو مبادا گول این روباه بدجنس را بخوری؛ روباه همیشه از ابتدا زبان‌باز و حیله‌گر آفریده شده است، حتی باهوش‌ترین حیوانات هم گول روباه را خورده‌اند. حواست را جمع کن.

روباه وقتی حرف‌های ملخ را شنید، خیلی ناراحت شد و پرید به سمتش و او هم پرید و رفت. روباه رو کرد به بزغاله و گفت: بزغاله جون دوست خوب من، حالا چه کار می‌کنی؟ می‌خوای به حرف‌های ملخ گوش کنی؟ به اون اعتماد نکن همه حرف‌هاش دروغه. اگه راست می‌گفت، فرار نمی‌کرد و نمی‌رفت. مگه دلت برای مامانت تنگ نشده؟ مگه نمی‌خوای زودتر بری پیشش؟

بزغاله کوچولو هم کمی فکر کرد و گفت: تو راست می‌گی... من باید زودتر برم پیش مامانم، الان حتما خیلی نگرانه و راه افتاد و پشت سر روباه رفت.

هنوز از دشت بیرون نرفته بودند که خرگوش را دیدند که لابه‌لای علف‌ها داشت به دنبال غذا می‌گشت و گفت: به‌به... از کی تا حالا روباه و بزغاله دوستای هم شدن​؟

بزغاله تا حرف خرگوش را شنید، تعجب کرد و گفت: من گم شدم و روباه می‌خوا​د راه رو به من نشون بده، همین.

خرگوش گفت: راه تو که این طرف نیست. از اون طرف باید بروی.

خرگوش کوچولو ادامه داد: چرا از گله جدا شدی؟ تو باید همیشه با خانواده‌ات باشی، چون جنگل خطرناکه و ممکنه حیوانات وحشی تو رو یک لقمه چرب و نرم کند.

بزغاله گفت: نه... روباه دوست منه و می‌خواد منو پیش مامانم ببره. دروغ هم نمی‌گه اون دوست خوب منه و به راهش ادامه داد.

آنها کم‌کم داشتند به درخت‌های جنگل تاریک نزدیک می‌شدند که بزغاله کوچولو وحشت کرد و به روباه گفت: اینجا کجاست داری منو می‌بری؟​خونه ما از جنگل خیلی دورتره.

روباه گفت: نه این یک راه میانبره ​که من بلدم، بیا نترس، می‌خواهم زودتر به مامانت برسی.

آنها وارد جنگل شدند. هنوز خیلی نرفته بودند که بزغاله کوچولو صدای مادرش را شنید که فریاد می‌زد و بزغاله را صدا می‌کرد.

بزغاله تا صدای مادرش را شنید ایستاد و گفت: مامان​... مامان​...

روباه گفت: نه اشتباه شنیدی... مامانت نیست... بیا زودتر بریم... داره دیر می‌شه.

در همین حین مامان بزغاله باسرعت و هن‌هن‌کنان از راه رسید و دید بچه‌اش دنبال روباه بدجنس می‌رود.

بزغاله کوچولو تا مامانشو دید، پرید بالا و خوشحال شد و روباه پا گذاشت به فرار.

بزغاله گفت: مامان جون من داشتم با روباه می‌آمدم پیشت. مامان بزغاله گفت: نه پسرم... هیچ وقت به روباه حیله‌گر اعتماد نکن، روباه هیچ وقت دوست ما نیست. باید از ملخ تشکر کنیم که راه را به من نشان داد. بزغاله کوچولو که تازه متوجه اوضاع شده بود، به خودش قول داد که دیگر هرگز گول روباه را نخورد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها