حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
حمید که اکنون مردی پنجاه و یک ساله است، در سیسالگی، به زندان افتاد. او توضیح میدهد: آن زمان متاهل بودم، البته بچه نداشتم. مغازهای را اجاره کرده و تعمیرگاه ماشین راه انداخته بودم. برای این کار، خیلی تلاش کرده بودم. از پانزده سالگی در تعمیرگاهها کارگری میکردم تا اینکه توانستم آن مغازه را راه بیندازم اما یک بیاحتیاطی باعث شد همه چیز از بین برود، مغازه آتش گرفت و دو ماشین خسارت دید. بیمه هم داشتم. صاحبان هر دو ماشین شکایت کردند و چون پولی برای پرداخت خسارت نداشتم به زندان افتادم. البته هشت ماه بعد بیرون آمدم اما دیگر زندگی سابق را نداشتم و باید دوباره از صفر شروع میکردم.
زندانی سابق میگوید: بزرگترین ضربه را همسرم به من زد. همین که به زندان افتادم و او دید مجبور است دنبال کارهایم باشد، گفت نمیتواند این زندگی را تحمل کند و طلاق خواست. مهریهاش را بخشید و من هم با طلاق موافقت کردم. او را دوست داشتم اما زنی که حاضر نباشد در سختیها کنار شوهرش بماند، به درد زندگی نمیخورد. برای همین روی قلب خودم پا گذاشتم. دو برادر و دامادمان خیلی سعی کردند و بالاخره خسارتها را دادند. وقتی از زندان بیرون آمدم، دیگر مغازه هم نداشتم و همچنان بدهکار بودم؛ چون صاحب مغازه بابت خسارتی که به وسایلش خورده بود، چک داشت.حمید ادامه میدهد: از زندان که بیرون آمدم، احساس خیلی بدی داشتم، بدجوری شکست خورده بودم و فکر میکردم دیگر هیچ وقت نمیتوانستم خودم را جمع و جور کنم. هیچ چارهای نداشتم جز اینکه دوباره در مغازههای دیگران کار کنم. البته هر وقت اراده میکردم، میتوانستم سر کار بروم چون خیلیها مرا میشناختند و کارم را قبول داشتند، اما خیلی سخت است که آدم دوباره به زیر صفر برگردد. برنامه من این بود که بعد از چند سال خودم مغازهای بخرم، اما همه آنها به هم ریخت.
زندانی سابق بعد از دو هفته خانهنشینی و انزوا، بالاخره تصمیم خودش را گرفت: چارهای نداشتم. باید از اول شروع میکردم، با خودخوری کردن کاری درست نمیشد برای همین در مغازه یکی از رفقایم مشغول کار شدم. سه سال در مغازه او ماندم و کمکم بدهیهایم را دادم. بعد دوباره به فکر افتادم مغازهای را اجاره کنم. در همان روزها بود که کاملا اتفاقی زن سابقم را دیدم، او جلو آمد و بابت رفتارش عذرخواهی کرد. از او خیلی دلگیر بودم و اصلا نمیخواستم همکلامش شوم اما او خیلی حرف زد و گفت اگر مایل باشم، حاضر است دوباره با من ازدواج کند، اما من گفتم هرگز چنین کاری نخواهم کرد. هنوز هم ازدواج مجدد نکردهام؛ چون از شکست میترسم.
مرد میانسال ادامه میدهد: در همه این سالها سرم به کار گرم بود. بالاخره مغازهای را اجاره کردم. هنوز هم نتوانستهام مغازهای بخرم، چون هر چه بیشتر کار میکنم، ملک گرانتر میشود. آن سالها برایم فرصت طلایی بود که به خاطر یک حادثه از بین رفت اما باز هم ناشکر نیستم و خدا را شکر میکنم که در همه این مدت توانستهام روی پای خودم بایستم و محتاج کسی نباشم.در زندان خیلیها بودند که به خاطر بیپولی نمیتوانستند آزاد شوند، اما من خانوادهای داشتم که کمکم کردند و بعد هم خودم توانستم یک بار دیگر چیزهایی را که از دست داده بودم، به دست بیاورم. البته نه همهشان را اما تا جایی که ممکن بود تلاش خودم را کردم و الان هم احساس رضایت میکنم، همین احساس یک دنیا ارزش دارد و اصلا نمیشود روی آن قیمت گذاشت.حمید یادآور میشود: بعضی وقتها فکر میکنم شاید آن آتشسوزی حکمتی داشته و اگر آن اتفاق نمیافتاد، بلای بزرگتری سرم میآمد. به هر حال آدم باید تقدیر خودش را قبول کند البته نباید از تلاش کردن هم دست بردارد. اینهایی که میگویم نصیحت خشک و خالی نیست، من واقعا تجربه کردهام و معنی تکتک کلماتم را میفهمم. الان اگر به مغازهام بیایید، تابلویی دارم که خودم به یک خطاط سفارش دادهام که بنویسد: در ناامیدی بسی امید است.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....