در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

مخاطب شما در کتاب آن سوی تاریکی نابینایان هستند یا مردم؟
مخاطب من در آن سوی تاریکی نابینایان نیستند، بلکه تمام جامعه هستند چرا که جامعه گاهی نسبت به نابینایان، نابینا میشود و نابینا میماند. مردم به نابینایان میگویند؛ روشندل. سرتا پای یک فرد نابینا هوشیاری است. آدمی وقتی یکی از حسها را ندارد هوشیارتر رفتار میکند. پس این معنا و لغت آنجا مفهوم پیدا میکند و تملقی در کار نیست. جامعه وقتی آگاهتر شود و آموزش ببیند طبیعتا برای رفت و آمد و زندگی یک فرد نابینا محیط آسودهتری را فراهم میکند. جوامع بشری پر از مشکلات است اما هر کسی یک گوشه آن را بگیرد طبیعتا بار اجتماع سبکتر میشود.
کتاب تا چه حد مربوط به خاطرات شخصی خود شماست؟
بخشی از کتاب مربوط به خاطرات من است. البته در ابتدا قرار نبود خاطراتم را بنویسم. بنا بود با یک کودک نابینا قدم به قدم رشد کنم و جلو بروم تا او را به مراحل ازدواج، شغلیابی و بعد از آن زندگی در میان مردم اجتماع برسانم. اما اگر در آغاز کتاب ۱۰۰ صفحه از وضعیت دوران کودکیام و روبهرو شدن با نابینایی صحبت کردم به آن دلیل بود که حضورم را در کتاب مطرح کنم و در بخشهای دیگر مردم احساس غریبی نکنند. خیلیها اظهار محبت کردند. سعی کردم ساده بنویسم. همانطور که خودم دوست داشتم نوشتم. اما در بخشهای دیگر کار من سختتر بود چرا که باید با خیلی از نابینایان مصاحبه میکردم، بهخصوص نابینایان مادرزاد که با آنها نشستهایی داشتم.
توصیه شما در بطن جملات این کتاب متوجه چه کسانی است؟
به دستاندرکاران آموزشی، شغلی یا مراکز آموزشی توصیه میکنم مطالعه داشته باشند و آگاهانه قدم بردارند. میخواستم بگویم؛ بیایید بار یکدیگر را سبک کنیم و شعر بنیآدم اعضای یکدیگرند را باز هم به یاد بیاوریم.
جامعهای که درحال گذار از سنت به مدرنیته است قدری خودخواهی را با خود دارد که این مفهوم درحال بزرگتر شدن است. از طرف دیگر در برخورد با نابینایان گاهی اوقات نتوانستیم تفاوت بین ترحم و درک را خوب بفهمیم.
انسان هر چیزی را بهتر است اول از خودش شروع کند. اینکه من در مورد نابینایان صحبت میکنم اصلا به این معنا نیست که اهمیت دیگر آسیبدیدگان کمتر است. بلکه آنچه را که در پیش دارم و در جلوی رویم است، نابینایان هستند. در این مورد خاص عقیده دارم به جای همه ادعاها، سوالها و به جای همه ترحمها و دلسوزیها وقتمان را چند ساعتی صرف این کنیم که خود را به جای یک نابینا بگذاریم. جمعیت نابیناها نه محدود به زمان هستند و نه محدود به مکان.
این جمعیت و افراد همیشه هستند. چرا که توانایی اعضای ما تغییری نمیکند. چشم هم عضو ظریفی است و در عین حال پوشش مستحکمی هم ندارد. بنابراین همیشه در معرض نابینایی و خطر قرار دارد.
سالمندی، توارث، حوادث و عوامل دیگری نیز هستند که این عامل را همیشه در یک حد نسبتا پایدار نگه دارند. البته به قول معروف علم پزشکی چهارنعل جلو میرود اما جلوگیری از نابینایی را موجب نشده. علم معالج است اما نمیتواند جلو نابینایی را بگیرد.
برای آنکه مردم فرق بین ترحم با درک را در برخوردهایشان با نابینایان بدانند چه باید کرد؟
به جای همه این بحثها من یک راهحل ساده دارم. کتاب من را هم نخوانید. مدرسه نابیناها هم نروید. فقط در روز چند ساعت چشم خود را ببندید. این یک آموزش بسیار ملموس است و اگر قرار باشد نخواهیم و نتوانیم این موقعیت را به وجود بیاوریم شعر بنیآدم اعضای یکدیگرند فقط یک شعار خواهد بود.
به جای سوالهای سردرگمکنندهای که گاهی اوقات برای یک فرد نابینا اهانتآمیز است و حتی گاهی خندهدار، چشمهایتان را نصف روز ببندید. بعد ببینید آیا میشود اشیا را لمس کرد و حس لامسه تا چه حد برای نابینایان کاربرد دارد.
از اینجا میفهمیم که حس شنوایی تقویت میشود. البته درحال حاضر مدارس، فرد نابینا را برای تقویت حس لامسه آماده میکنند. خیلی از مسائل برای افراد حل میشود که وقتی میخواهند غذا بخورند و... این فرآیند ما را از کمکهای اضافی به آنها بازمیدارد و دیگر آزاردهنده نیست. دختری میگفت؛ وقتی میخواهم بایستم مرا نگه میدارند که نکند به زمین بخورم. خب همه اینها از عدم آشنایی نشأت میگیرد. بعضی از مردم میگویند؛ تعجب میکنیم که فلان نابینا چگونه توانست صدای من را تشخیص دهد؟ درحالیکه اصلا باعث تعجب نیست. فقط به این خاطر است که مردم نمیدانند نابینایی چیست. گاهی اوقات حدس مردم در مورد یک نابینا خیلی تاریکتر از آن چیزی است که یک نابینا میبیند. گاهی اوقات هم بیتوجهی وجود دارد. به تمام این نکات در کتاب اشاره کردهام.
حس امدادرسانی بین دو شهروند در جوامع سنتیتر پررنگتر بود درست است؟
میدانید چرا؟! همیشه کمکهای انسانی مربوط به زمانی است که امکانات کمتر بوده. امروزه همه به مراکز، وسایل و سازمانها متکی هستند. وقتی چنین اتفاقی بیفتد طبیعتا کمکهای فردبهفرد کمتر میشود.
در قدیم مردم کمکحال هم بودند اما امروزه چیزهایی هست که آدمی را از آن دوران دور میکند. باید شیرینی زندگی اصیل خود را داشته باشیم در عین حال از امکانات حاضر هم استفاده کنیم. نه میتوانیم گذشته را فراموش کنیم و نه میتوانیم به پیشرفتهای امروز بیتوجه باشیم. ما خیلی هنر کنیم باید هر دو را با هم نگه داریم. نه تن به مدرنیسم دهیم و نه به گذشته فرو رویم.
مصداقی هم برای این موضوع در ذهن دارید؟
مصداق زیبای این مورد هم به وجود آمد چرا که من در کنار استاد خسرو خورشیدی نشستهام. ایشان نویسنده کتابی هستند که تمام نقشهای سنبلیک زندگی گذشته را در آن گرد هم آوردهاند. کتابی است که برای دومینبار چاپ میشود. ایشان خود در ایتالیا زندگی کردهاند. در عصر مدرنیسم، اما همان دانش را در خدمت خاطرات گذاشتهاند.
منبع:روزنامه شهروند
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: